این غمانگیزترین فرمولِ شیمیِ جهان است.
ما دو مادهیِ شیمیایی هستیم که جداگانه، «پایدار» اما «افسرده»ایم.
و وقتی ترکیب میشویم...
منفجر نمیشویم؛ «فاسد» میشویم.
بدونِ هم؟
بله، قبول دارم.
بدونِ هم، جهان رنگِ خاکستریِ مُردهای دارد.
من در اتاقم میپوسم، تو در خیابانهایِ شهر گم میشوی.
ما شبیهِ دو قطعهیِ پازلیم که دور از هم افتادهاند و تصویرِ زندگی هیچکداممان کامل نمیشود.
سردمان است.
از تنهایی میلرزیم و حسرتِ یک آغوش داریم.
اما با هم...
آه از وقتی که به هم میرسیم.
ما شبیهِ دو جوجهتیغیِ سرمازدهایم.
برایِ فرار از سرما، به هم پناه میبریم.
محکم همدیگر را بغل میکنیم.
و بعد... خون جاری میشود.
تیغهایِ من، پوستِ نازکِ تو را میدَرد.
تیغهایِ تو، تویِ سینهیِ من فرو میرود.
ما گرم میشویم، اما به قیمتِ «زخم شدن».
نزدیکیِ ما، شروعِ جنگِ جهانیِ سوم است.
بحثهایِ بیپایان.
گیر دادنهایِ عصبی.
حفاریِ گذشتههایِ تلخ.
ما همدیگر را دوست داریم، اما بلد نیستیم با هم «زندگی» کنیم.
عشقِ ما، یک عشقِ سمی است.
مثلِ آبنمک برایِ تشنه.
میخوری، لحظهای خنک میشوی، اما عطشت هزار برابر میشود و درونت را میسوزاند.
چه طنزِ تلخی است خداجان!
دوریمان «دقمرگی» میآورد.
نزدیکیمان «جنون» میآورد.
ما انتخابِ بینِ «بد» و «بدتر» نیستیم؛
ما انتخابِ بینِ «یخ زدن» و «خونریزی» هستیم.
و احمقانهترین قسمتِ ماجرا اینجاست:
ما همیشه خونریزی را انتخاب میکنیم، چون از سرما میترسیم.
ما حاضریم در آغوشِ هم بمیریم، تا اینکه در تنهایی زنده بمانیم.
