این سکانسی از یک نمایشنامه است، در صورت تمایل به خواندن کامل نمایشنامه با نویسنده ارتباط بگیرید.
در دنیا همه جنایتکاران علتی برای عمل نابجای خود دارند که حداقل خودشان را قانع میکند
اما آیا این قانون را هم توجیه میکند؟ قانونی که روزی در جایی عدهای تصمیم گرفتند خود را پایبند آن کنند
اما چه کسی میداند ؟
شاید اگر قانون گذار هم در آن شرایط میبود جرمی بزرگتر مرتکب میشد
در این دنیا هیچ چیز هرگز قابل قضاوت نیست
تنها آدم و حسرتهایش رقم زننده اتفاقات هستند
اینجا چه حسرتی رقم میخورد ؟
آنها در یک کلبه کوچک در یک شب سرد زمستانی در لب مرز و بدون هیچ راه ارتباطی با دنیای اطراف منتظر باز شدن راه برای خروج غیرقانونی از کشور هستند
آرش: قاتل
حنا: یک زن تنها
زن و شوهر، سارا و حمید: فرار از طلبکار
کامران: مسئول گروه
آرش: از کامران پرسیدم، ممکنه تا فرداشب مجبور شیم بمونیم.
حنا: بدتر از این نمیشه من واقعا حالم خوب نیست
سارا: راه برگشتی نداریم تحمل کن؛ نگفتی تو چرا میخوای بری؟
حنا: یه پروژه مدلینگ خوب بهم پیشنهاد شده برای کار میرم
سارا: چرا اینطوری؟
حنا: شوهرم طلاقم نمیده اجازه خروج هم ندارم اون یه روانیه سه ساله با هم مشکل داریم راستش فقط واسطه های زیادی داره !
حمید: فقط همین چندتا بیسکویت و این بطری آب رو پیدا کردم، البته برای کساییکه دو روزه هیچی نخوردن نعمت بزرگیه.
سارا: میشه به اون پسره بگی انقد سیگار نکشه؟ برای بچم خوب نیست خفه شدم
حمید: داداش تمومش کردی برا اونور هم بزار
آرش: یه باکس بهمن برای روزای پاییز اونجا گرفتم، هست. سخت نیست اینطوری؟ میذاشتی زایمان کنه بعد میرفتین !
حمید: منم صبر میکردم طلبکارا صبر نداشتن، فراره ها، سفر تفریحی که نیست
حمید: فرار که زن حامله نمیشناسه، بیا بشین ی چیزی بخور
آرش: گشنم نیست، میرم بیرون سیگار بکشم
حنا: شما میدونین اون چرا میخواد بره؟
حمید: اون قاتله، یه قاتل فراری!
سارا: چقدر باید یه آدم مزخرف باشه که آدم بکشه
حمید: غذاتو بخور خانوم
آرش: آقا کامران این دختره رو چرا گردن گرفتی
کامران: سنی نداشته که شوهرش میدن به یکی ۱۰ سال بزرگتر از خودش، باباش سر قمار میبازتش، بچه مایهاس اینطوری نگاش نکن. همینه دیگه زندگی به کسی روی خوش نشون نمیده یه سیگارم به من بده
آرش: کی میریم؟ حتی تو اتاقم خیلی سرده چوب خشک هم که پیدا نمیشه زیر این همه برف. نمیشه زیاد موند
کامران: معلوم نیست بازرسی شدیدتر شده
( صدای سر و صدا از داخل )
برو ساکتشون کن تا پیدامون نکردن !
حمید: اون دختره تب کرده اصلا حالش خوب نیست
( آرش به سمتش میرود )
آرش: چیزی لازم نداری؟
حنا: نزدیک من نیا، قاتل حتی نمیخوام نگاهم به نگاهت بیفته
آرش: عادت داری ندونسته قضاوت کنی؟؟؟
حنا: قاتل قاتله توجیهی براش پیدا نمیشه
آرش: من برای خانوادهام هرکاری میکنم
حنا: آره شاید با این منطق بتونی خودت رو قانع کنی و ادامه بدی
( عصبی شده فریاد میزند )
ارش: آره شاید من نتونم قانون رو قانع کنم اما شرف خودم رو چرا، حالا اگه اون دنیا باهاش روبرو شم سرم بالاست
تو اصلا میفهمی ناموس یعنی چی؟ تو خانواده حالیته؟ شاید چون تو شانسی از خانواده نداشتی درک نکنی ولی من وقتی یه بیشرف به خواهر ۱۶ ساله من تجاوز میکنه و بخاطر پول و جایگاه مزخرفش نتونستم کاری کنم کشتمش اگه هزار بار برگردم عقب بازم میکشمش، تو هیچ میفهمی بدون پدر با نون مادر بزرگ شدن یعنی چی؟؟؟
از کی میپرسم آدم پدر نداشته باشه ولی سرش قمار نکنن ( تمسخر )
حنا: دهنتو ببند تو حق نداری اینطوری حرف بزنی ( زد تو گوشش )
حمید: تمومش کنید این بحث مزخرف رو
کامران: بیرون آرومه بلند شید ساکت و آروم، اون دختره اگه نمیتونه بیاد بزارین همینجا بمونه راه بیفت سریع ..
( سارا و حمید به کمک حنا میروند )