
این متن چیه و با چه هدفی نوشته میشه:
این سری متن ها افکار روزانه من هست. افکاری که زندگی ، شخصیت و اهداف رو بر طبق همین نتیجه گیری هام منطبق خواهم کرد. نه فلسفه ست و نه گزیده ای از کتب مختلف. بلکه متنی انتقادی به خودم و جامعه اطرافم هست. من و انسان هایی که می اندیشیم اما نه به آنچه باید بیندیشیم. می اندیشیم اما عمل نمیکنیم به آنچه می اندیشیم. در این سری متن ها نه عقایدی از سمت خودم ذکر میشه و نه سوگیری نوشتاری به هیچ عقیده خاصی خواهم داشت. به عنوان یک «من» در جستجوی «من» خواهم بود.
قصد داشتم روند محاسبات افکار ، شخصیت ،رفتار و ... رو بنویسم و مروری روی خودم ، افکار و افعالم داشته باشم . با خودم گفتم از کجا شروع کنم؟ از اعمال یا افکار ، گذشته یا حال ، عقاید یا وظایف؟ هرکدوم از اینها پیشنیاز و مقدمه دارن. پس از یک قدم قبل تر باید شروع کرد . از وقتی که من... . نکته مهم همینجاست . من! تا الان راجب فلسفه من ، اراده ازاد ، نفس و امثالش بحث زیاد کردم و مطلب و تحلیل شخصی زیاد نوشتم و خوندم . اما هیچ وقت اینطوری عمیقا از کلمه من متعجب نبودم!
شاید بخاطر قرارگیری «من» در ساختار جمله ای و محتوایی بود که هرگز قرار نگرفته بود.
سالهاست که زندگی میکنیم . برخی دارای هدف و برخی بی هدف یا به دنبال هدف. اما چه اهدافی؟ بطور کلی اهداف رو میتونم دو دسته بر اساس هدف نهایی در نظر بگیرم:
1. اهداف حول محور شخص «من» 2. اهداف حول محور «غیر من»
هرکدام اینها دو دسته میشن. اهداف «مادی» و «غیر مادی»
پس کلا 4 دسته هدف داریم . اهداف مادی من – اهداف غیر مادی من – اهداف مادی غیر من – اهداف غیر مادی غیر من.
اهداف من! اره درسته 99 درصد زندگی های هدف دار با هدف من زندگی میکنن . اونی که مادی گراست و اخلاق مدار نیست ، بدنبال ثروت و شهرت و لذت میگرده و کسیم که معنوی فکر میکنه و اخلاق مدار، فکر دین و آخرتش . اشتراکشون اینه که هر دوی این اهداف ختم به «من» میشن .
منی با قد کمتر از 2 متر مقیاسم در مقابل 1 کیلومتر چقدره؟ 2 هزارم؛ حالا حساب کن مساحت شهری که توش زندگی میکنم چقدره؟ و من در مقابل شهر چقدرم؟ در مقابل کشور؟ یا بهتر بگم در مقابل کره زمین! آیا منی که چنین فضای فیزیکی کمی رو اشغال کردم با زمین قابل مقایسه ام؟ زمینی که میزبان بیش از 1.5 میلیون گونه جانوریست! زمینی که میزان آب اقیانوس هاش 1.3 الی 1.5 میلیارد کیلومتر مربعه و اینا فقط تو سطح این سیاره بزرگه. بزرگی زمین در مقابل خورشید به قدری ناچیزه که برای تشکیل حجم خورشید نیاز به 1.3 میلیون زمین داریم!
البته که هنوز در مقیاس ناچیز دنیا به سر میبریم . خورشیدی که در مرکز منظومه شمسی به کوچکی دیده میشه و منظومه شمسی که در کهکشان راه شیری اصلا دیده نمیشه.
راه شیری که فقط یکی از 2000 میلیارد کهکشان کشف شدست؛ جهانی با ۲۰ میلیون تریلیون ستاره! ستاره هایی که یکی از اونها ( استیفنسن ۱۸-۲) 10 میلیارد برابر خورشیده!
حالا منِ دو متری 70 ساله از نظر اندازه و زمان ،در مقابل این جهان 14 میلیارد ساله چقدرم!؟ منی که فقط در همین لحظه با بیش از 8 میلیارد انسان زندگی میکنم در حالیکه؛ هرروز بیش از 150 هزار نفر میمیرن و 380 هزار نفر متولد میشن. و در این 70 سال (25هزار روز) روی این کره خاکی با چند نفر زندگی خواهیم کرد؟ با گذشتن چنین مواردی از سرم ، نمیتونم به راحتی از کلمه «من» استفاده کنم و رد شم. کل زندگی و کل اهداف متمرکز منه . منی تا این حد ناچیز. منی با انبوهی از غرور و البته ضعف! منِ فنا پذیری که دل به این دنیای فنا پذیر بستم و هیچوقت به ناچیزی خودم فکر نکرده و نمیکنم. منی به کوچکی 70 سال عمر ناچیز درمقابل جهانی به عظمت 14 میلیارد سال. منی با... .من!؟ منی وجود نداره! من؟ یا «توهمی به نام من» ؟
با این وجود هم تمام اهداف زندگی رو متمرکز خودمون میدونم . چه مادی گرا باشیم و چه نباشیم اسیر در تله «من» هستیم .
آیا منِ فنا پذیرِ ضعیف و کوچک در این دنیای عظیم و البته فنا پذیر چیزی غیر از توهمم؟ برای چه کسی این همه دوندگی و تلاش؟ برای چه کسی این همه خودخواهی و خودپرستی و لذت طلبی؟ برای توهمی به نام من؟ منی که از فکر به مرگ ترس داشته چون پی به فنا پذیری و ناچیزی خودم میبرم، منی که کل عمر از مرگ فرار کرده و طوری زندگی میکنم که انگار مرکز کل هستی ام و ابدی و ازلی! و همیشه درحال فرار از تقدیری به نام مرگِ توهم من.
این شروع ماجراست. شروع تولد «من» . عمر من با شرایط ذکر شده چطور از تولد تا مرگ طی خواهد شد؟
این زندگی ناچیز و بی ارزش رو صرف چه چیزی میکنیم!؟ صرف مشتی توهم پوچ تر و بی ارزش تر و فانی تر از خودم؟ من کیم؟ چرا زندگی میکنم؟ از کجا اومدم؟ و چطور زندگی خواهم کرد؟ و چرا اینطور؟ چرا درعین دانایی انقدر نادانیم! نادان از فناپذیری ، نادان از درک توهمی به نام من! همه میدانیم، اما هیچکدام نمیدانیم!
اول قصد داشتم کمی نوشته شخصیِ فلسفی داشته باشم . اما الان هدفم اینه به عنوان یه متن انتقادی ، در چند قسمت بصورت بلاگ بنویسم ، نه فلسفه و نه نظریه پردازی. چرا انتقادی؟ تا حد اقل یکبار دلایل جامعه گریزیم رو از افکار ، به زبون بیارم . افکاری که؛ سراسر انتقاد و انزواست...
پیشنهاد میدم سایر قسمت هارو هم مطالعه کنید.