عزیزِ دور، ماهرویِ بینقابم، عزالدین،
سلامی از دهانِ تلخِ شب،
از جایی میانِ سکوتِ موجها و زمزمهی جنازههایی که هنوز به ساحل نرسیدهاند.
مدتهاست بادها، نامِ تو را در گوشِ من فریاد نمیزنند. شاید دیگر وقتش رسیده باشد که خودم باشم، بیپرده، بیحجاب، بیعزالدین... اما چطور؟
وقتی هنوز بندِ تنم با خیالِ تو تا تهِ ریشههای دریا کشیده شده است؟
میدانی رفیق؟
تو اگر ماه بودی، من ماهی نبودم؛ من همان تورِ پارهی ماهیگیرانِ مرده بودم که از سَرِ غریزه در تو افتاد و خودش را هم به دام انداخت.
من دیگر دریا نیستم.
دریا بودن حوصله میخواهد، مدارا، تکرارِ بیپایانِ موجهایی که هیچگاه پاسخی نمیگیرند.
تو اما ماه ماندهای؛ روشن، بیتغییر، بینیاز از ساحل.
میخواستم برایت از حالِ این روزهایم بنویسم، از خالیِ فنجانها، از گم شدنِ کلیدها، از عطری که هنوز روی پیراهنم خواب میبیند.
اما چه فایده؟
تو دیگر به هیچکدام این چیزها جواب نمیدهی.
بمان در بلندیها، عزالدین.
ما مردمِ پایین، بلدیم بینور زندگی کنیم.
حسین دریابندی
(زیرِ سایهی فانوسی خاموش)
