ویرگول
ورودثبت نام
علی دادخواه
علی دادخواهنانوا هم جوش شیرین می زند...
علی دادخواه
علی دادخواه
خواندن ۲۳ دقیقه·۴ روز پیش

تنها آرزوی من زن بود...



مقدمه

من بیشتر از این که هدفم این باشد که بخواهم کتابی را معرفی کنم، علاقه‌مندم تا بدون هیچ رودربایستی و خجالتی، تاثیر مطالعه‌ی آن کتاب را بر خود و احساساتم بیان کنم، حال اگر این کار هم منجر به معرفی بهتر آن کتاب و باعث شود حتی یک نفر دیگر تمایل پیدا کند تا یک اثر تاثیرگذار را بخواند، من رسالت خود را انجام داده‌ام.

یکی از دغدغه‌های همیشگی من برای اینکه از ملال زندگی فرار کنم، پیدا کردن آثار خاص و شاهکار ادبی است. بارها به خود گفته‌ام که اگر شاهکارها در ادبیات نبودند، چگونه می‌توانستم این زندگی سرتاسر رنج و ملال را تحمل کنم، چون برای یک انسان اجتماع گریز که متاسفانه به این درد مبتلا شده است، هیچ گزینه‌ای بهتر از ادبیات نیست و یا شاید هم باشد اما خب به راحتی کتاب در دسترس نیست، زیرا که انسان‌ها محدودیت‌هایی در رابطه دارند اما کتاب بدون حد و حدودی، در اختیار آدمی است.

چالشی که دائماً با آن مواجه هستم این است که پیدا کردن این شاهکارهای ادبی(البته با توجه به سلیقه‌ی من) هیچ کار آسانی نیست و در این مسیر دچار رنج می‌شوم. اما انسان از اینکه چرا خیلی دیر بعضی از شاهکارها را می‌شناسد و اینکه می‌بایست لیاقت خواندن آنها را در سن بالاتری بدست آورد، از خودش خجالت می‌کشد. تنها تسکینی که می‌توانم در این مورد به خود بدهم این است که بایستی زمان مناسب برسد تا من برای خواندن یک اثر ادبی و تاثیرگذار، آمادگی پیدا کنم اما باز با خود می‌گویم که ای کاش بعضی از آنها را زودتر و وقتی جوان‌تر بودم، می‌توانستم بخوانم و درک کنم تا بلکه شاید این توانایی را داشتم که در زندگی، مشکلات و حوادث را بهتر مدیریت می‌کردم، فرصت عشق را غنیمت می‌شماردم و آن را به راحتی از دست نمی‌دادم.

یک انسان متعادل و برخوردار از عقل حداقلی، بایستی همیشه این شجاعت را داشته باشد که بتواند اندیشه‌ها، احساسات اشتباه یا درست، حماقت‌ها و حرف‌های نادرست خود را در هر لحظه که امکانش باشد اعتراف کند و این آمادگی و توانایی نیازمند تمرین است. بنظرم یکی از راه‌ها و روش‌هایی که به آدمی توان و تهور اعتراف کردن را می‌دهد، پیوند خوردن با ادبیات است، یعنی شما در داستان‌ها الگوهایی را برای خود پیدا خواهید کرد که می‌توانند راهنمایان خوبی محسوب شوند، نویسندگانی که نبوغ این را دارند که بگویند که می‌شود در عین اینکه شرافت انسانی خود را حفظ می‌کنیم، چطور اعترافات خود را هم به گوش دیگران برسانیم و این عمل شاید انسانی‌‌ترین و زیباترین کار برای بیان حقیقتی باشد که قصدش نه تنها فریب نیست بلکه می‌تواند چراغ راهی باشد که بلکه این شب سیاه درون ما را با ستارگانی از جنس آگاهی روشن کند. همان‌طور که از نردبان غرور و توهم دانایی، پله پله بالا می‌رویم، باید هم زمان به این هم فکر کنیم(البته اگر حواس‌مان باشد) که آیا می‌توانیم دوباره از همین نردبان پایین بیاییم و یا اینکه جهان باید با تلنگری ما را از آسمان‌ها به زیر بکشد. و به طور خلاصه باید گفت، اگر ادبیات به شما شجاعت و جرات اعتراف کردن را نمی‌دهد، اگر باعث نمی‌شود آن کوه غرور، آن من بزرگ و آن بُتی که از خود ساخته‌اید و آن تعصب کورکورانه را با چالش روبرو کنید، بنظرم هیچ به درد نمی‌خورد و انسان به جای یک مطالعه‌ی مفید، بیشتر دارد وقتش را تلف می‌کند و باز این خود بزرگ‌ترین کلاه گشادی است می‌توان بر سر خود بگذاریم و بگوییم که انسان آگاهی هستیم، چه دروغ زیبایی!

شروع با نقدی از ترجمه

کتاب چرم ساغری نوشته اونوره دو بالزاک که به نظرم یکی از شاهکارهای این نویسنده مشهور فرانسوی است را تنها با ترجمه محمود اعتمادزاده توانستم پیدا کنم، یعنی در تمام کتابخانه‌های عمومی شهر، فقط ترجمه‌ی همین مترجم بود و همچنین طبق روالی که به طاقچه و فیدیبو سرک می‌کشم، ترجمه‌ی دیگری پیدا نکردم و به ناچار و به خاطر اینکه کتابخانه‌‌‌های عمومی در دسترس هم فقط همین ترجمه را داشتند، به اجبار آن را امانت گرفتم.

ترجمه آقای محمود اعتمادزاده هم خیلی خوب است و هم خیلی بد، خوب برای کسانی که به ادبیات تسلط کافی و دایره لغات بالایی دارند و اصطلاحات سنگین ادبی را می‌توانند درک کنند و بد برای مخاطب عامی و عادی مثل من که دانش ادبی محدودی دارم.

من مجبور بودم که ترجمه‌ی فارسی کتاب را دوباره برای خودم به فارسی ترجمه کنم، این طور که به اجبار دائماً بین یک فرهنگ لغت آنلاین و متن کتاب در رفت و آمد بودم تا بتوانم معنی این سیل عظیم اصطلاحات سنگین ادبی و این تنوع زیاد لغات را بفهمم تا بلکه منظور نویسنده را بهتر درک کنم، بعضی اوقات هم برای درک یک جمله یا یک اصلاح مجبور بودم علی رغم میل باطنی، به هوش مصنوعی مراجعه کنم.

در بدو شروع کتاب با این ترجمه، شاید نتوانید با آن ارتباط خوب و راحتی برقرار کنید و ممکن است از ادامه‌ی خواندن آن منصرف شوید. این طور که من هم ابتدا فکر کردم این کتاب جزو آن دسته‌ای است که باید از خواندنش منصرف شوم اما نیرویی باعث شد که تا در خواندن کمی سماجت به خرج دهم و با توجه به ترجمه‌ی سنگین کتاب، کمی جلوتر رفتم تا اینکه کم‌کم به این نوع ترجمه عادت کردم و خب در ادامه، متن مقداری برایم روان‌تر هم شد. پیشنهاد می‌کنم اگر می‌توانید این کتاب را با ترجمه‌ی دیگری بخوانید اما اگر پیدا نکردید، باز هم هیچ جای نگرانی نیست چون که به نظرم قسمت سخت آن بیشتر مربوط به فصل اول است و در فصل‌های بعدی، ترجمه کمی روان‌تر می‌شود.

تنها آرزوی من زن بود!

مگر در نهایت این همه تلاش‌ها، ما نمی‌خواهیم دل زنی زیبا و ثروتمند را بدست آوریم! شاید اصلی‌ترین شعار و هدف شخصیت اصلی این کتاب همین جمله‌ی ساده بود که رافائل قهرمان داستان به آن اعتراف کرد و گفت : تنها آرزوی من زن بود!

مگر نه که ماهم انگار مثل همین آرزوی ساده را در دل و سر و جان خود می‌پرورانیم، و مگر جز این است که می‌خواهیم روی دیگران تاثیر بگذاریم تا آنها را از آن خود کنیم، انگار هدف همان زن زیبا، جذاب و ثروتمندی است که ما دائما در شهوت داشتن آن می‌سوزیم اما حاضر نیستیم به اینکه چنین خواسته‌ای داریم علناً اعتراف کنیم و تمام ریاضت‌هایی که می‌کشیم را به نام علم، معرفت و هر اسم پرطمطراقی نام می‌گذاریم اما بدون آنکه بگویم در نهایت خواهان همان زنی هستیم که هیچ وقت به آن دسترسی نخواهیم داشت.

بالزاک خیلی بی‌رحمانه دست روی نقطه‌ ظعف ما(البته من خودم را هم می‌گویم) می‌گذارد و آن را بی‌پروا به صورت یک داستان روایت می‌کند. او از طریق رافائل به تمام ضعف‌ها و آرزوی‌های یک مرد جوان و البته بی‌نوا و فقیر اشاره می‌کند و از زبان او برای خواننده دهان به اعراف می‌گشاید و خواننده را با خود واقعی خویش مواجه می‌کند. او با این روایت ساده، به تن نحیف ما شلاق می‌زند تا بلکه از این خواب، از این خیال خام بیرون بیاییم. یک کتاب تا چه حد می‌تواند حقایق را کاملا برهنه به ما نشان دهد!


بعدها دانستم که زنان نمی‌خواهند که ما از ایشان گدائی کنیم. چه بسا زنانی دیدم که از دور آنها را می‌پرستیدم، قلب خود را که آماده‌ی هر آزمایش بود بدیشان تسلیم می‌کردم، روح خود را بدیشان می‌دادم که هر نوع می‌خواهند آزار کنند و نیروئی در مقابلشان می‌گذاشتم که از هیچ فداکاری و هیچ شکنجه‌ای وحشت نداشت، ولی آنها خود را در اختیار احمق‌هائی می‌گذاشتند که من لایق دربانی خود نمی‌دانستم. بارها خاموش و بی‌حرکت، در یک مجلس رقص زن رویاهای خویش را تحسین کردم. آن‌وقت، در حالی که وجود خود را در خیال وقف نوازش‌های جاودانی می‌نمودم، همه‌ی امیدهای خود را در یک نگاه متراکم ساختم و از سر شیدائی عشق جوانی را که به پیشواز فریب و فسون می‌رفت در پای او ریختم. در پاره‌ای لحظات امکان داشت که زندگی خود را فقط از برای یک شب بدهم. باری، چون هرگز گوشی برای شنیدن سخنان شورانگیز خود، نگاهی برای آسایش نگاه خود، قلبی دمساز دل خود نمی‌یافتم، بچشم خود شاهد همه‌ی شکنجه‌ها و دردهای یک نیروی عاجز مانده گشتم که خواه بر اثر فقدان جرات و یا نیافتن فرصت، و خواه بعلت بی‌تجربگی  خود را می‌خورد. شاید هم از این بر خود می‌لرزیدم که بیش از حد لزوم درکم کنند. با این همه، به هر نگاه مودبانه‌ای که امکان داشت بر من بیفکنند، طوفانی آماده‌ی درگرفتن داشتم و با آنکه چنین نگاه یا کلماتی به ظاهر محبت آمیز را خیلی زود به جای عهد و پیمان دلدادگی می‌گرفتم، باز هرگز جرات نیافتم به موقع به سخن درآیم یا به جا سکوت کنم. از شدت احساسات، گفتار من بی‌معنی و سکوت من ابلهانه بود. بی‌شک برای یک اجتماع تصنعی که زندگی خود را در نور چراغ‌ها می‌گذراند و همه‌ی افکار خود را با جملات قراردادی یا با کلماتی که مد خواسته است بیان می‌کند، من بیش از حد ساده و طبیعی بودم. از آن گذشته از این هنر که در عین سکوت حرف بزنم، یا در عین گفتگو خاموش باشم بی بهره بودم. بالاخره، با آنکه در من آتشی بود که مرا می‌سوزاند، با آنکه روحی داشتم که زنان در آرزوی برخورد با نظایر آنند، با آنکه آن شیفتگی و شیدائی که ایشان مشتاق آنند در من بود و از نیروئی برخودار بودم که تنها ابلهان بدان می‌بالند، باز همه‌ی زنان با من رفتاری خائنانه بی‌رحمانه داشتند. به همین جهت، وقتی قهرمانان مجامع خودمانی پیروزی‌های خود را به رخ هم می‌کشیدند، به سادگی آنها را تحسین می‌کردم، بی‌آنکه احتمال بدهم که دروغ می‌بافند. بی‌شک خطای من در آن بود که آرزومند یک عشق بی‌چون و چرا بودم و می‌خواستم آن سودای پهناور، آن اقیانوس طوفانی را که در قلب من می‌طپید، با همان بزرگی و نیرومندی در قلب یک زن جلف و سبک که تشنه‌ی تجمل و سرمست خودخواهی است بیابم. اوه! اگر انسان حس کند که برای عشق ورزیدن، برای خوشبخت ساختن زن آفریده شده است، باز حتی یک دختر شجاع و نجیب یا یک ((مارکیز)) پیر پیدا نکند! گنج‌ها در کوله‌پشتی خود داشته باشد و باز یک کودک و یا یک دختر جوان و کنجکاو را سر راه خود نبیند تا آن همه را به تماشای او بگذارد! آخ ! بارها خواسته‌ام از نومیدی خود را بکشم.


ماجرای کلی داستان

داستان در مورد مرد جوانی است که پس از اینکه پدرش فوت می‌کند، به خاطر حفظ آبروی خانوادگی، تمام بدهی‌های پدرش را پرداخت می‌کند و با باقیمانده‌ی پولی که دارد، تصمیم می‌گیرد تا با یک زندگی فقیرانه و حداقلی به خواسته‌های بزرگ خود جامه‌ی عمل بپوشاند. به این ترتیب که با اجاره‌ی یک اتاق محقر زیرشیروانی در یک مهمانخانه‌، در یکی از محلات فقیر نشین شهر، و همچنین خوردن فقط شیر و نان، بتواند برای سه سال زندگی دوام بیاورد و خود را وقف مطالعه و تحقیق کند که در نهایت منجر به خلق اثری شود که با آن بتواند به خواسته‌های خود برسد. اما در نهایت در این مسیر به موفقیت نمی‌رسد و او که همیشه در حسرت به دست آوردن قلب زنان است، وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی پر حاشیه‌ی خود می‌شود.


مردی که آینده‌ی زیبایی را برای خود پیش‌بینی می‌کند، در زندگی سراسر فقر خود مانند بی‌گناهی که به پای دار می‌رود قدم برمی‌دارد، و به هیچ وجه شرمنده نیست.


مانند راهبی از فرقه‌ی《سن‌بنوا》روی بستر فقیرانه‌ی خود تنها خوابیدم، و حال آنکه تنها آرزوی من زن بود، آرزوئی که همواره در دل می‌پروراندم و پیوسته از من می‌گریخت! باری، زندگی من یک تضاد بی‌رحمانه، یک دروغ مداوم بود. با این حال چگونه می‌خواهید روی مردم قضاوت کنید! گاه مانند آتشی که مدت‌ها پنهان بماند، امیال طبیعی من ناگهان سر بر می‌کشید. بر اثر نوعی فریب سراب‌مانند، من که داغ همه‌ی زنهائی را که به آرزو می‌خواستم بر دل داشتم، من که از همه چیز محروم بودم و در یک اطاق زیر شیروانی مانند هنرمندان می‌زیستم، یکباره خود را میان معشوقه‌های دلربا محصور می‌دیدم! در کوچه‌های پاریس پیاده روان بودم، و در همان حال روی تشک نرم یک کالسکه‌ی مجلل خوابیده بودم! شهوت مرا می‌خورد، در هرزگی غوطه‌ور بودم، همه چیز می‌خواستم، همه چیز داشتم؛ بالاخره مانند 《سنت‌آنتوان》در آن موقع که دچار وسوسه شده بود، در عین روزه داشتن مست بودم. خوشبختانه این اوهام جان‌خوار را سرانجام خواب محو می‌کرد، و روز بعد باز علم مرا بسوی خود می‌خواند و من نیز نسبت به او وفادار بودم. تصور می‌کنم زنهائی که گفته می‌شود پارسا هستند، غالباً در معرض این گردبادهای دیوانگی و کامجوئی و شور و سودا که بی‌آنکه خود بخواهیم در ما سربرمی‌دارد، قرار می‌گیرند.


در ادامه راستینیاک دوست رافائل، زمینه آشنایی او را با یکی از زنان زیبا و ثروتمند شهر فراهم می‌کند به این امید که رافائل بتواند قلب این زن خودخواه و خودپسند را بدست آورد و با او ازدواج کند. به نظر تمام بدبختی‌های رافائل از همین جا شروع می‌شود. او که دیوانه‌وار عاشق و دلداده‌ی این زن زیبارو اما سنگدل می‌شود، سعی می‌کند در یک رقابت بی‌رحمانه و ناعادلانه، برای تصاحب زن مورد علاقه‌اش، تمام دارایی ناچیز خود را قمار کند.


آه ! برای زنی که بر من رحم می‌آورد، در دلم، گذشته از عشق، آنقدر حق شناسی ذخیره شده بود که تا زنده بود او را می‌پرستیدم. بعدها مشاهدات من حقایق بی‌رحمانه‌ای را به من آموخت. بدین ترتیب، امیل عزیزم، این خطر در برابرم بود که همیشه تنها زندگی کنم. زنها، نمی‌دانم بر اثر کدام تمایل روح خود، عادت دارند که در یک مرد صاحب هنر تنها عیب‌های وی، و در یک احمق تنها صفات خوب او را ببینند. آنها برای صفات خوب مردان بی‌مایه، که چیزی جز ستایش دائم عیب‌های خود آنها نیست، تمایل بزرگی نشان می‌دهند، که جبران نواقص او را بکند. قریحه و هنر یک تب گاه‌گیر است، و هیچ زنی دوست ندارد که تنها در زحمات آن شریک باشد، بلکه همه می‌خواهند در دلدادگان خویش دلایلی برای ارضای خودخواهی‌شان بیابند، یعنی باز خودشان را در ما دوست دارند!


رافائل فکر می‌کرد که می‌توان تنها با علم، دانش و هنر خود بر معشوق تاثیر بگذارد و نظر و احترام و علاقه‌ی او را به خود جذب کند. اما واقعیت چیز دیگری به او نشان داد و فهمید که چنین نیست و این زنان بیشتر عاشق مردان هرزه و احمق می‌شوند تا اینکه به فردی توجه کنند که پیمانه‌اش از دانش و هنر، پر شده است. و این مساله چقدر آشنا و رایج است که در جامعه، زنان اغلب جذب مردان لاشی، احمق و نادان می‌شوند! مردانی که تنها در لاس زدن و جذب زنان به خود هنر دارند و فاقد هرگونه فضیلت اخلاقی هستند. اما باز رافائل به خود دلداری می‌داد و حاضر به قبول و پذیرش واقعیت نبود.


مردی که آینده‌ی زیبایی را برای خود پیش‌بینی می‌کند، در زندگی سراسر فقر خود مانند بی‌گناهی که به پای دار می‌رود قدم برمی‌دارد، و به هیچ وجه شرمنده نیست.


بار و اثاث کسی که به دنبال بخت می‌رود باید هرچه سبکتر باشد! خطای مردان برجسته در آن است که سال‌های جوانی خود را صرف آن می‌کنند که خود را شایسته‌ی توجه نمایند. در اثنائی که اشخاص فقیر هم نیروی خود و هم دانش را ذخیره می‌کنند تا بتوانند بدون زحمت بار قدرتی را که از ایشان می‌گریزد بر دوش ببرند، اشخاص دسیسه کار، در گفتار غنی و در فکر بی‌مایه‌اند، می‌روند و می‌آیند، مردم گول و نادان را به تعجب می‌آورند و مورد اطمینان عده‌ای نیمه ساده لوح می‌گیرند.
آن دسته فروتن و این دسته گستاخ می‌باشند، شخص نابغه غرور خود را به سکوت می‌گذراند و دسیسه کار آن را به نمایش می‌گذارد و الزاماً هم موفق می‌گردد.


اما در آن طرف ماجرای تلاش‌های بی‌نتیجه‌ی رافائل برای تحت تاثیر قرار دادن فئودورا، زن زیباروی داستان، دختری بود که در سکوت و خاموشی، در عشق رافائل می‌سوخت بی‌آنکه بخواهد این دوست داشتن را بروز بدهد. پولین دختری که به همراه مادرش، مهمانخانه را اداره می‌کرد، در سایه‌ی عشق رافائل به فئودورا قرار گرفته است و با وجود تمام از خودگذشتگی‌ها و کمک‌هایی که در خفا و بی دریغ برای رافائل انجام می‌داد و رافائل از آن بی‌خبر بود، چون می‌دید او در عشق دیگری می‌سوزد، جرات ابراز عشق خود را پیدا نمی‌کرد و تنها کاری که از دستش برمی‌آمد، کاهش رنج و آلام رافائل بود اینگونه که سعی می‌کرد با درآمد ناچیز خود و بدون اینکه رافائل این موضوع را بداند، به او کمک مالی می‌کرد تا رافائل بتواند از پس هزینه‌های این عشق سودائی بربیاید.

رافائل عشق را در فقر برنمی‌تابید، از این رو دختر صاحب مهمانخانه را که تدریس و آموختن او را هم به عهده گرفته بود، به چشم یک خواهر می‌دید با اینکه ظرافت‌های آن اندام زیبای دخترانه‌اش، زیر لباس‌های کهنه و فرسوده، او را تحت تاثیر قرار می‌داد اما فقر بزرگترین مانعی بود که بتواند او را به دیده‌ی یک معشوق بنگرد.


از آن گذشته، باید با شرمساری اقرار کنم که من عشق را در بی‌نوائی و فقر نمی‌توانم به تصور آورم. شاید هم این انحرافی در من باشد که معلول آن بیماری بشری است که نام تمدن بر آن نهاده‌ایم. ولی، اگر هم زنی به اندازه‌ی هلن(شاهزاده خانم یونانی) زیبا یا گالاته‌همر(یکی از الهه‌های جنگل‌و‌دریا) دلربا باشد، همین‌قدر که رخت و رویش کمی نا‌مرتب باشد دیگر کوچک‌ترین تاثیری در من ندارد.


رافائل گرفتار نوعی ایده‌آل گرایی در عشق شده بود، او همه چیز و حتی عشق را به حد کمال می‌خواست و شاید این را به جبران فقر و همه‌ی آن چیزهایی می‌خواست که از داشتن آنها محروم شده بود و همین باعث می‌شد که عشق حقیقی‌اش را که همان پولین بی‌نوا بود را نتواند ببیند. و خب این انگار برای بیشتر مردان و از جمله خود من هم پیش پیش آمده است.


سعادت من وقتی مزه‌ی بیشتری دارد که همه بر آن غبطه بخورند. معشوقه‌ی من وقتی که هیچ کارش مانند دیگر زنان نباشد، وقتی مانند آنها زندگی نکند، وقتی که رختی بپوشد که دیگران نتوانند مانند آن داشته باشند، وقتی که عطری به کار برد که خاص او باشد، در این صورت به نظرم می‌رسد که خیلی بیشتر به من تعلق پیدا می‌کند؛ هر قدر که او، حتی در آن جنبه‌های عشق که بیشتر زمینی است، از زمین دورتر شود، همان قدر هم در چشم من زیباتر می‌گردد. خوشبختانه بیست سالی است که در فرانسه ما ملکه نداریم، وگرنه من عاشق ملکه می‌شدم!


از طرفی دیگر نمی‌شود تمام گناهان را به پای زنانی نوشت که ما را پس می‌زنند، چون باز این خود ما هستیم که بایستی این جنون بیماری‌زا را در خود درمان کنیم و دست از تلاش‌های سودایی خود در راه یک عشق پوشالی بکشیم.


آخ، دوست عزیزم! زنانی که از پاره کردن قلب ما لذت می‌برند، زنانی که به خود وعده می‌دهند که به قلب ما خنجر بزنند و آن را درون زخم بچرخانند، چنین زنانی پرستیدنی هستند. زیرا یا خود دوست دارند و یا آنکه می‌خواهند مورد مهر ما باشند! آنها روزی پاداش رنج‌های ما را خواهند داد، همان‌طور که خدا، به قراری که می‌گویند، پاداش کارهای خوب ما را باید بدهد. مردم آزاری‌شان سرشار از عشق است؛ و هرچند هم که به شدت خواهان آزردن ما باشند، صدبرابر بدی‌هائی که در حق ما کرده‌اند به ما لذت خواهند بخشید. ولی وقتی که زنی با لاابالی‌گری ما را می‌کشد، آیا این شکنجه بی‌رحمانه نیست؟


اما در آخر رافائل با تمام تلاش‌ها و از خودگذشتگی‌هایش می‌فهمد که در دایره‌ی عشق فئودورا هیچ جایگاهی ندارد و به مانند سایر مردهای دیگر که در عطش عشق این زن می‌سوزند، فقط نقش یک سرگرم کننده را دارد و نه بیشتر. پس به ناگاه دست به نوعی انتحار می‌زند و با پول که برای نوشتن یک کتاب کم ارزش بدست آورده، قمار می‌کند که اتفاقاً پول زیادی هم بدست می‌آورد، به این ترتیب او که مدت زیادی را در فقر سپری کرده است، خود را به قصد نابودی، غرق مستی و گناه می‌کند. این گونه که قرض‌های خود را به پولین پرداخت می‌کند و از مهمانخانه بیرون می‌آید و با پولی که از قمار و در ادامه از نزول بدست آورده، یک زندگی مستقل و سراسر فساد برای خود تشکیل می‌دهد.


اشخاص بی‌نوا ناچار از فداکاری‌هایی هستند که به هیچ وجه نمی‌توانند از آن برای زنانی که در یک محیط تجمل و ظرافت به سر می‌برند سخن بگویند؛ زیرا اینان دنیا را از ورای منشوری می‌بینند که به اشخاص و اشیاء رنگ طلا می‌دهد. این زنان که به علت خودخواهی خوشبین و محض رعایت آداب بی‌رحم‌اند، خود را به نام خوشی‌های زندگی از فکر کردن معاف می‌دارند، و به سبب کشش لذات بی‌اعتنائی‌شان را نسبت به بدبختان برخود می‌بخشند. برای آنها یک شاهی هرگز یک میلیون نیست، بلکه یک میلیون در نظرشان ارزش یک شاهی دارد. گرچه عشق باید با تحمل فداکاری‌های بزرگ به کام دل برسد، و نیز با نازک طبعی روی آنها پرده بکشد و در سکوت دفنشان کند؛ ولی مردان ثروتمند، با دادن مال و جان خود، با فداکردن خود، از قضاوت مساعد مردم که به دیوانگی‌های عشقی‌شان همیشه نوعی رنگ و جلا می‌بخشد بهره‌مند می‌گردند، برای آنها خاموشی سخن می‌گوید و پرده‌پوشی خود لطف دیگری است؛ و حال آنکه فقر موحش من مرا محکوم به رنج‌های هولناکی می‌کرد، بی‌آنکه مجاز باشم بگویم: ((دوست دارم!)) یا ((می‌میرم!))


اما دیری نگذشت که رافائل تمام پول‌هایش که از قمار و قرض بدست آورده بود را تمام می‌کند و از بابت طلبکارها فکر و خیالش درگیر می‌شود. او که حالا همه دارائی خود را از دست داده است، دیگر زندگی برایش ارزشی ندارد و تصمیم می‌گیرد خودش را در رودخانه غرق کند.


مردی که گرفتار عشق نیست و پول هم ندارد، باز بر خود مسلط است؛ اما بدبختی که عاشق است دیگر به خود تعلق ندارد و نمی‌تواند خود را بکشد. عشق در ما نوعی احترام مذهبی نسبت به خود به وجود می‌آورد، ما در وجود خویش به یک زندگی دیگر احترام می‌گذاریم؛ و آن وقت عشق وحشتناک‌ترین بدبختی می‌گردد، یک بدبختی همراه با امیدواری، یک امیدواری که انسان را وادار به تحمل شکنجه می‌کند.


رافائل وقتی که می‌خواهد خود را به درون رودخانه بیندازد، هوا هنوز روشن است، او تصمیم می‌گیرد این کار را در شب انجام دهد. پس برای گذران وقت وارد مغازه‌ی عتیقه فروشی می‌شود که در نزدیکی رودخانه است و به تماشای اشیای گرانبها و قدیمی می‌پردازد. در ادامه بین او و صاحب عتیقه فروشی که پیرمردی با عمری نزدیک به صد سال است، صحبتی شکل می‌گیرد و پیرمرد ماجرای این جوان در آستانه‌ی مرگ را می‌فهمد. پس صاحب مغازه‌ی عتیقه فروشی طلسمی که به صورت یک چرم است به او می‌دهد و می‌گوید این طلسم هر آرزویی را برآورده می‌کند ولی بعد از هر آرزو، ابعاد آن کوچکتر می‌شود و به تناسب آن، عمر صاحب طلسم هم کم خواهد شد. جوان که حرف پیرمرد را باور نمی‌کرد و آن را خرافاتی بیش نمی‌دانست، در اولین آرزوی خود، خواهان یک جشن و مهمانی باشکوه، با حضور زنان زیبا می‌شود.

بعد از اینکه رافائل طلسم را از پیرمرد می‌گیرد از مغازه بیرون می‌آید و به سمت روخانه می‌رود اما در مسیر به طور اتفاقی دوستانش را می‌بیند که در به در به دنبال او می‌گشتند تا او را با خود به یک مهمانی با شکوه ببرند. رافائل هنوز نمی‌خواهد باور کند که دعوت به این مهمانی به خاطر طلسم است اما وقتی که در مجلس عیش و نوش، غرق در مستی است، ماجرای این طلسم را به دوستش می‌گوید، سپس برای اینکه آنها بدانند آیا طلسم درست کار می‌کند، ابعاد آن را روی یک دستمال نشانه گذاری می‌کنند و سپس رافائل آرزوی خود که همان ثروت و پول است را مطرح می‌کند. فردا صبح که همه میهمانان و دختران از خواب مستی بیدار می‌شوند، وکیلی را می‌بینند که حاوی یک پیغام عجیب است، او به دنبال جوانی با نشانی‌های رافائل می‌گردد و پس از آن به او اطلاع می‌دهد که از یکی از بستگانش، چند میلیون پول ارث به او رسیده است. رافائل پس از شنیدن این خبر، خود را سریعا به چرم ساغری می‌رساند و با کمال ناباوری می‌بیند که ابعاد طلسم کوچک‌تر از حالت قبل خود شده است.

از این به بعد ما وارد بخش دوم کتاب می‌شویم، جایی که حالا رافائل یکی از ثروتمندترین افراد شهر است اما او به جای اینکه از برآورده شدن این آرزو خوشحال باشد، خود را در امارت باشکوه خود حبس کرده و از مردم دوری می‌کند. انگار ناگهان زندگی برایش ارزشمند شده و می‌ترسد اگر با دنیای بیرون ارتباط بگیرد، آرزوهای جدید در او ایجاد شوند که در نهایت منجر به کوتاه شدن هرچه بیشتر عمر او شود.

دلم می‌خواست که ادامه‌ی داستان را هم برای خواننده نقل کنم، اما گفتم شاید لطف خواندن آن را از او بگیرم و نگذارم خواننده وقتی به انتهای کتاب می‌رسد، از غافل گیری نویسنده لذت ببرد.

بزرگترین سوالی که این داستان برای من ایجاد می‌کند این است که آیا من هم دوست داشتم از چنین طلسمی استفاده کنم؟

زمان‌هایی در طول عمر کوتاه انسان وجود دارند که آدمی به آخرین حد از امید به زندگی می‌رسد، همه عوامل دست به دست هم می‌دهند تا او را که جانی برایش نمانده است را به مغاک و دره‌های سیاه سرنوشت، با یک لگد، پرت کنند. در چنین شرایطی تصمیم گیری کار دشواری است، بالاخره همه ما محکوم به مرگ هستیم، یکی زودتر و یکی دیرتر، اما چه اتفاقی باید رخ دهد که ما برای زنده ماندن تلاش کنیم در حالی که تمام درها به روی انسان بسته شده و از همه مهم‌تر، عشق که یکی از عوامل اصلی است که امید به زندگی را ایجاد می‌کند، از ما روی برمی‌گرداند!

آیا حاضریم تمام فقر و درماندگی خود را بدهیم اما به جایش یک عمر کوتاه به همراه ثروت بی‌نهایت داشته باشیم و یا ماندن در فلاکت و بدبختی به همراه تمام عمر باقی مانده را انتخاب می‌کنیم؟

رافائل ظاهراً ثروتمند شده بود اما حاضر بود تمام ثروتش را بدهد تا چرم ساغری به ابعاد اولیه خود برگردد و حتی برای این کار دست به دامان چند دانشمند در حوزه‌ی مکانیک و شیمی شد اما آنها هم نتوانستند تغییری در ابعاد طلسم بوجود آورد و عمر از دست رفته‌ی رافائل را به او برگردانند.

از طرفی رافائل که تا قبل از داشتن آن طلسم، در شهوت به دست آوردن زنان می‌سوخت، برای اینکه زنی در او ایجاد آرزو نکند که در نهایت باعث کوچک شدن چرم ساغری و از دست دادن بخشی از عمر او می‌شد، چون هر آرزوی او محکوم به برآورده شدن بود، حال عینکی برای خود ساخته بود که وقتی آن را به چشم می‌زد، زنان زیبا را نازیبا به او نشان می‌داد.


او با خود عهد کرده بود که هیچ زنی را هرگز به دقت نگاه نکند و برای آنکه خود را از وسوسه برکنار نگهدارد، عینکی به چشم می‌گذاشت که شیشه‌ی ذره‌بین آن چنان هنرمندانه کارگذاشته بود که تناسب زیباترین چهره‌ها را هم بهم می‌زد و بدان منظره‌ی زشت و نفرت‌انگیزی می‌داد. رافائل هنوز دست‌خوش وحشت صبح آن روز بود، که دیده بود طلسم بر اثر یک آرزوی ساده که محض ادب اظهار کرده بود با چنان سرعتی جمع شده بود.


آدمی انگار نمی‌تواند در فقر، زیبایی‌ها و اندک نعمت‌های اطراف خود را ببیند و آنها را درک کند. پولین، آن دختر فقیر، هیچ وقت به چشم رافائل نمی‌آید چون ثروتمند و دست نیافتنی نیست. هر چند رافائل در پایان به این عشق پی می‌برد اما خیلی دیر شده است و او دیگر زمان و عمر کافی برای برخورداری از این عشق را ندارد و طلسم چرم ساغری، در حالی که همه چیز را به او داده، اما هم زمان، باز همه چیز را از او گرفته است.

این از آن کتاب‌هایی بود که آنقدر برایم شیرین بود که دلم می‌خواست همان طور که خواندنش به پایان خود نزدیک می‌شود، عمر من هم همانند رافائل قهرمان داستان به آخر می‌رسید و این کتاب آخرین اثری باشد که در زمان حیاتم آن را می‌خواندم.

شاید غم‌انگیز ترین آرزوی رافائل این بود:

روز دیگر، در حالی که با دلهره‌ی توصیف ناپذیری به طلسم نگاه می‌کرد، گفت:
_می‌خواهم که پولین مرا دوست داشته باشد!
چرم هیچ حرکتی نکرد، به نظر می‌رسید که نیروی انقباض خود را از دست داده است و این بی‌شک از آن جهت بود که نمی‌توانست آرزوئی را که قبلا برآورده شده بود تحقق بخشد.

در نهایت او همه‌ی چیزی را که می‌خواست داشت، پولین همان عشق واقعی او بود و دیگر نیازی هم به طلسم چرم ساغری نداشت، اما رافائل این را خیلی دیر فهمید.

۵ خرداد ۱۴۰۵


زنمعرفی کتاباعتراف
۱
۰
علی دادخواه
علی دادخواه
نانوا هم جوش شیرین می زند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید