جملات بالا، صحبتهایی است که در چند ماه اخیر از گوشهوکنار به گوشم خوردهاست، که تا حد زیادی، میان همه ما رایج است. کلیدواژهای که در تمام آنها تکرار شدهاست، «ترس» میباشد. و نکتهای که در صحبتها پنهان مانده و از واکاوی ادامه آنها مشخص میشود این است که ما ذکر میکنیم که از چیزی میترسیم؛ در حالی که در واقع، از سرانجام آن میترسیم. به عبارتی، بدلیل ترس از سرانجام کاری، از آغاز آن کار نیز میترسیم. و کاملاً آن را رها میکنیم.
بگذارید حالا چند سؤال نیز در این خصوص مطرح کنیم:
چند ماه پیش، برای آزمون ورودی یک دوره مطالعه میکردم. منبع آزمون ورودی، حدوداً ۲۰۰۰ صفحه بود و طبق محاسبهای که کردم، نهایتاً میتوانستم ۵۰۰ صفحه از آن را بخوانم. در نتیجه، نگرانی و ترس من روز به روز بیشتر شد. با آن حد از نگرانی و ترس، دیگر تقریباً هیچ کاری را نمیتوانستم درست انجام دهم. همواره ذهنم درگیر بود و به این فکر میکردم که «ممکن است قبول نشوم و مجبور شوم سال بعد شرکت کنم؛ سال بعد زودتر شروع میکنم و بهتر میخوانم، و ...». حتی آن زمان، نمیتوانستم بازیهای فکریای که روزمره انجام میدادم، با کارآیی قبلی انجام دهم؛ نمراتم در آنها هم به شدت افت کرده بود.
دو روز که از این وضعیت گذشت، تصمیم گرفتم بنشینم، منطقی فکر کنم و افکارم را روی کاغذ بنویسم:
بعد از این تفکر، تنها به نتایج خوب فکر میکردم و منبع را تا جایی که میتوانستم مطالعه میکردم. در پایان نیز، رتبه دوم آزمون ورودی شدم.
در حال حاضر، این شرایط برای اکثر کارهایی که وارد آنها میشوم صادق است و همواره جملهای را به یاد میآورم که نگرانی و ترسم را از بین میبرد، جملهای از ژاوی هرناندز در مستند «توپ را بگیر؛ توپ را پاس بده.»:
"It's not about the results but how you play. And then, if you do that well, the results will come."
در چالش کتابخوانی طاقچه، با کتابی آشنا شدم به نام «فلسفه ترس»، اثر لارس اسوندسن، که این مفاهیم پیرامون ترس و مفاهیمی فراتر را توضیح میدهد:
«در فرهنگ ترس و فرهنگ قربانیان، مفهوم پیشرفت امری محال است. حداکثر چیزی که میشود فکرش را کرد این است که شاید بتوان جلوی هر چه بدتر شدن اوضاع را گرفت. اگر کسی این احساس را نداشته باشد که زمام زندگیاش را در دست دارد و به خودش هم اعتماد نداشته باشد که میتواند جهان را جای بهتری برای زیستن کند، آینده اصلاً نمیتواند جذاب و جالب باشد.»
«مسأله از میان بردن ترس نیست. ترس بوده و همیشه هم خواهد بود؛ اما شاید تنها معنای آن این باشد که اینجا در این زندگی چیزهایی هستند که برای ما معنا دارند و عزیز هستند. آنچه ترس را برمیانگیزد نگرانی از چیزهایی است که زندگی ما و دیگرانی را که برای ما مهم هستند تهدید میکنند. اف. ایچ. بردلی، فیلسوف بریتانیایی، میگوید: «انسانی که دیگر نمیترسد دیگر به چیزی اهمیت نمیدهد.» اگر چه ترس میتواند چنان فراگیر شود که همه آنچه را که به زندگی ما معنا میبخشد ویران کند و تأثیری خردکننده داشته باشد، اما، از سوی دیگر، امید را هم داریم که خوشبینانه است، اعتمادبخش است، فعال است، و رهاکننده. امید میتواند ما را بربکشد و ترس میتواند غرقمان کند.»
در قسمتی از کتاب هم، نویسنده توضیح میدهد که در بعضی موارد، ترس بیش از حد و به دنبال آن ایجاد امنیت میتواند با سلب آزادی و ایجاد محدودیت، مانع یادگیری و پیشرفت شود. این وضعیتی است که در برخی خانوادهها، برای فرزندان ممکن است رخ دهد.
امیدوارم همواره با حد معقولی از ترس (در حد ایجاد دغدغه نسبت به حل مسائل) و آرامش و امیدواری مسیر پیشرفت را برای خود هموار کنیم...
