ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۳ دقیقه·۸ ساعت پیش

صحرا جان دادا بود

دادا می‌گفت – و واقعاً از ته دلش باور داشت – که هر درخت برای باغدار عین یه جوون رعنا ست ، عین فرزند خود آدم. نه کمتر. می‌گفت اگه درخت بار نده، دل باغدار می‌سوزه انگار که بچه‌ش مریض شده باشه یا راه کج رفته باشه. برای همین بود که صحرا براش جان بود، نفسش بود.
صحرابرای دیار و زبان ما ، اون بیابانِ بی‌آب‌علفی که آدم تو ذهنش می‌آد نیست.اگه الان عربستان صحرا شتر جلو نظرت هست یا اگر صحرای سینا و موسی و ....کلا بزن بریز بیرون و ببین صحرای ما چه شکلیه

صحرای ما باغه، پر از درخت گردوی بلند و دره‌های سبز. رودخونه که در روزگاری نه چندان دور حجم و مقدار آب رود آنقدری بود که یکنفر انسان بالغ را می‌توانست با خود ببرد و ....الان هم ای بگی نگی هستش ولی نه با اون صدا و شیهه ...از لای سنگا می‌دوه، عجله داره برسه به دریا، انگار بچه‌ای که دلتنگ مادرشه. اما باغ داری خیلی زحمت داره، خون دل داره. کوهستانه دیگه، خاکش کمه، ریشه‌ها باید تو سنگ جا باز کنن. هنوزم همینه. دنیا با این هوشای مصنوعی که ملائکه رو هم مدهوش کرده، و هیچ بعید نیست شاید فردا برای خدا هم بدل درست کنن، اما اینجا هنوز دست ها کار میکنند .

دادا سواد نداشت، اما فکر داشت، دل داشت. با درختا حرف می‌زد، انگار می‌فهمیدنش. صحرا جانش بود. برای هر اصله درخت، برای هر جوانه، عمرش رو داده بود.

آدم دسترنج خودش رو که می‌بینه، دلش می‌گیره، بغض می‌کنه. از دست دادنش انگار تیکه‌ای از جونت رو کندن.


چند سال پیش دادا هسته خرمالو سپرد به زمین اون سالها خرمالو هم باور کنید کم بود و تصور اینکه یه روزی درختی پر از خرمالو داشته باشیم منو به کیف کردن می‌انداخت !

عمل و امانت دادا سبز شد، قد کشید، شاخه‌هاش رفت پی نور بالا . اما دریغ از یه دونه خرمالو. سال‌ها نگاه کردیم، آه کشیدیم.
یه روز تو زمستان ، سرما داشت دمار درمیاورد گفتند بریم سری به صحرا بزنیم و ... دادا اره رو درآورد از انباری. دلم ریخت. اره که زمستونا می‌خوابید.تا وقتی که صحرا بیدار بشه

صحرا یخ زده بود ولی صحرا همه جوره قشنگ بود و خانه ما بود کنار درخت خرمالو وایستادیم. اره دست من بود، دستام یخ زده و لرزون. دادا گفت: برار، فقط بمون پیشم، چیزی نگو.
بعد رو به درخت، با صدای بلند، جوری که انگار همه دره باید بشنوه، گفت:(( بوریش! از ریشه بوریش! ای درخت بیخودیه باربیگیرنی… به درد تنور می‌خوره، ائه نکردمیش اجاقه زیر دول!!! ))
من خشکم زده بود. دستش رو گذاشت رو لبش: ساکت برار. بعد دوباره دستور حمله داد اما با زیرکی و اشاره به من سرباز رسوند که فقط یک خراش کوچک روی تنه کافیه نه بیشتر و من هم مامور و معذور و کردم آنچه خواسته بود

به محض زانو زدن من به پای درخت و گذاشتن اره به تنه ننه که بعداً با خنده گفتند که با هم هماهنگ کرده بودند با عجله و صدای بلند می‌گفت ((نبرید نبرید امسال من ضامنش میشم نبرید بخاطر احترام به من نبرید امسال من ضامنش میشم))

و ما هم حیات و زندگی دوباره درخت را به ننه میبخشیدیم و از درخت دور شدیم
درسته درخت زبون نداره، اما گوش شنیدن داره دل داره، می‌ترسه. دادا میخواست ترفند و تکنیک به درخت بزنه می‌ترسوندش،.
دادا پدری میکرد برای مادر زمین وقتی میدید که درختا تشنه و وقت آبیاری .اطلا تحمل و طاقت تشنگی و سختی باغ رو نداشت و بهم می‌ریخت می‌گفت : ((برگ درختا خشک شوئن… باید آوشو بئیم، بخدا کوفه می‌کنه پا درختا ))
سال بعد، همون درخت پر شد از خرمالو. نارنجی‌های درشت، شیرین، آب‌دار. اول دادا دید. خنده‌ش گرفت، اما چشماش خیس بود. گفت: دیدی برار؟ حرفم رو شنید.
خندیدیم، کار دادا حرف نداشت من رو به آرزوم رسونده بود
صحرا جان دادا بود، دادا جان صحرا. تو این باغای سنگلاخ ، درختا عین بچه‌هایند. گاهی باید بترسونیشون تا ثمر بدن.
هنوزم بوی گردوی تازه و صدای رود می‌آد تو مشامم. دادا تو هر برگ، تو هر میوه زنده‌ست. دلم برات تنگه دادا… خیلی تنگه.

مخلص امین ظاهری

پینه‌بسته‌ست، بیل و کلنگ و تجربه سینه به سینه ،

درخت
۰
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید