اگر هم دیگر هیچ راهی نبود، وارد ویرگول میشدم، حرف های سخت خود را درون یک ملافه نرم میپوشاندم و از دیگران میخواستم که دستی به روی آن بکشند
آنها هم دست میکشیدند، گاهی لمس میکردند و می رفتند و گاهی هم به وجود چیز هایی در قلب آن پی میبردند.
برایم می نوشتند، من هم فراموش میکردم که راهی نمانده...
دیگر اگر صدای آه قلب شکسته ای را شنیدم، اگر صدای لگد ظالمی بر پیکر بی جانی را دیدم و اگر مچاله شدم
باید صرفاً خیال کنم که شما ها فراتر از قلب های قرمز زیر هر نوشته اید
پشت یک شیشه ضخیم، پانتومیم بازی میکنیم