ویرگول
ورودثبت نام
ابوالفضل ناصری
ابوالفضل ناصریعلاقمند به سینما، نوشتن و کمی فلسفه
ابوالفضل ناصری
ابوالفضل ناصری
خواندن ۶ دقیقه·۶ روز پیش

خانه سیاه است - ۱۳۴۱ | لباسی از جنس جذام

معرفی

داستان از آنجا شروع شد که روزی، انجمن کمک به جذامیان ایران، پیشنهاد ساخت یک مستند برای استودیوی فعال آن دوران، یعنی استودیوی «ابراهیم گلستان» ارسال کرد. قرار شد که گلستان از جذام‌خانه‌ی بابا باغی در تبریز بازدید کرده و شرایط را بسنجد. بنا به هر دلیلی، کارگردانیِ مستند را فروغ فرخ‌زاد، که به تازگی مشغول همکاری با استودیو بود، بر عهده گرفت. چند روزی در همان مکان زندگی کرد و از نزدیک، ناملایمات این دنیای سیاه را بر چهر‌ه‌ی کودکان جذامی به نظاره نشست. و اینطور بود که موج نوی سینمای ایران، در سال ۱۳۴۱ و توسط یک بانوی شاعر، پایه‌گذاری شد.

همانطور که گفته شد از «خانه سیاه است»، به عنوان نقطه‌ی آغاز موج نوی سینمای ایران یاد می‌شود. درحالیکه علاقمندان این حوزه، با «شب قوزی» غفاری، «گاو» مهرجویی و «قیصر» کیمیایی آشنایی بیشتری دارند؛ اما حافظه‌ی سینما، پیشگامی فروغ فرخ‌زاد را هرگز فراموش نمی‌کند!

«خانه سیاه است» یک مستند ۲۰ دقیقه‌ای است؛ اما به گونه‌ای هنرمندانه و انسانی روایت شده است که دلزدگی را در قامتی دلچسب می‌سراید، جذام را به قاب می‌کشد و درد و رنج را بازتعریف می‌کند.

مستند فرخ‌زاد، به شهرت بین‌المللی دست یافت و همان سال، جایزه بهترین مستند کوتاه جشنواره اوبرهاوزن آلمان را دریافت کرد و نسخه ترمیم شده‌اش همچنین، در هفتاد و ششمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز به نمایش درآمد.


نقشی از یک زشتی

این مستند از چند پرده‌ی کوتاه، اما عمیق تشکیل شده است. مفاهیم تلخ زیادی را با قاب‌بندی‌های دقیق خود، به گفتگو می‌نشیند. ترومای جمعی، انزوا و طردشدگی، شِکوِه از خالق، گذر زمان و تقابل زشتی و زیبایی، مفاهیمی هستند که فروغ، از طریق مونولوگ‌هایی شاعرانه، با صدای خودش و زیر تصاویر فیلم، از آنها سخن می‌گوید. این طرز قصه‌سرایی، تا جانِ مخاطب نفوذ کرده و به یک همدردی ساده اکتفا نمی‌کند؛ بلکه وی را مجبور می‌سازد تا جذام را زندگی کند.....

دخترک و آینه

در پرده اول، دختری خسته‌دل و دردمند، روبروی آینه نشسته است و به انعکاس صورت خود می‌نگرد. ترس و حقیقت، درونش در جدال هستند. از طرفی صورت خود را پوشانده تا زشتی‌ها را پنهان کند؛ از طرف دیگر، نمی‌تواند از این حقیقت کشنده برهد. گاه‌به‌گاه، چشمان خود را از آینه منحرف می‌سازد؛ اما....

پرده‌ی اول کوتاه است و تمامی این نکات، تنها در چند ثانیه‌ اتفاق می‌افتند.

در هاویه

پرده دوم، سکانسی است از کودکان جذامی که در مدرسه، مشغول سوادآموزی هستند. هنگام روخوانی درس است و هر کدام بخشی از ستایش‌نامه خدا را قرائت، و نعمات بی‌شمار او را شکر می‌گویند.

فروغ از این سکانسْ استفاده، و موقعیت را چنین ترسیم می‌کند: «جذامیان رنج‌کشیده در قعر جهنم دنیایی، درحال شکر منعم هستند»

گذر زمان

پرده‌ی سوم برای روایت و تاثیرگذاری بسیار مهم می‌باشد و بایستی اعتراف کرد که فروغ، خیلی هوشمندانه آنرا به عنوان مقدمه برای سکانس بعدی جای‌گذاری کرده است.

مردی، فاصله‌ی کوتاهی را در رفت‌وآمد است. این کار را چندین بار تکرار می‌کند و زیر تصویر، صدایی به آرامی، روزهای هفته را برای‌مان می‌شمارد. تکرار چندباره‌ی این عناصر، استعاره از گذر زمان است؛ اما گذر زمان برای یک جذامی که اهمیتی ندارد! چرا که تغییری در زندگی‌اش رخ نمی‌دهد، احتمالا قرار نیست خوب شود و به حالت عادی باز نمی‌گردد!!

سپس راوی از زبان یک جذامی، شروع می‌کند به گلایه کردن. خدایش را مورد خطاب قرار داده و از سختی‌های چنین زندگی عجیبی، ناله سر می‌دهد. در این بین، فیلمبردار جذامیان مختلف را به تصویر می‌کشد، تا روند ادراک را برای مخاطب تسهیل کند.

مداوای جذام

در پرده‌ی بعدی، ابراهیم گلستان به عنوان راوی ادامه می‌دهد و از یک‌سری اطلاعات کلی درباره‌ی جذام‌ می‌گوید: اینکه جذام، یک نوع بیماری واگیردار اما قابل درمان است، چگونه باعث چروکیدگی پوست و نابینایی می‌شود و اینکه روند درمان به چه شکل است.

همدردی و ترحم، پروسه‌ای است که طی آن مخاطب، عذاب رنج‌کشیده را درک، و با او همذات‌پنداری می‌کند. اما «حس تجربه»، مرحله‌ای بالاتر از آن است. اینجا دیگر یک «الهی بمیرم. چقدر سخت استِ!» ساده گفتن کفایت نمی‌کند. فروغ با تغییر لحن مستند از شاعرانه به جدی، و آن اطلاعات، جذام را از یک تصویر زشت درون فیلم، به حقیقتی موجود در این دنیای پر از نقص، تبدیل ساخته و ما را مجبور می‌کند تا آنرا باور کنیم. این تبدل ترحم به تجربه‌ی زیسته، از این سکانس آغاز، و با تکرارهای بسیار تصاویر جذام و جذامیان ادامه می‌یابد.

و این ظرافت‌هاست که «خانه سیاه است» را پیشگام در موج نوی سینمای ایران کرده است.

سکانس بعدی، مسجدی را نشان می‌دهد که جذامیان در آن، درحال نماز گزاردن هستند. فروغ با این سکانس، تاکید می‌کند که یک جذامی، اگرچه از روزگار و سرنوشت گله‌مند است، اما آن‌قدر غریب و تنهاست که یگانه مأوای خود را خدای متعال می‌بیند.

گلایه‌ها

«گفتم کاش مرا بال‌ها مثل کبوتر می‌بود، تا پرواز کرده، راحتی می‌یافتم. هر آینه به جایی دور می‌رفتم و در صحرا مأوا می‌گزیدم. می‌شتافتم به سوی پناهگاهی، از باد تند و توفان شدید؛ زیرا که در زمین شرارت و مشقت دیده‌ام.

دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است....»

این پرده که نسبتا طولانی‌تر است، به گلایه از سرنوشت و زشتی های دنیا می‌نشیند. به عمر کوتاه آدمی اشاره می‌کند که بایستی همه‌اش را در رنج و عذاب باشد، و در حسرت یک زندگی عادی، جهان را را ترک گوید.

در این دقایق و با دیدن صحنه‌ها و سکانس‌های این پرده است که مخاطب به کرختی میل می‌کند و به فکر فرو می‌رود، آن حس هیجانی ابتدایی گرفته شده و قوه‌ی عاقله‌‌اش فعال می‌شود. شاید اکنون جای بحثش نباشد؛ اما این امر، دستاورد کوچکی نیست که فرخ‌زاد رقم می‌زند!!

آراییدن زشتی

پیرزنی درحال شانه زدن گیسوان بلندش است و دختری دیگر، به چشمان چروکیده‌ی خود، سرمه می‌زند. فروغ یادآور می‌شود که این زشتی، قابل پنهان کردن نیست؛ حتی اگر آنرا با انواع سرخاب‌ها و سرمه‌ها بیارایند. در واقع این سکانس، تلاش‌های نافرجام دخترکی است، برای آراییدن خود!!

سپس از شادی‌ها و دلخوشی‌های جذامیان می‌گوید. جذامیان هم همچون دیگران، ازدواج می‌کنند، رقص و پایکوبی به راه می‌اندازند و کودکانشان، سرمستانه به بازی می‌پردازند.

یک جمله با «خانه» بساز

پرده‌ی نهایی فروغ، بازگشت به مدرسه است. آقای معلم از پسری می‌پرسد که «به نظر تو، چرا باید بخاطر نعمت پدر و مادر، از خدا تشکر کرد؟». پسر می‌گوید که من پدرو مادر ندارم! به دیگری می‌گوید که با کلمه‌ی خانه، یک جمله روی تخته بنویسد. پس از کمی تامل، می‌نویسد: «خانه سیاه است».

بنابراین نعمتی ندارم که بابتش خدا را شکر کنم. زیبایی در وجودم، ابدا معنایی ندارد. نیک‌رویی جای خود را به کراهت منظر، و آرامش امید، جای خود را به سیاهی داده‌اند.

فروغ، فیلم مستند خود را اینگونه تلخ و گزنده به پایان می‌رساند: خانه سیاه است!

«و تو ای نهر سرشار، که نفس مهر تو را می‌راند، به سوی ما بیا! به سوی ما بیا!»


سخن آخر

مستند فروغ فرخ‌زاد، نقاط قوت زیادی دارد. دغدغه‌مندی‌اش ستودنی‌ست. روایت کردن را بلد است. قاب‌بندی‌ها، دقیق و کارشده‌اند. فیلمبرداری حس و حال مخصوص به کارگردان را دارد: آرام، خسته‌دل و کرخت. تدوین، پابه‌پای روایت می‌آید. متن شاعرانه‌ی فروغ، بسیار عمیق و تاثیرگذار است. «از تکرار در فیلم استفاده می‌شود تا تداوم و گریزناپذیری تروما را در زندگی سوژه‌هایش نشان دهد.» (س.ح.) و در آخر، در عین کوتاهی دقایق، مفاهیم زیادی را در جانِ مخاطب خود می‌کارد!!

اگرچه که «خانه سیاه است» مستند تلخی است؛ اما از نظر هنری، ارزش والایی دارد و با هر بار دیدن، جایگاه خود را میان آثار گرانقدر سینما، به اثبات می‌رساند.

از میان مقالات زیادی که در مورد این مستند، نوشته و منتشر شده‌اند، به علاقمندان حوزه‌ی سینما پیشنهاد می‌کنم که به مقاله بین‌رشته‌ای خوب خانم سارا حمزه، مراجعه کنند:

  • مطالعۀ تحلیلی فیلم «خانه سیاه است» اثر فروغ

    فرخزاد، با تکیه بر نظریۀ ترومای سوزان سانتاگ


چند روزی‌ست که حال یک ایران خوب نیست! شنیده‌ام که سه روز عزای عمومی اعلام شده است. به خانواده‌های جانباختگان و تمام مردم خوب ایرانم تسلیت می‌گویم.

امیدوارم که در آینده‌ای نزدیک، سیمرغ عدالت، بر کشورمان پر بگستراند و ریشه‌ی ظلم و اختلاف طبقاتی را بخشکاند! به امید او!

📆 بیست و دوم دی‌ماه ۱۴۰۴

✍️ ابوالفضل ناصری

پست قبلی:

باشو غریبه‌ی کوچک - ۱۳۶۸ | آشنایی در میان غریبگان

سینمای ایرانفروغ فرخزادمستندنقد فیلمسینما
۱۱
۲۹
ابوالفضل ناصری
ابوالفضل ناصری
علاقمند به سینما، نوشتن و کمی فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید