
سی روز، سی متن، روز سوم
موضوع: امروز مهمان "فردا" هستیم.
هیچکس نفهمید آن روز، دقیقاً چه چیزی را پشت سر گذاشتم. وقتی ساعت کاری تمام شد و من با اندوهی ناتمام از محل کارم خارج شدم هم هیچکس نفهمید، حتی بارانی که بی امان میبارید هم متوجه نشد، نه هر یک از آن مردم که از کنارم عبور میکردند و میگذشتند. من بودم و سنگینی دردی که باید خود تنها به دوش میکشیدم.
غرق در افکار گوناگون بودم و نفهمیدم کِی به خانه رسیدم. کلید را از جیب بارانیام خارج کردم و قفل در را با چند چرخش باز کردم. خانه بوی نم میداد، دیوارهایش گویی انتظار میکشیدند تا مرا در آغوش تنگشان زندانی کنند. هیچ صدایی از خانه نمیآمد، چراغ ها خاموش بودند و اندک نوری از پنجرهای که پرده، مهمان دیدگانش شده به درون خانه میتابید. به گمانم حتی ساعت هم از تیک و تاک کردن خسته شده بود. خود را به مبل رساندم، فرسوده و قدیمی بود اما هنوز تنها دوست خوب من به شمار میرفت، بی منت من و دردهایم را در آغوش زبر و خشنش جای میداد، بی آنکه خستگی و کلافگی اش را به رخم بکشد.
او شاهد تمام اتفاقاتی بود که برایم رخ داده، تمام افکاری که به ذهنم خطور کرده، و همه زخم هایی که نصیبم میشد. چشمانم را بستم و به خیال هایم مجال پرسه زدن دادم، به فردا و فرداها اندیشیدم. قبل تر ها فکر میکردم کهاگر بزرگ شوم، فاتح تمام قله های زندگی ام خواهم شد، اما حالا چه؟ آینده همیشه قابل پیش بینی نیست و غافلگیرم میکند. تمام تلاشم را میکنم که حداقل بتوانم آینده ام به گونه ای باشد که شرمنده زحماتم نشوم، اما هربار با در بسته ای مواجه میشوم؛ گویی مرا به زمین قفل و زنجیرم کرده اند و میگویند خیلی خب تلاش کن! اما این فقط درجا زدن است و دریغ از کور سوی امیدی.
و حالا من تصمیمم را گرفته ام؛ پیش از آنکه سپیده دم پرتوهای مهربانیاش را بر بام خانه ها بگستراند، میروم. با یک چمدان به سمت مقصدی نامعلوم. شاید این بار فردای بهتری در انتظارم باشد.