از رد پاهای خونی روی زمین میتوانست فهمید کجا جنازه های بیشتری است، برخی مادران پیکر های بیجان فرزندانش را در آغوش گرفته اند و میگریند و پدران به دنبال جگر گوشیشان میگردند، جنازه ها را در کاور های مشکی مانند دفتر ورق میزنند تا شاید بچه ی خود را پیدا کنند اما پیدا نمیشوند..
داستان آنقدر غمگین است که قلم در دستم بی تابی میکنند، کلمات از روی خط های کاغذ قرار میکنند، کیبوردم جملات را عوض میکنند.
چگونه باور کنم این خاک آنقدر کشته داده است؟ چگونه از حضور خود در این دنیا بیزار نباشم وقتی هنوز مادری منتظر برگشت دختر شهیدش به خانه است؟ چگونه به اشک های چشمم بگویم نبارند؟
چگونه تصویر سپهر را فراموش کنم؟
چگونه وقتی اسم کهریزک میاید بدنم نلرزد؟
چگونه در عاشورا عزادار شوم وقتی در لرستان مادران با لباس های سفید در خاک سپاری فرزندانش میرقصند؟ چگونه این درد را فراموش کنم؟
نمیدانم فکر میکنم هیچ چاره ای ندارم جز آنکه تا ابد و دهر از این حکومت متنفر باشم، میگویند ایران کربلا شده است اما
اینجا کربلا نیست چرا که اینجا پدران جای عزاداری در فکر انتقامند،اینجا مادران سیاه پوشان رقصانند،انیجا آتش ها روی زمین اند،اینجا سقف آسمان کوتاه است و زمین دلمرده، باران خون و برنج میبارد.
نمیدانم دیگر چگونه باید سعی کنم درد در صدایم را بنویسم، نمیدانم اما امیدوارم سال بعدی آنقدر پاییز و زمستان سختی را نداشته باشیم، امیدوارم سد ها پر از آب باشند، نه پر از پیکر های جوانان، امیدوارم سال دیگر به موقع سوار شدن بر اسنپ استرس نداشته باشیم،امیدوارم چمشمانمان خشک نباشد و گلو هایمان زخم شده، امیدوارم سال دیگر کودکان قیمت دلار را ندانند،به دنبال فیلترشکن نباشند، امیدوارم تا سال دیگر آزاد شده باشیم و اندکی دل پدر و مادر سپهر عزیزم آرام گرفته باشد.
امیدوارم تا سال دیگر سرزمین پیروز، پیروز شود
