یه جایی تو زندگی میرسی که میفهمی هیچکس نمیاد نجاتت بده.
نه قهرمان، نه ناجی، نه حتی اون آدمی که همیشه فکر میکردی میفهمدت.
و اون لحظه، برزخ رشدته؛ جایی که باید یاد بگیری روی پاهات بایستی،
نه برای اثبات خودت، فقط برای اینکه زمین خوردنِ تو بقیه رو نلرزونه.
قدرت، عضله و ریش و اعتماد به نفس مصنوعی نیست.
قدرت یعنی وقتی از دنیا خستهای، هنوز حواست به دلِ کسی باشه که بهت تکیه کرده.
یعنی بتونی بین خشم و مسئولیت، راه درست رو انتخاب کنی،
با وجود اینکه کسی برات چراغی نگه نداشته.
صبح بری دنبال کار، شب برگردی خسته، اما با دلِ آرام.
نه چون بردی، چون هنوز ایستادهای.
اون روزی که اسمت رو میگن نه برای ترحم، بلکه برای اطمینان،
میفهمی تبدیل شدی به نقطهی تکیه.
و اگه یه روز افتادی، ناله نمیکنی برای اینکه کسی مراقبت باشه
بلکه یاد میگیری خودت مراقب اشکهات باشی، تا دردت آسیبی نزنه به دنیاهای کوچک اطرافت.