میگرن، «سردرد» نیست؛
یک «جنایتِ جنگی» است که در محدودهیِ جغرافیاییِ سر اتفاق میافتد.
انگار یک نجارِ دیوانه، کارگاهش را تویِ مغزت برپا کرده.
تق... تق... تق...
میخ میکوبد. اره میکند. مته میزند.
و تو هیچ راهِ فراری نداری، چون این شکنجهگاه، «کلهیِ خودت» است.
نور؟
نورِ خورشید برایِ من حکمِ «تیغِ جراحی» را دارد که مستقیم میرود تویِ مردمکِ چشمم و مغزم را خراش میدهد.
من تبدیل میشوم به «دراکولایِ قرنِ بیست و یک».
پناه میبرم به تاریکترین کنجِ اتاق.
پردهها کشیده. چشمبند بسته.
سکوتِ مطلق؟ نه، حتی سکوت هم صدا دارد.
صدایِ تیکتاکِ ساعت، مثلِ صدایِ پتکِ آهنگری است.
صدایِ نفسِ کشیدنِ خودم، آزارم میدهد.
میدانی بدترین جایش کجاست؟
آن «نبضِ» لعنتیِ شقیقهها.
خون با فشار پمپاژ میشود و هر پمپاژ، یک لگد به دیوارِ جمجمهام میزند.
حس میکنم چشمِ چپم دارد از حدقه میزند بیرون.
میگرن، بیماریِ آدمهایِ «فکر» است.
آدمهایی که مغزشان را زیادی کار کشیدهاند.
آدمهایی که حرفهایِ نگفتهشان تویِ سرشان فاسد شده و گاز تولید کرده و حالا دارد منفجر میشود.
دلم میخواهد سرم را باز کنم،
مغزم را در بیاورم، بگذارم تویِ یک تشتِ یخ و بگویم:
«بکش بیرون لعنتی! بس کن! آنقدر خاطرهها را شخم نزن. آنقدر تحلیل نکن. بگذار یک دقیقه خاموش باشیم.»
اما نمیشود.
من محکومم به تحملِ این ارکسترِ سمفونیکِ درد.
قرصهایِ مسکن؟
آنها فقط «نُقل و نبات»اند برایِ این هیولا.
باید صبر کنی.
باید مچاله شوی، فشار دهی، و آرزو کنی کاش گیوتین هنوز قانونی بود.