زندگی ام شده است یک گوشی و احساساتم به ایموجی ها ختم میشود، دنیایم شده اتاقم و برای خارج شدن از آن نیاز به ناسا دارم..شب ها جالب نمینویسم اما چه کنم که کار دیگیری جز نوشتن برایم نمانده است.
گوشی ام را باز میکنم و در آن دوستانی در عشق و حال ، دوستی در سفر، و شاید دوستی درحال آماده شدن و بیرون رفتن با رفیقش بود و من،تنها چیزی که میخواستم رفتن به تئاتری بود که مدت هاست منتظرش هستم « نیمه ی تاریک ماه» و وقتی مطرح کردم که میخواهم آن تئاتر را با دوستم بروم جوابی با داد شنیدم نه! مملکت امن نیست و من در فکر این که سه ماه است از خانه به نیت خوشگذارانی خارج نشده ام دوباره به گوشی ام پناه میآورم و آرزو ی رفتن به آن تئاتر را با خود به گور میبرم آری به گور
