مهتاب، آن شب، بر فراز شهر کوچکمان لنگر انداخته بود. شهری که تنها چهار، پنج ساعت پیش، آتش و سرما باهم از آسمانش باریده بود به جای برف در بهمن ماه . هواپیماهای ارتش بعث، برای گریز از تعقیبِ جنگندههای ایرانی، بارِ مرگ را بر سرِ بیپناهترینِ ما خالی کردند. و ما، که هیچگاه در هیچ نقشهای به اندازهی یک نقطه هم نمیارزیدیم، ناگهان تبدیل شدیم به هدفی برای بمبهایی که نهبرای نابودیِ استراتژیک، که برای سبُکشدنِ بالِ فرار ریخته شدند.
برای شهری که امروز هم، با همهی گسترشِ و رشد جمعیت و توسعه هنوز در فهرستِ شهرهای محروم از امکانات رتبه های اول را در اختیار دارد بمباران یعنی هر خانواده در گوشه ای دلی سوخته دارد. ما هم بینصیب نماندیم از این تلخیِ بیانتها.
عمویم، معلم روستایی دور افتاده بود و همیشه دیر میرسید اما انروز نه که زود بلکه دقیقا همان ساعت فاجعه همان لحظه ای که یک خلبان بعثی که ضربان قلبش بالا رفته اما قدرت جنگنده اش کم تر از توان سرعت اف ۱۴ ایران با فشردن دکمه ای بمب ها را رها میکند و هماهنگی و محاسبات دقیق رسیدن بهم یک انسان و بمب سرگردان فقط در ید قدرت ذات اقدس الهی است و بس .
آری شد آنچه نباید وقتی از سرویس مدرسه پیاده شد، ترکشها به استقبالش آمدند. بیستوهفت سال داشت؛ در اوجِ جوانی، در اوجِ معلمی، در اوجِ بودن.
شادی و عزا، همسایهی دیواربهدیوارند؛ یک لحظه کافی است تا مسیرِ زندگی چنان عوض شود که انگار همیشه همین بوده.
من پنجشش سال بیشتر نداشتم، اما تصاویر، روشنتر از هر چیزِ امروزی در ذهنم نشستهاند. دور، اما نزدیک.
بمباران تمام شده بود. استرسِ بزرگترها فروکش کرده بود. اما در خانهی ما چیزی میجوشید که هیچکس طاقت گفتنش را با صدای بلند نداشت . پچپچ، رفتوآمدِ بیبهانه، نگاههایِ کنایهدار. داغِ جوان، از شورِ پیری، زودتر صدا میکند؛ همسایهها میدانستند، فامیل میدانستند، کوچه میدانست، جز ما.
شب شده بود. هوا تاریک. و مهتاب، تمامقد، روی خانهی ما نشسته بود تا نظاره کند خون گریستن را، کمرشکستن را، داغِ بر دل ماندن را.
برق رفته بود. کمکم، همسایهها با لباسهای مشکی و فانوس به دست، گریان میرسیدند. من ، به تصور جمع شدن یعنی بازی از آمدنشان خوشحال بودم؛ بچه بودم دیگر. اما آن شبِ معراجِ شهید نقطه عطف زندگی خانواده ما و شب قدر من هم بود .
تا شیونِ ننه بلند شد. دویدم به اتاقِ زنانه. خانمها گرداگردش نشسته بودند، گریه میکردند، و او با دو مشت بر سر میکوبید و میگفت: «روله ه ه رولم ....بوا برارم ....»
مواجه من با این صحنه تراژیک و ناله های مادری که فرزند را صدا میزند کودکی و شادی را پرتاب کرد به بغض و بی پناهی و پرتاب شدم از کودکی به ناکجا و آخر دنیا .
دو زن، به سختی دستانِ ننه را میگرفتند تا نکند به خودش آسیب بزند. اما گویی مرگ، آن قدرتی را که از پسرش گرفته بود، به دستانِ مادر بخشیده بود. گریه نمیکرد؛ فقط ناله داشت و صدا زدن. اشک نبود، درد بود که نمیخواست تمام شود.
به اتاقِ مردان رفتم. اینجا، برعکسِ آن طرف، سکوت بود و دودِ سیگار. دادا، قدبلند و هیکلی، پشتش به دیوار، نشسته بود. دادایِ همیشه، اما نه. چهرهاش ناآشنا بود؛ ترکیبی از غم، خشم، استیصال، و خاطرهای که نمیخواست بیاید.
داد کوه و نماد ابهت بودبرای من اما غم هم اگر به کوه گویند بگریزد و بریزد چه شود غم اگر داغ جوان باشد ,
کنارش نشستم، آرام. از پایین نگاهش میکردم. خیلی از حاضرین جز دادا سیگار میکشیدند اما این شب، شبِ استثناها بود.
همسایهی دیواربهدیوار، پیرمردی کمحرف و عبوس که معمولاً در هیچ جمع ومراسمی در محل شرکت نمیکرد ، اما از اول شب کنار دادا نشسته بود. با حوصلهای وسواسگونه، توتون را در کاغذ سیگار پیچید، با شست فشرد، با زبان و آبِ دهان چسباند، و سیگاری پیچید که خودش یک اثر بود. کبریت را کشید؛ شعلهاش، چون نورِ ماهرانهترین عکاس، پرترهای از او در ذهنم نشاند که تا امروز، هر عکس پرتره ای از چهره میبینم را با آن میسنجم.
سیگار را روشن کرد، یک کامِ عمیق گرفت، و بیهیچ حرفی، آن را به سمتِ دادا گرفت.
دادا، برای اولین بار در تمامِ عمرِ هفتادسالهاش، سیگار را پذیرفت. عمیق، چون بوسهای بر لبِ مرگ. آری آن شعله، ظاهرش سیگار بود، اما باطنش آتشی بود که غمِ انباشته شده در دلِ دادا را آتش زد. و چه آتشی...
((خانهام آتش گرفت.....آتشی جانسوز ...))
سیگار هنوز تمام نشده بود که دادا گریهاش شروع شد. آن ترفندِ روانشناسانهی پیرمرد همسایه نتیجه داد؛ غمی که داشت دادا را از درون میترکاند، با آن سیگار نیشتر خورد و سر باز کرد. با گریهی دادا، مردانِ دیگر هم شانهشان لرزید. انگار برای سوگواری هم نیاز به اجازهی بزرگتر و صاحبِ عزا داشتند ، و دادا آن اجازه را صادر کرد.
اما آن سیگار، تا نودسالگی دادا همراهش ماند؛ روزی دو پاکت، به جایِ جوانی که کنارش نماند. از آن شب تا خمیدگی اندام و دولا شدنِ همیشگیاش، کمتر از یک سال شد . تا صدوهفتسالگی، همیشه مثل مردی بود که باری سنگین به توبره بسته و بر پشت حمل میکند؛ باری که هیچکس نمیدید.
ناگهان صدایِ زجههای ننه قطع شد. دویدم به اتاقِ زنانه. ولوله بود؛ ننه غش کرده بود.
تحملِ این حجم از مصیبت برای هر شاهدی ، طاقتفرسا بود . من ، تمامِ آن سمفونیِ سوگ را با ترس و پرسش، در سکوت گذراندم.
گذشت. اما به سختی. به قولِ آن نکتهسنج که از او یکی پرسید حالت چگونه است در جواب گفت : « ای میگذره، اما به سختی مثل سیخی که از کباب میگذره؛ میسوزونه و میگذره.»
سی سال بعد، من هنوز از مهتاب میترسیدم. از شبهایی که ماه، تمامقد میایستاد. بیآنکه کسی بداند، از ماه فراری بودم و هر شبِ ماه کامل، لنگر میانداخت در دلم، شیدا و حیران، اسیرِ آن شبِ نحسِ مهتاب بی تاب میشدم .
به یادِ شهید قاسمعلی ظاهری
آموزگار روستای که به تاریخ ۱۳۶۶/۱1/۱۲به معراج پر کشید
به یادِ دادا . که تا صدوهفتسالگی، بار غم را بر دوش کشید و هیچکس توبرهاش را ندید.
و به یادِ ننه مادر شهیدی که تا نود سالگی اشک چشمش خشک نشد.
مخلص امین ظاهری