
کلهپا شده، زمانه است دیگر، زندگانی را نمیشناسی؟ ... بعضیها تاب زندگانی را نمیآورند، ترد و نازکاند، در یک جایی میشکنند، گاهی سر یک چیز کوچک خرد میشوند.
کلیدر - جلد نهم
چند هفته پیش، از کانال ورزشی، بازی فینال تنیس استرالیا از سابالنکا (نفر اول زنان) پخش میشد، یاد اتفاقی افتادم که دقیقا دو سال قبل افتاده بود. کنستانتین کولتسُف (بازیکن هاکی روی یخ)، مارس ۲۰۲۴ به میامی آمده بود تا سابالنکا را در آن تورنمنت تشویق کند اما قبل از شروع مسابقات خودش را از بالکن هتل پایین انداخت و خودکشی کرد. سابالنکا بعد از چند روز نوشت، آنها دیگر رابطهای با هم نداشتند، با آنکه ناراحت است اما در تورنمنت شرکت خواهد کرد. سابالنکا در دورهای ابتدایی میامی شکست خورد و حذف شد اما بعدتر تورنمنتهای زیادی را بُرد و همان سال با مرد دیگری آشنا شد.
برای عدهای، خودکشی راهی است تا به اطرافیانشان اثبات کنند که آنها نامرئی نیستند و برای آخرین بار به آنها توجه کنند. میگویند نادیده گرفته شدن دردآورترین احساس است. حتی کودکانی به عمد والدینشان را عصبانی میکنند و ترجیح میدهند پدر و مادر، کتکشان بزند تا آنکه نادیدهشان بگیرند، حداقل میفهمند که هستند، حالا گیرم اسباب عصبانیت آنها باشند.
کنستانتین اگر کمی بیشتر زنده میماند شاید میفهمید در ارتباطش با آریانا نه تنها انحصاری ندارد بلکه اولویت هم ندارد. شاید هم از این گردنهی پرپیچ میگذشت و آن قول میرزا حسن رشدیه را با خودش تکرار میکرد که: در زندگی صد رنگ دیدهایم، این هم یک رنگش است.
این روزها عبارت پاسداشت زندگانی باب شده و عدهای رفتگان را سرزنش میکنند که قدر زندگی را ندانستند. مثل طبیب کور و کری که تک نسخهی آمادهش را به ناف هر کسی میبندد تا بلکه شفا بگیرند. اما حقیقت آن است که ما از عمر و عمق اندوه آنها بیخبریم، و چه بسا روز شکستنشان همین امروز باشد. این داستان آنهاییست که کلهپا شدند.
https://t.me/abdiasainidiary