ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

آنکه غزل را به خیابان برد

اگر بخواهیم از حسین منزوی فقط با یک جمله یاد کنیم، باید بگوییم او از آن شاعرهایی بود که غزل را دوباره به زندگی برگرداند؛ نه با سروصدا، نه با ادعا، بلکه با نفسِ گرمِ شعر. منزوی از زنجان آمد، اما شعرش در همان جغرافیای محدود نماند. کلماتش از کوچههای غربت، از خلوتِ عاشقانه، از حسرتِ زمانه و از زخمی که همیشه در جانِ شعر فارسی مانده بود، عبور کردند و به زبانی رسیدند که هم آشنا بود و هم تازه.

ببین، داستانِ حسین منزوی، داستانِ شاعری نیست که نشسته باشد پشتِ میزِ کارش و با خطکش و پرگار، وزن و قافیه ردیف کرده باشد. نه، منزوی یکجورهایی زخمِ خورده ای بود که آمد و در تهران و لایِ دود و بوق و هیاهویِ این شهرِ لعنتی، بلد بود جوری حرف بزند که انگار دارد با خودِ درد درددل میکند. او از آن دست آدمهایی بود که وقتی میآمدند وسطِ میدان، بقیه ی شاعرها مجبور بودند کمی عقبتر بایستند؛ چون منزوی غزل را از توی قفسه های قدیمی بیرون کشید، گرد و خاکش را فوت کرد و آوردش وسطِ زندگی، کنارِ استکانِ چای و تنهایی و دلتنگی.

منزوی بلد بود کلمات را جوری کنار هم بچیند که انگار داری یک نامه ی خصوصیِ بازنشده را میخوانی. او شاعرِ مراسمهای رسمی نبود؛ شاعرِ آن لحظه هایی بود که آدم میماند چه بگوید، آن وقتهایی که آدم تنهاست و حتی نمیداند به که باید زنگ بزند. در شعر او، حسرت و غربت و عشق فقط مضمون نبودند، حال و هوا بودند؛ هواهایی که آدم نفس میکشد و نمیفهمد چطور اینقدر آشناست. او غزل را نه به زبان کتابی، که به زبان نفس کشیدن نزدیک کرد. همین است که شعرش هنوز تازه میماند؛ چون از یک دورهی خاص حرف نمیزند، از تجربهای انسانی حرف میزند که فراتر از زمان و مکان، هنوز هم آشناست.

بگذار راحتت کنم، حسین منزوی غزلسرایی بود که به جای مدحِ شاهان، مدحِ حسرت کرد. او فهمیده بود غزل فارسی، اگر بخواهد در این قرنِ آهن و سیمان زنده بماند، باید خونِ تازهای داشته باشد؛ و این خون، همان صراحتِ بی پرده ای بود که او توی رگهای غزل ریخت. اگر شبی دیدی داری غزلهایش را برای دیوار اتاقت میخوانی، تعجب نکن؛ منزوی جوری نوشته که انگار آن شعرها را برای لحظه ی تنهاییِ تو ساخته بوده است. او رفت، اما همانجا توی قفسه های کتاب، توی خاطراتِ آنهایی که عاشق بودند و شکست خوردند، هنوز دارد نفس میکشد؛ بی ادعا، بی سروصدا، اما به غایت زنده.
مخلص امین ظاهری

حسین منزویغزلشعرادبیات فارسی
۰
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید