
📍 تهران – ساعت ۲:۱۷ نیمهشب
زهرا گوشیاش رو خاموش کرد.
نه به خاطر باطری. به خاطر مغزش که دیگه طاقت نداشت.
🔻 تیترها رو خونده بود:
«احتمال پاسخ نظامی جدی ایران»
«اسرائیل آمادهی جنگ تمامعیار»
«شب داغ خاورمیانه»
اما زهرا فقط به یه چیز فکر میکرد:
«مهدی، داداشم، الان مرزه؟ خوابه؟ ترسیده؟...»
جنگ یعنی وقتی داری لیوان چای رو دستت میگیری،
یه لحظه به خودت میگی: «شاید دیگه هیچوقت این لحظه رو تجربه نکنم.»
یعنی وقتی تو خیابون قدم میزنی، صدای بوق ماشین میپیچه، و قلبت میلرزه، چون شبیه آژیر خطره.
جنگ یعنی وقتی داری با بچهت نقاشی میکشی،
بهش میگی: «یه خونه بکش»
ولی تو دلت میگی: «کاش هیچوقت خراب نشه...»
چون مغز ما فرق بین "اتفاق افتاده" و "اتفاق ممکنه بیفته" رو خوب نمیفهمه.
اون فقط «خطر» رو میشناسه.
💢 خوابمون به هم میریزه
💢 دلمون میپیچه
💢 زود عصبانی میشیم
💢 از آینده میترسیم
💢 حس میکنیم هیچی دست خودمون نیست
و این دقیقاً کاریه که جنگ با ما میکنه، حتی قبل از اینکه بخواد شروع بشه.
«یاد جنگ ایران و عراق میافتم.
اون موقع بچه بودم، ولی هنوز صدای آژیر تو گوشمه.
حالا مهیار بچهمه، ولی من دوباره همون دختر کوچولوییام که میترسه.
فقط اینبار، بچهم رو باید آروم کنم، نه خودم رو...»
آدمایی که زندهن، سالمن، ولی پر از اضطرابن.
روانهایی که نه تو آمار کشتهشدهها میان، نه توی اخبار، نه حتی توی دل خانوادهها.
🧠 افسردگی جنگی
🧠 اضطراب پیشنگر
🧠 بیثباتی احساسی
🧠 خشم درونی
🧠 فرار ذهنی به خواب و سریال و سیگار و قرص...
اینا همون زخمهایی هستن که دیده نمیشن.
ولی با هر خبر، عمیقتر میشن.
با هم حرف بزنیم، نه تحلیل.
حسامون رو سرکوب نکنیم؛ بنویسیم، بگیم، گریه کنیم.
برای روانمون پناه بسازیم؛ حتی اگه دنیا پر از ترس باشه.
از مشاور کمک بگیریم؛ چون روان، مثل زخم، نیاز به پانسمان داره.
تو شاید ژنرال نباشی، شاید سلاحی تو دستت نباشه.
ولی یه مغز داری، یه دل، یه بچه، یه مادر، یه عشق...
مردم توی جنگ نمیمیرن.
اونا توی اخبار، توی سکوت، توی بیحسی،
و توی بیپناهیهای بیصدا تحلیل میرن.
برای همهی اونایی که
زندهن، ولی دیگه زندگی نمیکنن...
علی اندی – روانشناس
صدای کسانی که صدایی ندارن، ولی دارن فریاد میزنن...