ویرگول
ورودثبت نام
Emily
Emilyدر این مکان انسانی می‌زیستد
Emily
Emily
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

برای تویی که ازت متنفرم!

ما اسفند و فروردین بودیم، دور بودیم اما از رگ گردن هم نزدیک تر، متفاوت بودیم اما اگر آن یکی نبود معنا نمیدادیم شرایط حال عجیب است نه؟

تو در روستا به دور از شهر در میان صدای خروس ها و بوی نان های تازه ای و زیر درخت بید در میان کفشدوزک ها غروب را با رنگ ها در دفترت زنده میکنی و من اینجا در میان صدای ماشین های قراضه و دود های غلیظ در تاریکی روی تخت چهره ی تورا طراحی میکنم.

دلم برایت تنگ است و نمیخواهم دوباره حضورت را حس کنم چرا که در درونم آتشی از جنس تنفر زبانه میکشد؛ آتشی که اینبار با هزاران دانه برف هم خاموش نمیشود، نمیخواهم دوباره ببینمت چراکه تو خورشید بودی و من زهره آری من در عشق تو سوختم و تو حتی سوختن مرا تماشا نکردی.

دلم برایت تنگ است و ترجیح میدهم کفنم از جنس دلتنگی باشد و در غم فراق تو قبر شوم تا آنکه از حجمه ی خشم از تو از زمین و زمان ببرم و بگذارم آن خشم وجودم را برای خود کند.

سرنوشت هر عشقی وصال نیست گاهی یک فراق ابدی به صلاح هر دو نفر است.

میدانم که تو حال مرا فراموش کرده ای اما من وقتی مارلبرو قرمز را میبنم وقتی سیاهی ذغال نقاشی را روی دستانم میبینم زمانی که آدم خواران را در کتابخانه ام میبینم و متالیکا در گوشم شروع می‌شود تنها چیزی که به یادش میوفتم متاسفانه توییمتاسفانه تویی متاسفانه تویی،"متاسفان

نامهتنفر
۷
۰
Emily
Emily
در این مکان انسانی می‌زیستد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید