ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

تعظیم به شعر (کتیبه )اخوان ثالث

کتیبه؛ وقتی روایت، از دلِ سنگ می‌آید

آن لحظه‌ای که «فتاده تخته سنگ آنسوی تر، انگار کوهی بود»، خودِ سرآغازِ یک روایت است؛ روایتی که نه از زبانِ تاریخ‌دانان، بلکه از زبانِ خودِ زمان و سنگ گفته می‌شود. اخوان ثالث، استادِ این‌گونه روایت‌هاست؛ او که می‌دانست چطور ما را، «زن و مرد و جوان و پیر»، «همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای... و با زنجیر»، در میانِ این فضا رها کند.

او نه از دور، که از میانِ همین «خستگی» و «رویا»، آوایی را می‌شنود. صدایی که از دلِ آن «تخته سنگ»، از «پیشینیان پیری» که «بر او رازی نوشته است»، به گوش می‌رسد. صدایی که گویی در «رویای خوف و خستگیهامان» می‌پیچد و ما را وا می‌دارد که در سکوت، به آن گوش بسپاریم. «و ما چیزی نمی‌گفتیم... پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی، گروهی شک و پرسش ایستاده بود». شاید این همان حسِ غریبی است که کلماتِ عادی، دیگر توانِ توصیفش را ندارند.

اخوان در «کتیبه»، این حسِ ناتوانیِ در برابرِ عظمتِ یک راز، و سنگینیِ یک تاریخِ ناتمام را چنان در جانِ ما می‌کشد که دیگر «سیل و خستگی بود و فراموشی»، و حتی «در نگه مان نیز خاموشی». این سکوت، سکوتِ پذیرشِ اجبار است؛ اجباری که در «زنجیر» معنا پیدا می‌کند.

و سپس، آن شبِ خاص فرا می‌رسد؛ «شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید»، و دردی از جنسِ «ورم کردن و خاریدنِ پا» ما را به حرکت وا می‌دارد. همان صدایی که در ناخودآگاهِ ما بود، حالا به فریاد تبدیل می‌شود: «باید رفت». و ما، با تلخیِ پذیرشِ این اجبار، می‌گوییم: «لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز... باید رفت».

و این «رفتیم و خزان رفتیم»... رفتیم تا به آن «تخته سنگ» برسیم. آنجا که یکی، کسی که «زنجیرش رهاتر بود»، بالا رفت و از دلِ غبارِ زمان، آن راز را خواند:

«کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند»

آن لحظه، شیرین‌ترین و در عین حال تلخ‌ترین پیروزی است. «چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی». و ما، «با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال»، همان راز را تکرار می‌کنیم. «هلا، یک ... دو ... سه .... دیگر پار...». این تکرار، این تلاشِ جمعی، بیانگرِ همین وضعیتِ مشترکِ ماست؛ همان «عرقریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیم».

اما وقتی یکی دیگر، با زنجیرِ «سبکتر»، موفق می‌شود خطِ پوشیده را «از خاک و گل بسترد و با خود خواند»، سکوتی عمیق‌تر از هر فریادی حاکم می‌شود. لب‌ها تر می‌شوند، اما کلمات می‌میرند. نگاهِ او «ربوده بود ناپیدای دوری». او خیره می‌ماند، ساکت. آن رازی که خوانده، رازی نبوده که بارِ سنگینِ تاریخ را از دوشِ جمع بردارد.

و در نهایت، وقتی او فرود می‌آید، «گرفتیمش که پنداری که می‌افتاد»، و تلخ، مکیده‌ی آب دهانش و گفت: «نوشته بود / همان / کسی راز مرا داند / که از اینرو به آرویم بگرداند».

پس این راز، این رازی که «از اینرو به آنرویم بگرداند»، نه راهِ نجاتی بود، نه کلیدِ رهایی. تنها چیزی بود که خوانده شد، تکرار شد، و در نهایت، در سکوتِ «شب شط جلیلی بود پر مهتاب»، همان‌جا ماند. همان‌جا که «تخته سنگ آن سو اوفتاده بود».
مخلص امین ظاهری

اخوان ثالثشعرشعر نو
۰
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید