ویرگول
ورودثبت نام
Emily
Emilyدر این مکان انسانی می‌زیستد
Emily
Emily
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

آسمان قرمز است

با آنکه شب گذشته ساعت چهار خوابیده بود،ساعت شش بیدار شد و آسمان برایش همانند یک ماه گذشته قرمز بود،مبالغه نمیکنم، او هر روز صبح آسمان را قرمز میدید و بعد به خود می‌آمد و میفهمید اسمان خاکستری است و آنچه قرمز است آسفالت خیابان هاست، سپس به گوشی اش پناه می‌برد آنجا میفهمد در همان دو ساعت خواب چقدر جوان، چقدر آرزو و چقدر امید به زیر خاک فرو رفتند و شروع می‌کند به گریستند و حجم انبوه گریه اش برای جوانانی است که بی نام نشان به گور های دست جمعی سپرده شدند، می‌گریست برای جوانان بی امید که قصد به خودکشی دارند، برای مادر پدری که پس از کشته شدن جگر گوششان خود را تمام کردند، برای دخترانی که جسدشان پیدا نشده است و معلوم نیست در چه حالی روحشان عذاب می‌کشد.

پس از آن که دید دیگر گوشیش برایش پناهگاهی نیست به سراغ هدفونش میرود، آهنگ هارا گوش می‌دهد اما چطور می‌توانست با دیدن اسم لنگرود در پلی لیستش قلبش مچاله نشود؟ چطور می‌توانست پس از گوش سپردن به نشد بهت بگم به زوج های خوش بخت دیگر بنگرد؟ او چطور می‌توانست دوباره به زندگی برگردد؟

از آهنگ گوش دادن هم پشیمان میشود، به سراغ حیوان محبوبش، سگش می‌رود تا در کنار او سریالی ببیند، به چشمان سگش نگاه می‌کند و آنچه میبند، قتل عام سگان است، آنچه می‌بینند گریه آن سگ بومی است، آنچه میبند حیوان ازاری وسیع است، پس دیگر حتی نمی‌توانست حتی سگش را به آغوش بگیرد.

او نمی‌توانست مادر خود را به آغوش بگیرد چرا که دیگر کودکان مادر ندارند

نمی‌توانست پدرش را ببوسد چرا که پدر ها رفتند تا جلو ی کودکان سرشان خم نباشند

نمی‌توانست دیگر لباس رنگی بپوشد چرا که یک ایران عزادار است

نمی‌توانست اهنگی بجز از سیاسی گوش دهد چرا که آهنگ های شاد حال برای رقص سر قبر جوانان است

نمی‌توانست آب بنوشد چرا که ایلام اب ندارد

نمی‌توانست راجب موتور حرف بزند چرا که دیگر آن دختر زنده نبود

نمی‌توانست به اسلام ایمان داشته باشد چرا که اسلام کشتارگاهی برایمان ساخته است

نمی‌توانست با دوستانش دلش صاف شود چرا که آنان شاداب به زندگی روزمره ی خود بازگشته بودند

نمی‌توانست در دی، آبان آرام باشد، چرا که خانواده ها درحال جان دادن برای عزیزشاند بودند

نمی‌توانست دیگر پس از شنیدن اسم کهریزک گریه نکند

نمی‌توانست دیگر نفس بکشد چرا که آن هوا سراسر درد بود

نمی‌توانست چیزی بنویسند چرا که غمی که بین نرده های زندان، زندانی است در بین خطوط کاغذ دفت

رش آزاده نمیشد

ایران
۹
۰
Emily
Emily
در این مکان انسانی می‌زیستد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید