ویرگول
ورودثبت نام
Emily
Emilyدر این مکان انسانی می‌زیستد
Emily
Emily
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

از یادتان نمیکاهم

قطرات باران آرام آرام گودال های زمین تشنه را پر آب می‌کردند،سنجاقک ها در تلاش بودند تا از عمر یک روزه ی خود لذت ببرند،جیرجیرک ها منتظر نور ماه بودند تا کنسرت خود را شروع کنند،درختان که به تازگی کمی سبز شده بودند در حال رقصی آرام با صدای باد بودند که صدای زوزه ی گوشش سکوت جنگل را برایش نابود کرد،درد گوشش دوباره شروع شده بود دردی که نمی‌دانست چرا وجود دارد،یک ماهی بود که می‌خواست به دکتر برود اما در آن شهر ماتم زده دکتری دیگر باقی نمانده بود،تک تک دکتر هارا داشتند به قولی تنبیه می‌کردند دست کم به او اینگونه گفته بودند چرا که برای درک دلیل حقیقی نبود دکتر ها زیادی کوچک بود،اما حقیقت آن بود که دکتر ها را به صف کرده بودند تا نوبتی با طنابی نکبت بار به زندگیشان خاتمه دهند آن هم تنها برای آنکه دکتر ها تصمیم گرفته بودند بجای خیانت طرفی درست را انتخاب کنند.

در همان اوقات در حومه ی شهر دخترکی که موهایش را دو گوشی بافته بود منتظر پدرش بود که اورا طبق معمول به پارک ببرد آخر پدر به او قول داده بود که هر پنجشنبه آن را به پارک می‌برد تا او با دوستانش در پارک چند صباحی خلوت کند،دختر کل روز به در زل زده بود پلک نمی‌زد که غبار رفتن پدرش در چشمانش فرو برود منتظر بود،منتظر بود و منتظر بود با لبخندی بزرگ هر چند دقیقه یک بار چین دامن صورتیش را صاف می‌کرد که بی نقص به نظر برسد دخترک در انتظار بود که مادر با گریه آن را بغل کرد ، لباس هایش را در آورد،مادر درحالی که داشت می‌گریست به دختر یادآوری کرد که پدر دیگر نیست و دختر دوباره یادش آمد که پدرش در زمستان به سفری طولانی مدت رفته است.

درست چند خیابان بالا تر گربه ای در سطل زباله به دنبال غذا بود،گربه آداب زندگی در خیابان را بلد نبود چرا که اورا به تازگی رها کرده بوند آن هم در شبی که از آسمان آتش می‌بارید،صاحبش که مردی جوان بود از ترس صداها به خود می‌لرزید او می‌خواست فرار کند به جنگلی، اما مشکلی که وجود داشت آن بود که آن مرد جیبش تار عنکبوت بسته بود و حتی نمی‌توانست از هزینه ی بنزینش بر بیاید چه برسد که بخواهد شکم گربه ای را سیر کند پس در همان شب که ماه هم از ترس آتش های آسمان به پشت ابر ها پناه برده بود گربه اش را در خیابان رها کرد و خود به سوی پناهگاهی به نسبت امن رفت.

و در آن سر شهر دختری مجبور به زندگی کردند بود که در میان خط های دفترش زندانی شده بود، چرا که باید هرچه میدید را می‌نوشت تا کسی فراموش نشود اما هیچ تضمینی وجود نداشت که نوشته هایش پخش شوند آخر او در همان شهری زندگی می‌کرد که دخترک کوچولو در انتظار پدرش بود گوش پسرک سوت می‌کشید،دکتر ها در انتظار مرگ بودند و گربه ی کوچک به دنبال غذا و صاحبش می‌گشت چرا که آداب خیابان را بلد نبود

پ.ن: داستان ها بر اساس واقعیت هستند تنها کمی در آن ها اغراق شده است

۲۱
۷
Emily
Emily
در این مکان انسانی می‌زیستد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید