
چند سال پیش وقتی که هنوز اینستاگرام فیلتر نشده بود، من هم مثل بقیه مردم عادی در آن فعالیت میکردم و فعال بودم، یعنی صفحهی کاربریام حالت عمومی داشت و عکس و استوری از زندگی روزمرهام در آن بارگذاری میکردم.
آن زمان که تازه اولین سالهای تاسیس اینستاگرام بود و تب و تاب بلاگری کمکم داشت بین مردم بالا میگرفت و خب هر کسی دوست داشت از این طریق خودی نشان دهد و به درآمدی برسد.
من هم بدم نمیآمد که کسب و کاری مجازی داشته باشم و اصلا هم هیچ تصور نمیکردم که ممکن است روزی برسد که پیامرسانها و شبکههای اجتماعی خارجی فیلتر شوند یا اینترنت بینالملل برای زمانهای طولانی از دسترس خارج بشود.
برای راه اندازی و جذب دنبال کننده برای صفحه کاربری مغازهای که در آن کار میکردم تلاش زیادی به خرج دادم و برای پیشرفت در کار حتی در کلاسهای به اصطلاح دیجیتال مارکتینگ هم ثبت نام کردم، چیزی که در آن روزها خیلی باب شده بود.
هم زمان در صفحهی شخصی خودم هم عکسهایی از طبیعتگردیهایم منتشر میکردم. آن موقع دوستی بود که به اتفاق او به طبیعت میرفتم و از خودمان و طبیعت با دروبین حرفهای عکس میگرفتیم.
کمکم توانستم با تکنیکهایی که یاد گرفته بودم، تعدادی هم دنبال کننده جذب کنم و خب از این بابت خیلی خوشحال بودم. لایکها، کامنتها و بازدیدهای استوری، با اینکه خیلی کم بودند اما به من دلخوشیهای کوچکی میدادند.
هر چند نتوانستم در کسب و کار مجازی موفق شوم اما تنها دلخوشیام همان صفحهی شخصیام بود که فکر کنم حدود سیصد یا کمی بیشتر دنبال کننده داشت و به من انگیزه میداد تا برای رشد صفحهام در اینستاگرام، بیشتر عکاسی و محتوا تولید کنم.
در کنار همهی مشکلات و بدبختیهایی که در زندگی خصوصیام داشتم و کسی هم متوجه آنها نبود و خودم هم تمایلی به افشای آنها در مجازی نداشتم، اینستاگرام شبیه یک زنگ تفریح کوچک برایم بود. آن موقعها و حتی همین الان، آدمها اولین کاری که پس از بیدار شدن و باز کردن چشمانشان در اول صبح انجام میدادند این بود که بازخوردهای محتوای منتشر شده را بررسی کنند، یعنی ببینند چقدر بازدید کننده جذب کرده و چقدر لایک و کامنت گرفتهاند و در نهایت چه تعداد دنبال کننده به صفحهشان اضافه شده است و خب من هم جزوی از همین آدمها بودم و این تنها جذابیت زندگی وحشتناکم محسوب میشد، یک دلخوشی کوچک در عمق تاریکیهایی که در آن غرق شده بودم.
اما پس از مدت کوتاهی فعالیت در اینستاگرام، کمکم دیدم تمایلی به دیده شدن ندارم، به بیانی دیگر آن را کاری پوچ و بیفایده برای خود تلقی کردم و این احساس تهی بودن در درونم، من را آزار میداد. راستش وقتی دقیقتر به زندگیام نگاه کردم، دیدم محتوا یا حرف تازهای برای گفتن ندارم و نمایش روزمرگیهایم قرار نیست روی کسی تاثیرگذار باشد یا حداقل زندگی خودم را متحول کند. انگار من هم داشتم همان کارهای تکراری، احمقانه، زشت، بی معنی و حیوانگونهی دیگران را تکرار میکردم. از خودم میپرسیدم که آخرش قرار است به کجا ختم شود؟ اینکه من در فلان طبیعت بودهام و یا صبحانه چه چیزی خوردهام و یا مثلا بیان دلتنگی غروب پاییزی یک جمعهی لعنتی، قرار است چه تاثیری بر دنبال کنندههایم داشته باشد و یا چه مشکلی از آنها را حل کند؟ یا اصلا مگر من مربی و مدرس و یا کسی بودم که سرش به تنش بیارزه و بتواند به دیگران انگیزه بدهد و آنها را راهنمایی کند؟(هرچند که همین حالا یک بچهی ده ساله برای خودش استادی شده است و در اینستاگرام به همه درس زندگی و اخلاق میدهد!)
در حالی که چنین افکاری داشتم، زندگی خصوصیام هم هر روز بحرانیتر میشد، کمکم بساط طبیعتگردی و عکاسی هم برچیده شد و من بیشتر به سمت انزوا و تنهایی کشیده میشدم و به طبع فعالیت مجازیام هم روندی نزولی پیدا میکرد.
اولین اقدام من برای پایان دادن به فعالیتم در اینستاگرام این بود که ابتدا بعضی از عکسهایم که اتفاقاً هم زیبا بودند و هم لایک بیشتری گرفته بودند را حذف کردم. انگار خودم اولین کسی بودم که چشم دیدن معدود روزهای خوب زندگیام را نداشتم. انگار با این عکسها داشتم واقعیتی که در آن گرفتار بودم را انکار میکردم و به خودم دروغ میگفتم. پس بیشتر از چنین عکسهایی متنفر میشدم. دلم میخواست نفرت و انزجارم رو با یک سیلی به صورتم بزنم و آن را به روی خودم تُف کنم. انگار این محتوا بخشی از زندگی من نبود و به دیگری تعلق داشت و من داشتم پُز چیزی را به آدمها میدادم که برای کس دیگری بود.
اما هنوز صفحهی کاربریام عمومی بود. انگار نمیتوانستم از این دلخوشی بیهزینه، به راحتی دست بکشم. فعال بودن در این فضای مجازی، بخشی از تنهاییام را پوشش داده بود، طوری که میتوانستم تصور کنم که آدمها خیلی به من نزدیک هستند و شاید دچار یک جور غرور کاذب شده بودم. فکر میکردم میتوانم با زندگی در چنین فضایی، هویتی که هیچ وقت در خانواده به دست نیاوردهام را برای خودم ایجاد کنم.
اما در ادامه فهمیدم همهی آنچه فکر میکردم پوشالی و پوچ بوده است. پس در اقدام بعدی به سراغ دنبال کنندههایم رفتم و آنها را یکی یکی حذف کردم و چه خوب که اینستاگرام چنین قابلیتی هم دارد. خوبی دیگر این کار حذف افرادی بود که به واسطهی نسبت فامیلی من را میشناختند ولی در دنیای واقعی هیچ ارتباطی با آنها نداشتم. و البته بقیهی دوستان و افراد دوران دانشگاه و کسانی که اصلا نمیشناختم و فقط یک عدد در دنبال کنندههایم محسوب میشدند. همچنین دیدم دیگر تمایلی هم به دنبال کردن آدمها ندارم، چون وقتی بیشتر در زندگی تجسس و دقت میکردم، بیشتر به تهی بودن آدمها از معنا پی میبردم و به این نتیجه میرسیدم که دنبال کردن آنها هم چیزی به من اضافه نمیکند.
حالا من مانده بودم با صفحهای بدون محتوا، بدون دنبال کننده و در نهایت بدون دنبال شوندهای. دیگر خبری از اشتراک گذاری عکس و روزمرگی نبود و من تبدیل شدم به همان آدم بینام و نشان که از قبل هم کسی او را نمیشناخت. تبدیل شدم به کسی که در سایه فقط آدمها را نگاه میکند بیآنکه برای اعلان حضور خود به محتوای آنها واکنشی نشان دهد. کارم این شد که یواشکی به صفحهی دختری سر بزنم که قبلا او را دوست داشتم که البته آن هم خصوصی بود و من فقط میتوانستم عکس صفحهی کاربریاش را ببینم. میخواستم بدانم و ببینم بعد از ازدواجش زندگیاش چگونه میگذرد که البته آدم از یک عکس صفحهی کاربری چیزی زیادی دستگیرش نمیشود. و در آخرین مرحله، من هم صفحهی کاربریام را از حالت عمومی به خصوصی تغییر دادم. شاید این هم نوعی رفتار متقابل به کار آن دختری بود که قبلا دوستش داشتم و یا اینکه دلم میخواست کلاً بساط همه چیز را در مجازی جمع کنم و مابقی زندگی مجازیام را در سایه بمانم.
این دوران گذشت و مدتی در هیچ سایت و شبکهی مجازی فعالیت نداشتم و تمام حواسم در دنیای واقعی بود. اما چیزی در درونم هنوز من را متمایل میکرد تا باز هم با آدمها ارتباط برقرار کنم ولی نه از نوع فعالیت در شبکههایی مثل اینستاگرام. میل به یادگیری تنها دارایی باقیمانده برایم محسوب میشد. در همان زمان که هنوز در اینستا بودم، کلاسی در یکی از مراکز فنی و حرفهای مشهد برای مدیریت سایت فروشگاهی برگزار شد که من هم در آن شرکت کردم، هرچند به دلیل نداشتن یک سری از دانشهای پایه در بحث سئو و برنامه نویسی برای این کار، در نهایت کلاس را در نیمههایش رها کردم ولی دلیلی شد تا با سایت بلاگفا آشنا بشوم.
هیچ پیش زمینهای در مورد وبلاگ نویسی نداشتم، نه کتابخوان بودم و نه کسی که عادت به نوشتن دارد، اگر هم چیزی هم مینوشتم بیشتر مطالب پراکنده از درد دلها و واگویههایی بود که در سررسیدی به طور پراکنده مینوشتم.
آن کلاس مدیریت سایت و آشنایی با سایت بلاگفا زمینهای شد برای ورود اتفاقی به دنیای نوشتن در مجازی. انگار ناخودآگاهم دوباره من را به نشان دادن خودم در فضای مجازی به طریقهای دیگر کشانده بود. این شاید آخرین تلاشهای ناخودآگاهم برای زنده نگهداشتن من در میان انسانها محسوب میشد.
بلاگفا خوب بود، با اینستاگرام زمین تا آسمان فرق میکرد و خبری از خودنماییهای پوچ و بیمحتوا و همچنین زرق و برقهای الکی نبود. فقط مینوشتی و منتشر میکردی، حالا این وسط ممکن بود در بین هزاران متن منتشر شده، یکی به طور اتفاقی مطلب تو را میدید و اگر هم خوشش میآمد نظری هم مینوشت. بلاگفا را به خاطر همین سادگی بیش از حد دوست داشتم، به نظرم فضایی بود که بیشتر میتوانستم در آن خود واقعیام را به نمایش بگذارم هرچند هنوز فلسفه و دلیل اینکه به وبلاگ نویسی رو آورده بودم را نمیدانستم و شاید این تنها فعالیتی بود که میتوانست از حجم تنهاییام کمی بکاهد.
مدت زمان زیادی از فعالیتم در بلاگفا نگذشته بود که از طریق سایت متمم با شبکهی اجتماعی ویرگول آشنا شدم و دیدم چه امکانات بهتری نسبت به بلاگفا دارد. اینگونه شد که به ویرگول کوچ و در این سایت جدید شروع به نوشتن کردم.
اما چیزی که من متوجه آن نشدم یا ناخودآگاه نخواستم متوجه بشوم این بود که انگار دوباره گرفتار فضایی شبیه اینستاگرام شده بودم. دوباره همان داستانهای قبلی داشت تکرار میشد، دوباره گزینههای شبیه اینستاگرام مثل دنبال کننده، دنبال شونده، لایک، کامنت، آمار بازدید و باز همان رفتارهای اینستاگرامی مثل لایک کن تا تو را لایکت کنن، کامنت در برابر کامنت، دنبال کردن در برابر دنبال کردن، در غیر این صورت کسی تو را نمیبیند و در نتیجه محتوایت کمتر دیده و خوانده خواهد شد. و دوباره مقایسه میان محتوای خودت با دیگران از نظر تعداد لایک، کامنت و میزان دنبال کنندههای سایرین که ناخودآگاه روی هر وبلاگنویسی تاثیر میگذارد. این شباهت بین اینستاگرام و سایت ویرگول بارها باعث میشد که من تا مرز رها کردن این محیط وبلاگنویسی پیش بروم اما هر بار برای خود دلایلی را مطرح میکردم تا خودم را از این کار منصرف کنم چون انگار نوشتن یا تبدیل به عادت شده بود و یا تعامل با آدمهایی که از جنس دیگری بودند باعث میشد همچنان در این فضا ماندگار باشم.
البته در ادامه نباید جانب انصاف را رها کرد و امکانات و قسمتهای خوب سایت ویرگول را نادیده گرفت. بالاخره وبلاگ نویسی از زمین تا آسمان با فضای فقط بصری اینستاگرام فرق داشت و همچنین آدمهایی که محتوای نوشتاری تولید میکردند، به نظرم یک سر و گردن از بقیه تولیدکنندگان محتوا بالاتر بودند. از طرفی انگار افراد در وبلاگنویسی کمتر دنبال خودنمایی، بزرگنمایی و عوامفریبی هستند و از علم و دانش بیشتری بهره میبرند. و در نهایت شاید همین مزیتها بود که باعث شد در این شبکهی اجتماعی کوچک و کم اهمیتتر نسبت به غولهای مجازی، چند سال دوام بیاورم و به نوشتن و خواندن بپردازم.
اما سوالی که همیشه در این چند سال وبلاگنویسی از خودم میپرسم این است که چه فرقی بین من اینستاگرامی و من وبلاگنویس وجود دارد؟ مگر به خاطر این که دیدم در اینستاگرام حرفی برای گفتن ندارم، آنجا را ترک نکرده بودم و حالا چرا دوباره در دامی دیگر به نام وبلاگ نویسی افتاده بودم؟ چرا همچنان داشتم به نوشتن ادامه میدادم در حالی که از قبل میدانستم میلی به نمایش خود ندارم ولی حالا هزاران برابر بیشتر نسبت به اینستاگرام، اسرار زندگی شخصیام را در مجازی تحریر کرده بودم و مگر قرار نبود ماجرای زندگیام به صورت یک راز باقی بماند، پس چرا ناگهان چنان عطشی به رسوایی خود پیدا کردهام که حتی خودم هم از درک آن عاجز هستم!
سوال همیشگی دیگر این بود که آیا من ارزشی هم ایجاد میکردم، آیا من توانسته بودم انسان تاثیرگذاری باشم و یا بیشتر وقتم را تلف کرده بودم ، آیا مطالبم باعث نمیشد که که دیگران گمراه شوند، آیا من همچنان در حال دروغ گفتن و خودنمایی هستم و آیا اصلا بهتر نبود از همان اول بر نفس خود غلبه و این میل به ابراز وجود را در خود کنترل میکردم؟
حتی احساس میکنم بیان همین مطلب هم نوعی خودنمایی است و ارزش بیان کردن ندارد اما از طرفی خودم را اینگونه دلداری میدهم که در این جهان بینهایت برای هیچ کس اصلا مهم نیست که من چه میگویم و از چه بابت ناراحت و نگران هستم. در فضای کوچک و ناشناختهی سایت ویرگول، همین گمنامی نعمت بزرگی محسوب میشود و شاید تنها چیزی که میتوانم خود را به واسطهی آن تسکین بدهم این است که با وجود تمام تلاشهایم در نوشتن، انسان شناخته شدهای نیستم وگرنه اگر بر فرض محال هم معروف میشدم، چه خیانتها و چه جنایتهایی که در حق دیگران مرتکب نمیشدم.
به هر تقدیر کاری است که شده و آب رفته به جوی را نمیتوان برگرداند. شاید بشود برای آینده کاری کرد و شاید هم نشود. اما چیزی را که خوب میدانم این است که توانایی توقف خود را در نوشتن ندارم و انگار اختیار این قسمت از وجود من در دست کس دیگری است. هرچند میدانم نگرانیام از بابت محتوایی که مینویسم کمی زیاده از حد است و نباید به خود سخت بگیرم. از این بابت این را میگویم که خوشبختانه افراد جامعهی امروز هم بسیار هوشمند و هم بسیار با سوادتر از قبل شدهاند( منظورم کسانی است که بیشتر در فضای وبلاگ نویسی حضور دارند و از بقیه خبر ندارم) و حاضر نیستند وقت خود را برای هر مطلبی اصراف کنند.
در انتهای این مطلب میخواهم به این موضوع اشاره کنم که ای کاش سایت ویرگول این قابلیت هم را داشت که میشد به صورت دستی از تعداد دنبال کنندهها کم کرد یا اینکه صفحه کاربری را از حالت عمومی به حالت خصوصی تبدیل کرد. حال که همه چیزش شبیه اینستاگرام شده است، گنجاندن چنین امکاناتی خالی از لطف نیست.
از طرفی به نظرم گاهی انسان دچار توهم میشود وقتی میبیند که تعداد زیادی دنبال کننده دارد(هرچند من چنین ادعایی ندارم) و از طرفی این میتواند چون یک شمشیر دولبه باشد از این بابت که ممکن است عدهای فکر کنند چون آدمهای زیادی یک نفر را دنبال میکنند، حتماً آن یک نفر تمام حرفهایش درست است.
البته چون ویرگول هنوز قابلیت کسب درآمد برای نویسندگانش را ایجاد نکرده و ظاهرا هم نخواهد کرد، دنبال کننده زیاد بیشتر یک جور سرگرمی و دلخوشی الکی در این سایت محسوب میشود.
در کلام آخر این را باید بگویم و اعتراف کنم که نوشتن و وبلاگ نویسی هنوز نتوانسته به من کمک کنند تا از حجم پوچی درونیام بکاهم و این باعث میشود همچون اینستاگرام، وبلاگنویسی را هم کاری بیهوده تلقی کنم و با اینکه یکی از هدفهایم ارتباط با آدمها در این فضا بوده است، اما هر روز که میگذرد بیشتر به تنهایی مطلق نزدیک میشوم و آن رشتههای نازک میان من و دیگران، یکی یکی و بدون صدا، از هم گسیخته میشوند.
سوال مهم این است که آیا باز هم باید به این رسوایی ادامه داد؟
۱۴ خرداد ۱۴۰۵
