دلت خواست اینم بخون:
چرا دانشگاه فنی و حرفه ای "ملی مهارت"ورود نکنیم؟

داداش من پاییز ۱۴۰۱ رفتم دانشکده فنی شعبه دو تبریز. روز اول کلی ذوق داشتم، گفتم بالاخره دانشگاه، درس، یه چیز جدید. ولی از همون ترم اول آب پاکی ریختن رو دستم. فهمیدم اکثر استادامون معلمای هنرستان بودن، یعنی خودمونیتر بگم، یه مشت آدم که انگار از همون هنرستان بیرون نیومدن هنوز.
بدترینش یه استادی بود، درس سیستم عامل. جلسه اول شروع کرد ترکی حرف زدن. من پشت کلاس نشسته بودم، هر چی گوش دادم دیدم هیچی نمیفهمم. برگشتم گفتم استاد من ترکی متوجه نمیشم. یهو برگشت گفت ترکی یاد بگیر تا آخر ترم، بیست میدم بهت. اول فکر کردم شوخیه، گفتم ایول استاد پایهست. ولی نه داداش، شوخی نبود. تمام ترم رو این بشر ترکی حرف زد، منم یا میخوابیدم یا سقف کلاس رو نگاه میکردم. هزار بار گفتم آقا من نمیفهمم، هزار بار به کتفش نبود. هی میگفتن یاد میگیری، عادت میکنی. خوب چه جوری یاد بگیرم وقتی درسو با یه زبون دیگه میدی بعد انتظار داری منم جواب بدم؟ این شد که ترم اول عملاً هیچی نخوندم، فقط رفتم سر کلاس نشستم یه گوشه، ملت فکر میکردن من مردم داخل کلاس.
---
ترم دو که شد، سرپرست خوابگاه قبلی رفت، یه نفر جدید اومد به اسم آقای X. آقای Y ترم قبلش رئیس بسیج اساتید بود، ترم دو برادرش اومد سرپرست خوابگاه شد، خودشم بازنشسته شد. کلاً فامیلشون ول نمیکردن دانشگاهو.
ترم اول من لپتاپ میاوردم تو خوابگاه، هیچکس به من نمیگفت بالای چشمت ابروست. یه روز جمعه رفتم سالن مطالعه درس بخونم، این آقای X گیر داد که باید لپ تاپو باز کنی بگردم ببینم چی داری. منم گفتم داداش ترم قبل هیچ غلطی نمیکردن، تو کی هستی الان؟ خلاصه از کوره در رفتم گفتم گمشو بابا برو پی کارت.
تموم. همین یه جمله شد که این بشر تا آخر کمر همتشو بست به نابود کردن من. هر اتفاقی تو خوابگاه میافتاد، از چایی ریختن یکی تا دعوای دو تا گربه، هی میومد میگفت کار توئه، تو میکنی. انگار من مسئول کل اتفاقات جهان بودم.
یه روز کشیدم کنار، گفت بیا ببینم. گفتم چیه؟ گفت خدا رو شکر کن الان شما قوم کُرد میتونین بیایین تبریز و خاک ما. قبلاً نمیتونستین، الان بهتون خدمات میدیم، امکانات تحصیلی میدیم، پس خدا رو شکر کن. من تا اون روز اصلاً فکرم درگیر این چیزا نبود، آدم تعصبیای نبودم. ولی از همون حرف، یه دفعه یه چیزی تو وجودم عوض شد. گفتم پس ماجرا اینه.
---
بچههای خوابگاه همه از دست اقای X شاکی بودن. من گفتم خب بیایم یه نامه بنویسیم امضا جمع کنیم ببریم بالا. دو تا بلوک خوابگاه داشتیم، فقط تو یه بلوک اجازه دادن امضا جمع کنم. رفتم در هر اتاق رو زدم، بچهها همشون بد و بیراه میگفتن به X، امضام میدادن. جالبه بدونین همون شب، مخبرا رفتن پیشش گفتن فلانی داره علیه تو امضا جمع میکنه. اونم بهشون گفته شما برین نامه بنویسین که از من راضی هستین! یعنی طرف اصلاً مکانیزم اعتراض رو بلد بود چجوری خنثی کنه.
همون شب سرپرست خوابگاه صدام زد، گفت محمدی بیا یه نصیحت بهت بکنم. گفتم چیه؟ گفت تو نباید نون طرف رو قطع کنی. این آقای X قراردادی هست، تازه فامیل استاندار آذربایجان شرقیه، برادرشم که میدونی رئیس بسیج اساتیده. تو با این کارات هیچ غلطی نمیتونی بکنی، فقط واسه خودت دردسر درست میکنی. نامه رو بده به من، برو سر زندگیت.
من از هر نفر دو تا امضا گرفته بودم، یکی رو دادم به سرپرست. چند روز بعد، اقای X شروع کرد بچهها رو تهدید کردن که اگه امضا زدین دیگه خوابگاه بهتون نمیدم. منم گفتم بسیار خب، رفتم نسخه دوم رو دادم بالا. چند هفته پیگیر بودم، آخرش رفتم پیش ریاست دانشگاه. یارو یه نگاه به من کرد، گفت ببین پسر، تو دانشجویی، میری و تموم میشه. این X موندگاره. برو به زندگیت برس، پسر خوبی باش. همین یه جمله تموم ماجرا رو لو داد. یعنی حتی رئیس دانشگاه هم جلوش زانو زده بود.
---
دیگه کم کم حالم داشت بهم میخورد. فشار عصبی امانمو بریده بود. یه روز وسایلمو جمع کردم گفتم برم خونه یه مدتی. تو دفتر خوابگاه نوشتم ساعت ۱۸:۳۴ دقیقه از خوابگاه خارج شدم. هنوز نرسیده بودم خونه که زنگ زدن گفتن تو رفتی برق دانشگاه رو قطع و وصل میکنی؟ گفتم چی میگی بابا من تو جادهام. گوشی رو قطع کردم.
یه هفته بعد برگشتم خوابگاه، گفتن تو اخراجی. گفتم واسه چی؟ گفتن تو لیدر بچهها بودی، یه دوشاخه درست کرده بودن میزدن به پریز، کل برق دانشگاه رو میپروندن، چهار تا یخچال سوزوندن، سه تا تلویزیون رو منفجر کردن. من تازه فهمیدم اصلاً چنین اتفاقی افتاده. رفتم تو اتاق سرپرستی، یه لیست نوشته بودن روش اسم پنج نفر. اسم منم بالای لیست بود، دورش خط کشیده بودن و نوشته بودن «لیدر». منی که اصلاً نبودم اون موقع، منی که تو دفتر ثبت شده بود کی رفتم.
بعدم فهمیدم یکی از اون پنج نفر اسم منو لو داده. حالا چرا؟ نمیدونم، شاید واسه اینکه خودشو سبک کنه. من کلی مدرک داشتم که ثابت کنم نبودم، اون موقع. ولی حراست دانشگاه، ریاست دانشگاه، هیچکدوم قبول نکردن. مامان بابام رفتن التماس کردن، فایده نداشت. انگار یه جای کار میلنگید. یعنی یه نفر به دروغ اسم منو گفت، و من باید جرمشو میکشیدم.
---
خلاصه یه ترم مرخصی گرفتم. خونوادم گفتن تو دیگه حق نداری بری دانشگاه، باید ترک تحصیل کنی. ولی من گفتم نه، نمیشه که. با هزار بدبختی برگشتم، خوابگاه خصوصی گرفتم، یه عالمه بلا دیگه سرم اومد که بماند. وقتی برگشتم، هم بحث اخراجی خوابگاه بود که یه معضل شده بود، هم دوباره بحث ترکی حرف زدن استادا شروع شد. انگار نه انگار من دو ترم پیش التماس میکردم ترکی متوجه نمیشم. هیچجا اعتراضامون به جایی نمیرسید. آموزش میگفت به ما چه، استادا میگفتن خوشمون میاد ترکی بگیم. هیچکس پشت من نبود.
خلاصه جانم دراومد، ولی بالاخره بعد از هفت ترم با یه ترم مرخصی، تونستم کاردانی رو تموم کنم. تمومش کردم ولی خورد شدم. اینا رو نوشتم که بدونین، اگه یه روز افتادین تو همچین سیستمی، بدونین منم تجربشو دارم. کاری نکرده بودم، فقط خواسته بودم به زبون خودم درس بخونم، فقط خواسته بودم یه جمعه برم سالن مطالعه لپتاپمو باز نکنن بگردن. ولی خوب، ظاهراً همینم زیاد بود.
در آینده بیشتر مینویسم از این ماجرا. شاید یکی بخونه و بدونه چجوری میشه دندون رو جیگر گذاشت و ادامه داد. تموم.