
دایره، دایره، دایره، دایرههایی که اگر از سمت چپ و خلاف جهت حرکت عقربههای ساعت کشیده شوند، دایرهترند. کار هر روزم شده دایرهکشیدن پای تخته برای کسانی که شعاع و قطر برایشان یکی است و به خیالشان در زندگی دایره به هیچ دردی نمیخورد. زمانی که خیلی کوچک بودم حدودا سه ساله، فهمیدم دایره از مربع و مستطیل جذابتر است. گرد و قلنبه و در حرکت، بدون لحظهای توقف. انگشتانم را روی دیوار منحنی خانهشان میگذاشتم و شروع میکردم به راهرفتن. سنگهای سفید تراشخوردهی نما پوست دستم را میخراشیدند، اما من میخواستم بروم تا بفهمم آجرهای دایرهگونهاش کجاست. بیخبر از آجرهای مکعب مستطیل چهارگوش و خشک درون دیوار منحنی، عاشق دایره شدم. عاشق زیبایی جاودانهاش. نقاشیهایم پر از دایره بود و هر روز روی ترنج وسط قالی دایرهوار میچرخیدم و میچرخیدم تا دنیا دور سرم بچرخد، و من درست در مرکزش قرار گرفتهبودم.
-آقا اجازه اکبری پاککنمون رو برداشته بهمون نمیده.
- اکبری، اکبری با تو ام. پاککنش رو بهش بده وگرنه باید بری تو دایره. با انگشت به دایرهی قرمز کشیدهشده روی زمین و احمدیِ نشسته در مرکزش اشاره میکنم.
اکبری بدون هیچ حرفی پاککن را به بیات میدهد. بیات که زبانش از خوردن لقمهی پنیر سفید شده تا چشم غرهام را میبیند، زبان بیرونزده از دهانش را جمع میکند و در نیمکت فرو میرود. زنگ خانه میخورد. صدای گوشخراش جیغ و فریادشان هنگام دو سه نفری رد شدن از در باریک کلاس پس از لحظهای تبدیل میشود به سکوت محض. انگار تابستان است و مدرسه خالی. به خودم که میآیم روی مبل سه نفرهی خاکستریِ جلوی دیوار آبی و پر از هیچ پهن شدهام. دست و پای چپم از مبل آویزان است. خوابم میآید. پاهایم را گذاشتهام روی دسته مبل، انگشت شست پای راستم از لای جوراب سلام میکند. چشمانم را میبندم. به یاد میآورم روزی را که برادرم در کودکی سوراخ سر زانوی چپ شلوارم را دید و با جدیت تمام، چشم در چشم به من گفت: اگه میخوای سوراخش بزرگتر نشه با خودکار از لبهی پارگی، یه دایره رو پات بکش. چشمانم از ذوق یافتن راهحلِ به ظاهر جادویی میدرخشید. زانویم را تا کردم و لبهی پارگی شلوار، شابلنم شد و خطی با خودکار آبی کشیدم.خندهاش میگفت که چه سادهلوحم! سوراخ بزرگ و بزرگتر میشد و من ذره ذره در حماقتم فرو میرفتم. جورابم را در میآورم و مثل توپ گردش میکنم و پرتابی سه امتیازی به سمت سطل زبالهی کنار دیوار، گل، گل!
آدمی وقتی تنها میشود با خودش شروع میکند به حرفزدن. شخصیتهای زیادی از درونش بیرون میریزد. هر بار یکی از آنها میآید و میرود. گویی درون هر آدمی کلان شهری است با شهروندانی در رفت و آمد ، ریز و درشت، خوب و بد، عاقل و دیوانه و... فقط کافی است راهشان را بیابند و خودی نشان دهند. لباسهایم را در میآورم و آن آدم اتو کشیدهی مرتب و شستهرفته را در کمد میگذارم. بدنم خمیازهای مواج چون شاخ قوچ میکشد وپنج ثانیهای در همان حالت میماند تا فنرش در برود و صاف شود. آدمهای عجیبی هستیم. هر لحظه در دایرهای فرضی می چرخیم و سر هر پیچ، ذرهای از وجومان بیرون میپرد.
شما با منزل کشاورز تماس گرفتهاید، پیغام خود را بگذارید. متشکرم.
-رامین، رامین مامان اومدی خونه بهم زنگ بزن.
- خاک تو سر نفهمت کنن، بدبخت، بچهی منو میذاری تو دایره؟ یه دایرهای نشونت بدم که نفهمی مرکزش کجاست معلم دوزاری.
- معلوم هست کجایی؟؟؟ با بچهها آخر هفته برنامه چیدیم ویلای حمید بشکه. میای که؟
-(صدای نفسکشیدن)
از پشت تلفن بهش میگم: اگه کاهوهای سالاد فصل رو درشت درشت خرد کنیم؛ موقع خوردن از چنگال آویزون میشه و تو دهن جا نمیشه و دور لبمون هم سسی میشه. دقت کردی؟
-پس چرا وقتی میریم بیرون سالاد سفارش میدیم کاهوهاش گنده گنده هستن؟
-همین دیگه، فکر نمیکنی. چون ما رو گاو فرض کردن و میخوان شیرمونو بدوشن.
-هوممم. خودت خوبی؟
-کدوم خودم؟ خود معلمم؟ خود رامینم؟ خود کودکم؟ خود خرم؟ خود نفهمم؟ خود باشعورم؟ کدوم خودم؟
- تو آدم نمیشی...
-بیا پیشم...
-به وقتش میام!
آنقدر حرف زدیم تا بیهوش شدم. صبح که از تخت بیرون آمدم، تیزی یکی از کلمههای افتاده از گوشی تلفن در پاشنهی پایم فرو میرود. از درد نفسم حبس میشود. کلمهی آویزانشده را در یک چشم بر هم زدن بیرون میکشم. با دستمالکاغذی جایش را محکم فشار میدهم تا خونش بند بیاید. کلمه را تمیز میکنم و لنگان لنگان به آشپزخانه میروم و آن را با آهنربای سیاه کوچک روی یخچال میچسبانم و با ماژیک قرمز دورش دایرهای از چپ میکشم. میخواهم هر روز آن را در خود تکرار کنم، آنقدر تکرار کنم تا تمام آدمهای درونم در همان کلمه جمع شوند و یکی شوند.
امروز ،جمعه، ۲۸ مرداد.
"انسان"ی وسط دایرهای قرمز، در حال نیستشدن و شکلگرفتن.
+کاش میشد صوتیشم بذارم، اما فعلا نمیشه گویا...
خانم آلبالو