
سایه میگفت میز مشخص است که میز است، اگر هم نیاز شد توضیح میدهم که چگونه است و اگر هم خیلی مکار یخ پیدا کرد دستت را میگیرم و میز نشانت میدهم؛ اما درد را چگونه تعریف کنم...
خدایش بیامرزد
شاید بهتر باشد کنار بگذاریم ادبی نوشتن و لفافه گویی را، شاید بهتر باشد دورهم بنشینیم و درد بگوییم، دیگر نمیتوان به تن سیاه و آهنین درد، شعر و ادب و آرایه پوشاند.
درد های کوچک ناراحت کننده اند، درد های بزرگ خنده دار و درد های خیلی بزرگ گریه دار؛ و از جایی به بعد همه چیز لال میشود...
شبها خیلی به آسمان نگاه میکنم؛ در دلم میگذرانم که، طولانی شده بس نمیکنی ؟
عمیقاً ناراحتم و عمیقاً لال
هربار ثابت میکنی از این بدتر هم میشود درحالی که من اصلا ادعا نکردم که اگر میتوانی رو کن...
شنیده بودم سربازی برای اینکه مرخصی بگیرد اقدام به ریختن بنزین روی خود و تهدید به خودکشی کرده بود و بعد از آن ۳۰ روز به مرخصی رفت؛ کاش اینقدر قدرتمند نبودی تا میشد از تو باج گرفت.
شاید بگویی که مرا بخوان اجابت میکنم
من اما لال...
خودم هم میدانم، بله، قشنگ نمی نویسم...