یک اسفند جمعه بود برای همین گفته بودند دوم اسفند بیایید.
مکان: جاده مرودشت ۲۰ کیلومتری شیراز، پادگان احمد بن موسی
از ساعت ۸:۳۰ دقیقه صبح ۲ اسفند ۱۴۰۴ تا ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴ به دلیل قرار گرفتن در جایگاه بدترین روز های تاریخ زندگانی بیست و چند ساله ام از این متن حذف میشود. ( Skip)
از صبح در حین انجام یک سری کار اداری بود حوالی ۱۰:۳۰ از فرمانده برای تماس اجازه گرفتم (چند روز بود که نمیشد با او تماس بگیرم)
بعد از مکافات های زیاد بزای تماس گرفتن در اولین بوق تلفن را برداشت؛ نفس نفس میزد
_ خوبی! چرا زنگ زدی؟ چی شده؟
گفتم : دلم تنگ شده بود، اشکالی داره ؟
_ نمیدونی ؟ چیزی بتون نگفتن؟
گفتم: چی شده؟ اینجا تلفن شنود میشه مراقب باش
_ جنگ شده، اسرائیل حمله کرده میگن رهبر ترور شده
گفتم: نگران نباش، من سالمم اینجا هیچ خبری نیست.
فقط چند دقیقه بعد بخاطر حمله هوایی جنگنده ها، با خودکار و دفتر یادداشتی که خریده بودم توی مکان هایی بودیم که از قبل مشخص شده بود.
تا شب چند بار از محل استقرار تا محل اضطراری میرفتیم و میومدیم و از شب تا صبح بیش از ۴ بار این اتفاق تکرار شد
یک بار خودم رو آماده کرده بودم، صدای انفجار ها یکی پس از دیگری نزدیک تر میشد، انفجار آخر به قدری نزدیک بود که مطمئن بودم بعدی رو در آغوش میگیرم
به آسمون نگاه کردم یکی از ستاره ها حرکت میکرد...
به هر ترتیبی صبح شد و به هر مکافاتی اون صبح ظهر شد
ظهر گفتن بخاطر جنگ ۴ روز زودتر مرخص میشیم برگه تقسیم رو دادن و مارو خارج کردن
یکی از بچهها گفت کجا افتادی... با تلخند بهش گفتم:
تنگه هرمز
مکان: منطقه یکم نیروی دریایی، اسکله باهنر، تنگه هرمز
رفتم شیراز، ترمینال کاراندیش یک پهپاد هرمس در ارتفاع پایین از بالای سر شهر رد میشد، بلیط نبود
رفتم ترمینال امیر کبیر پهپاد دنبالم کرده بود... باز هم بلیط نبود
مردی ازم پرسید: سربازی؟
گفتم: ۱۰ روزه
و می خندید: کجا افتادی؟
من: تنگه هرمز
و دیگه خنده نداشت: نریا، قطعا شهید میشی
من: خوبه که
به سختی با لوکیشن گوشی همراهم محل یک مسجد رو پیدا کردم تا بتونم شب اونجا باشم وقتی رسیدم، بهت زده شدم؛ مسجد کاملا سوخته بود...
با هر مشقتی بود فرداش اومدم اهواز
و حیران بودن عذابیست که خدا به دشمنانش هم نمیدهد...
نمیدونم چقدر حالم براتون قابل تصوره، اما باید اعتراف کنم، نمیتونم توصیفش کنم.