نیما خادمی کلانتری·۲ ساعت پیشحرف دلتو زدن بهتر از یه زندگی بیمعناستهمیشه براش سوال بود با حال خوب من داره حرف میزنه؟ من هم در مقابل یه سکوت خشک و خالی تحویلش میدادم....
نسیم حسینپور·۹ ساعت پیشقماردست کشیدم روی موهایتکم شدهاند، قدرِ پرِ کاهیکاهی بود موهایت که زنده شدمزنده شدم و دیدم مژههایت بلند شدندآنقدر بلند که ببافمشان و بیندازم…
مجید حسنی·۲ روز پیشلقمه گلو گیر!احتمالاً سریال قصههای مجید را به خاطر داشته باشید، سریالی که حال و هوای اصفهان داشت و مردمان شیرین زبانش... سریالی که مملو بود از اتفاقات…
HananehAkbri·۳ روز پیشواقعیت خیالیگاهی فکر میکنی اگر یک روز بیدار نشوی، دنیا چهقدر عادیتر ادامه پیدا میکند. اگر نفس نکشی، اگر حرف نزنی، اگر دیگر نباشی… آیا چیزی در این…
دست نوشته های شیم شیم·۳ روز پیششیمشیم؛ شروعِ شهامت: سایهی ترس، جنگ با صداهای درون یا صداهای بیرون؟سایهی جنگ روی شهر سنگینی میکند. همهچیز خاکستریتر از همیشه است. در چنین روزهایی، انگار ترس مثل یک مهمانِ ناخوانده، نه فقط در اخبار و خیا…
رویا سادات حسنی·۳ روز پیشجنگ گل سرخ | قسمت هشتمشب، آرام و کشدار شده بود؛ از آن شبهایی که انگار همهچیز را در خودش جمع میکند و بعد، بیهشدار، پس میزند. نور تلویزیون روی دیوارها میلغز…
کبری عاشقی 🌸·۴ روز پیشزنجیرهای سکوتشبی که ماه پشتِ ابر ماندهمه چیز برای مراسمِ «بلهبرون» آماده بود، اما در گلوی من انگار صدها خارِ خشک گیر کرده بود. پدرم با آن لبخندِ مصلحتی…
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام·۵ روز پیشرابطه غم و وابستگیرهایی از غم و وابستگی تا شادی و دلبستگی