ویرگول
ورودثبت نام
Emily
Emilyدر این مکان انسانی می‌زیستد
Emily
Emily
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

دهم انسانی

شنبه صبح در حالی که از لای پنجره یو اتاقم باد خنکی میاید،هوا هم‌چنان تیره و ماه در آن در حال حکومت است دستم را زیر بالشت سردم میکنم و پاهای گرمم را بهم نزدیک میکنم

بوم

ساعت زنگ میخورد، من باید دوباره بعد یک ماه به مدرسه بروم.

شاید با خود بگویید یک مدرسه است دیگر،مانند بقیه سال ها پس از امتحانات دی به پیش دوستانت برمی‌گردی که در جواب باید بگویم، نه این دی مانند ما بقی دی ها بود، نه من انسان قبل از امتحانات دی و نه آن دانش آموزان حزب باد گوجه زد متوهم مدعی گسسته خرد دوستان من!

حتی فکرش هم عذابم میدهد که در حالی که دارم سعی میکنم به راز بقا در مدرسه دست یابم،افرادی در نزدیکی ام با چهره ای از خود راضی درباره ی موفق بودن دولت رییسی حرف میزنند و یا گهگداری در مورد آن که داستایوفسکی نویسنده ی خوبی نیست حرف میزنند در حالی که تنها کتابی که ازش می‌شناسند شب های روشن است، آخرین بار که این بحث راه افتاد از کوره در رفتم و پرسیدم چرا وقتی اطلاعاتی ندارید سخن میگویید؟ و آنها چه جواب دادن؟ "ما اومدیم انسانی که حرف بزنیم" دقیقا آنجا بود که حق را به تجربی ها دادم، آنها حق داشتند بیایند و بگویند شما یک مشت جوگیر هستید، دقیقا کلاس دهم انسانی بلایی دارد سر من می‌اورد که از هرچه انسانی باشد بیزاری بگیرم، حتی به فکر تعویض رشته بودم که با خود فکر کردم باید قدرت سازگاریم را بالا ببرم پس در نتیجه باید بنشینم و گوش دهم که بچه ها در آن بگویند که کوروش بزرگ خودش به اسلام ایمان داشته است

باور کنید، من ذره ای اطلاعات بالایی ندارم ذره ای مغرور نیستم(شاید گفتن همین جمله نشانه ای از غرور من باشد) اما در هر صورت از این بچه ها بیزارم حال که فکر میکنم میبینم از کلاس اول که تیم آخر ردیف سوم میشستم تا همین حالا از تک تک بچه های هم سن خودم،بزرگتر از خودم،کوچک تر از خودم بیزارم و همیشه برایم عجیب بوده است که من با این خلقیات عجیب غریبم و این چشمانی که از کولاک های سیبری هم سرد تر است چگونه آنقدر سریع دوست پیدا میکنم؟ نمی‌فهمم درونم سرشار از تناقضات است

چهره ام شنبه صبح:
چهره ام شنبه صبح:

مدرسهانسانی
۲۳
۳۳
Emily
Emily
در این مکان انسانی می‌زیستد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید