ما جماعت عجیبی هستیم؛ اشتباه را فقط مرتکب نمیشویم، پرورش میدهیم. دورش دیوار میکشیم، برایش آییننامه مینویسیم، مدیری منصوب میکنیم و سرانجام، با نصب تابلویی بر سردرش، آن را به نام «دستاورد» به خودمان تحویل میدهیم. اگر روزگاری لشکرهای بیگانه برای غارت این سرزمین از کوه و بیابان میگذشتند، امروز ما بینیاز از مهاجم، منابعمان را با صورتجلسه و سربرگ رسمی به باد میدهیم.
عقل سلیم میگوید هر جامعهای باید هم از گذشته خود بیاموزد و هم از تجربه دیگران؛ اما ما هنوز اصرار داریم چرخ را از نو اختراع کنیم، آن هم غالباً چهارگوش. بعد نیز با تعجب میپرسیم چرا حرکت نمیکند.
سالهاست همه از ضرورت کوچکشدن دولت و تخصصیشدن دستگاهها حرف میزنند. قرار بوده وزارتخانهها سیاستگذاری کنند، نظارت کنند و راه را برای فعالیت مردم و متخصصان باز بگذارند؛ اما دستگاه اداری ما، بهجای آنکه راهنما باشد، به رهگذری تبدیل شده که تمام عرض جاده را اشغال کرده است. هر سازمانی، افزون بر مأموریت اصلی خود، هتل دارد، مدرسه دارد، دانشگاه دارد، بانک دارد، رستوران دارد، فروشگاه دارد و احتمالاً اگر کمی فرصت پیدا کند، برای خودش فرودگاه و بندر هم تأسیس خواهد کرد.
سالها از گردشگری گفتهایم و از اینکه سفر میتواند اقتصاد شهرهای کوچک را زنده کند. اما بخش مهمی از بازار اقامت، در اختیار مهمانسراها و مجموعههای رفاهی دستگاههایی است که هیچ نسبتی با گردشگری ندارند. بهترین زمینها و ساختمانهایی که با سرمایه عمومی فراهم شدهاند، در اختیار گروه محدودی قرار گرفتهاند و کارآفرین محلی باید بیرون این حصار، با دست خالی رقابت کند. پولی که میتوانست در مسافرخانه، هتل، رستوران و بومگردی یک شهر کوچک گردش کند، در مدار بسته همان سازمان میچرخد. بعد هم برای رونق گردشگری همایش برگزار میکنیم.
در آموزش نیز همین آشفتگی را ساختهایم. هر نهادی مدرسه و دانشگاه خودش را میخواهد؛ با اساسنامهای مفصل برای توجیه کاری که اساساً نباید انجام دهد. آموزش عمومی قرار بود کودکان این سرزمین را بر یک ریل مشترک بنشاند، نه اینکه هر دستگاه برای فرزندان وابستگان خود ایستگاهی اختصاصی بسازد. تلختر آنکه برخی مدارس، «آمادهسازی برای مهاجرت» را همچون کالایی لوکس تبلیغ میکنند؛ یعنی خانواده پول بیشتری میپردازد تا فرزندش زودتر بیاموزد آیندهاش را جایی بیرون از وطن جستوجو کند. مدرسهای که باید تعلق و مسئولیت اجتماعی بیاموزد، به بنگاه بستهبندی سرمایه انسانی برای خروج تبدیل شده است.
بانکها نیز بهجای رساندن پول به تولید، خود وارد معامله شدهاند؛ ملک خریدهاند، ساختمان ساختهاند و از تسهیلگر بازار به رقیب مردم تبدیل شدهاند. بااینحال، هر نهاد تازهای آرزوی بانکدارشدن دارد؛ زیرا هرجا پول متمرکز شود، قدرت متولد میشود و هرجا قدرت از نظارت فاصله بگیرد، حیاطخلوتی تازه شکل میگیرد.
ریشه این آشفتگی را باید در انتصاب مدیرانی جست که بزرگی صندلی خود را نمیشناسند. نقل است مدیری را بر رأس پالایشگاهی بزرگ نشاندند و او با افتخار گزارش داد که با کاهش مصرف قند و خرید خودکار ارزانتر، چند میلیون تومان صرفهجویی کرده است. یکی از کارکنان متخصص به او گفت: «اگر یک تجهیز را اصلاح میکردی یا یک خط فرایندی را بهینه میساختی، ممکن بود میلیونها دلار برای کشور ارزش ایجاد کنی. تو مدیر پالایشگاهی؛ نه مأمور شمارش حبههای قند.»
تمام فاجعه در همین فاصله نهفته است: فاصله میان اندازه مأموریت و اندازه مدیر.
هیچکس منکر ضرورت جلوگیری از هزینههای زائد نیست؛ اما مدیری که مسئله میلیاردی را رها میکند و برای صرفهجویی میلیونی جشن میگیرد، صرفهجو نیست؛ اولویتها را نمیشناسد. همان مدیری که بهجای انجام مأموریت اصلی، هتلداری، مدرسهداری، بانکداری و فروشگاهداری میکند، خدمترسان نیست؛ منابع و توان سازمان را در راهی پراکنده میکند که نه تخصصش را دارد و نه مسئولیتش را.
از مدیران محترم انتظار معجزه نداریم. فقط خواهش میکنیم کار خودشان را انجام دهند. همه تپهها را همزمان فتح نکنند؛ چند تپه هم برای دیگر سازمانها و نسلهای بعد باقی بگذارند. اگر توان اصلاح ندارند، دستکم مزاحم متخصصان نشوند. گاهی در این سرزمین، انجامندادن یک کار اشتباه، از صدها طرح و افتتاح و گزارش عملکرد، ارزشمندتر است.
و اگر حتی همین هم دشوار است، بالا غیرتاً هیچ کاری نکنید. بودجهتان را بگیرید، در اتاقتان بنشینید و اجازه دهید آن بخش از کشور که هنوز جان دارد، بیمزاحمت شما نفس بکشد.
مخلص امین ظاهری