ویرگول
ورودثبت نام
امیرعباس حیدری
امیرعباس حیدریمن پژوهشگر تاریخ هستم و به بررسی پیوندهای گذشته و حال می‌پردازم؛ می‌نویسم که چگونه رویدادهای تاریخی همچنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی امروز اثر می‌گذارند.
امیرعباس حیدری
امیرعباس حیدری
خواندن ۱۱ دقیقه·۳ ماه پیش

کارل مارکس: نخستین دشمن مارکسیسم

زندگی مارکس: پارادوکس در زیست روزمره
مشکلات مالی

کارل مارکس، فیلسوفی که قرار بود نقشه راه رهایی کارگران و طبقات فرودست را ترسیم کند، خود در زندگی شخصی با چنان تنگنای مالی‌ای دست‌وپنجه نرم می‌کرد که بارها در آستانه فروپاشی خانواده‌اش قرار گرفت. در لندنِ قرن نوزدهم، جایی که سرمایه‌داری در اوج شکوفایی بود، مارکس با اجاره‌خانه‌های کوچک و محقر، بارها به‌دلیل ناتوانی در پرداخت کرایه یا بدهی، تحقیر شد. روایت‌هایی وجود دارد که حتی در خرید ابتدایی‌ترین نیازهای خانواده‌اش، مانند کفش برای کودکان، نیز با مشکل جدی روبه‌رو بود. این تصویر، تضادی آشکار می‌آفریند: نظریه‌پردازی بزرگ که می‌خواست ساختارهای اقتصادی جهان را دگرگون کند، اما در اقتصاد خانوادهٔ خویش شکست‌خورده به نظر می‌رسید.

نامهٔ مارکس به انگلس – ۸ ژانویه ۱۸۶۳
«تمام تلاش‌های من برای اینکه از فرانسه و آلمان پولی تهیه کنم به شکست انجامیده است. هم‌اکنون طلبکاران یکی پس از دیگری به در خانه می‌آیند: اجاره‌خانه، شهریه مدرسه، و همهٔ طلبکارها... بچه‌هایم لباس و کفش ندارند... نانوا و قصاب دیگر حاضر نیستند حتی یک قرص نان یا یک تکه گوشت به ما نسیه بدهند. اگر در دو هفته آینده پولی به دست نرسد، خانه‌ام عملاً از هم می‌پاشد.»

اتکا به کمک‌های انگلس

راز دوام زندگی مارکس چیزی نبود جز دوستی دیرینه‌اش با فریدریش انگلس، کارخانه‌دار و شریک فکری او. مارکس تقریباً تمام دوران تبعید و زندگی در لندن را با یاری مالی انگلس گذراند. انگلس که برخلاف مارکس از خانواده‌ای ثروتمند می‌آمد و در صنعت نساجی سهم داشت، ماهانه کمک‌های نقدی و حتی پوشاک و مایحتاج به خانواده مارکس می‌رساند. این وابستگی چنان عمیق بود که اگر انگلس نبود، احتمالاً بسیاری از آثار مهم مارکس، از جمله کتاب سرمایه، هرگز به پایان نمی‌رسید. این حقیقت اما پرسشی جدی می‌آفریند: آیا اندیشمندی که استقلال طبقاتی را شرط رهایی می‌دانست، خود توانست مستقل بماند؟.

گفتهٔ طنزآمیز مارکس دربارهٔ مادرش – حدود ۱۸۶۷ (گزارش‌شده در زندگی‌نامه‌ها و نامه‌ها)
«چه درست می‌گفت مادرم: ای کاش کارل به‌جای اینکه دربارهٔ سرمایه بنویسد، سرمایه‌ای برای خود جمع می‌کرد.»

تضاد با ایده استقلال طبقاتی

مارکس در آثار خود بارها بر ضرورت استقلال طبقه کارگر از هرگونه قید و بند سرمایه‌داران تأکید می‌کرد. او می‌گفت: کارگران باید نیروی خود را از درون زندگی و مبارزهٔ خویش بگیرند، نه از لطف و کمک‌های بورژوازی. با این حال، زیست روزمرهٔ مارکس نشان می‌دهد که او خود، به‌گونه‌ای، محتاج یاری یک سرمایه‌دار روشنفکر بود. همین پارادوکس زندگی‌اش، منتقدان را بر آن داشته تا بگویند مارکس، دست‌کم در عمل، نتوانست نمونه‌ای از آن «استقلال طبقاتی» باشد که در نظریه می‌ستود. زندگی او گواهی است بر اینکه حتی بزرگ‌ترین نظریه‌پردازان هم ناگزیر در توری از تناقض‌ها گرفتار می‌شوند.

کارل مارکس، قربانی نظام سرمایه داری؟

مارکس بی‌تردید یکی از قربانیان سرمایه‌داری صنعتی سده نوزدهم بود؛ فقر، تبعید و حاشیه‌نشینی او محصول همان نظامی بود که علیه آن قلم می‌زد. اما باید پذیرفت که او برای بقا از همان طبقه‌ای یاری گرفت که قرار بود نقد و طرد شود. در نتیجه، زندگی مارکس نه‌فقط مثالی از ظلم سرمایه‌داری، بلکه سندی از تناقض میان اندیشه و عمل او نیز هست.

جدایی از طبقهٔ کارگر؛ روشنفکری در تبعید، نه در میدان کار

فلسفهٔ مارکسیسم بر یک اصل اساسی بنا شده است: وحدت نظریه و عمل. مارکس و انگلس بارها تأکید کردند که روشنفکران انقلابی نباید در برج عاج بنشینند، بلکه باید در متن زندگی کارگران، در کارخانه‌ها، اعتصابات و میدان‌های واقعی نبرد طبقاتی حاضر باشند. مارکسیسم، برخلاف فلسفه‌های انتزاعیِ دانشگاهی، داعیهٔ آن داشت که نظریه تنها هنگامی معنا دارد که به کنش اجتماعی و سازماندهی توده‌ها پیوند بخورد.

اما در عمل، زندگی مارکس فاصله‌ای چشمگیر با این شعار داشت. او بیشتر عمر خود را در تبعید سپری کرد، عمدتاً در لندن، و ساعات بی‌پایانش را در کتابخانهٔ موزهٔ بریتانیا گذراند. پژوهش‌های عظیم او دربارهٔ «سرمایه» به‌جای آنکه بر تجربهٔ مستقیم کار در کارخانه‌ها استوار باشد، بر مطالعات کتابخانه‌ای، داده‌های آماری و گزارش‌های دولتی تکیه داشت.

در حالی‌که مارکس می‌خواست صدای کارگران بی‌صدا باشد، خود هرگز همچون آنان پشت دستگاه کارخانه نایستاد، دستمزدش را از سرمایه‌داران دریافت نکرد و زندگی روزمرهٔ کارگری را تجربه نکرد. او نه‌تنها از میدان واقعی کار جدا ماند، بلکه زندگی‌اش به‌شدت به محافل روشنفکری، نشست‌های سیاسی در تبعید و مباحثات تئوریک محدود شد.

تناقض آشکار

این تضاد را نمی‌توان نادیده گرفت که به اصطلاح پیامبر اتحاد کارگران، خود در انزوا زیست. مردی که شعار «کارگران جهان، متحد شوید» را نوشت، بیشتر وقتش را نه در میان کارگران، بلکه در میان قفسه‌های کتابخانه و در محافل محدود مهاجران سیاسی گذراند، کارل مارکس هیچ تجربهٔ مستقیم کارگری یا کار در کارخانه‌ها و کارگاه‌ها نداشت.

از این منظر، زندگی مارکس سندی است بر شکاف میان ایدئال و واقعیت:
فلسفه‌اش اتحاد کار و اندیشه را می‌طلبید،
اما زندگانی‌اش جدایی و گسست این دو را نشان می‌داد.

جایگاه انگلس

اما فردریش انگلس برخلاف مارکس، مستقیماً در دل صنعت و کارخانه حضور داشت، اما تجربه‌اش با یک کارگر عادی تفاوت داشت.

خانواده فردریش انگلس، صاحب کارخانه نساجی در شهر بارمن آلمان بودند. خود او نیز برای مدتی در کارخانه خانواده و سپس کارخانه منچستر انگلستان به عنوان «مدیر» و «شریک» مشغول کار بود. در واقع او به‌لحاظ موقعیت اجتماعی، سرمایه‌دار صنعتی محسوب می‌شد، نه کارگر. انگلس در منچستر (یکی از خشن‌ترین مراکز صنعتی قرن نوزدهم) زندگی کرد.

او برخلاف بسیاری از سرمایه‌داران، در دل محلات فقیرنشین رفت‌وآمد داشت و شرایط کارگران را از نزدیک دید. حاصل این تجربه، کتاب مشهورش شد: "وضعیت طبقهٔ کارگر در انگلستان" (۱۸۴۵) که یک گزارش مستند و تکان‌دهنده از فقر، مرگ‌ومیر کودکان، آلودگی و فلاکت کارگران بود.

اما انگلس هم مانند مارکس، هرگز سختی‌های کار بدنی و دستمزد کارگری را تجربه نکرد.

او هرگز یک "کارگر مزدبگیر" نبود که نان روزش را با دسترنج کار سخت خود بخورد. رنج او بیشتر از جنبهٔ اخلاقی و روانی بود: می‌دید که سرمایه‌داری چه مصیبتی بر کارگران می‌آورد، و این را در نوشته‌هایش با شور و خشم بیان کرد.

او از درآمد سرمایه‌دارانه کارخانه‌اش، بخش عمدهٔ زندگی مارکس و خانواده‌اش را تأمین می‌کرد! یعنی هم‌زمان هم یک منتقد سرمایه‌داری بود و هم سرمایه‌داری برایش ابزار بقا و تأمین مالی بود.

تناقض در زندگی شخصی مارکس؛ رهایی در نظر، سلطه در عمل

مارکسیسم خود را فلسفه‌ای برای رهایی انسان می‌داند: نفی سلطه، نقد هرگونه استثمار، و تحقق برابری زن و مرد. مارکس و انگلس در آثارشان بارها تأکید کردند که خانوادهٔ بورژوایی و روابط پنهان قدرت در آن، یکی از سنگ‌بناهای بازتولید سلطهٔ طبقاتی و جنسیتی است. بر اساس همین اصول، مارکسیسم باید نه‌فقط در عرصهٔ نظری، بلکه در زندگی روزمره نیز الگوی برابری و آزادی باشد.

اما زندگی شخصی مارکس تصویری دیگر به ما نشان می‌دهد. اسناد و روایت‌های تاریخی حاکی از آن است که او با خدمتکار خانه‌اش، هِلِن دِموت (لِنه)، رابطه‌ای برقرار کرد که به تولد کودکی خارج از ازدواج انجامید. این کودک بعدها در سکوت و حاشیه زیست، و سال‌ها از دایرهٔ رسمی خانواده مارکس کنار گذاشته شد. گفته می‌شود برای حفظ آبرو و انسجام ظاهری خانواده، حتی سال‌ها این راز مکتوم نگه داشته شد.

در همین حال، همسر مارکس، جنی فون وستفالن، زنی بود که در فقر، بیماری و فشار روحی مداوم زندگی کرد. او شاهد مرگ چندین فرزندش بر اثر تنگدستی بود و در کنار این رنج‌ها، باید سکوتی تلخ را نیز دربارهٔ روابط شوهرش تحمل می‌کرد. خانوادهٔ مارکس، به‌جای آنکه نمونه‌ای از رهایی و برابری باشد، در عمل بازتابی از همان روابط قدرت، نابرابری جنسیتی و سلطهٔ پنهان بود که مارکسیسم در عرصهٔ نظری به‌شدت نقد می‌کرد.

فاصله میان نقد دین و زیست شخصی مارکس

فلسفهٔ مارکسیسم از همان آغاز با نقد دین شناخته شد. مارکس در مقدمهٔ نقد فلسفهٔ حق هگل نوشت:
«دین آهِ موجود ستمدیده است... دین افیون توده‌هاست.»

این جمله به‌عنوان یکی از کوبنده‌ترین نقدهای تاریخ بر نهاد دین شناخته می‌شود؛ نفی توجیهات ماورایی و دفاع از زندگی زمینی انسان.

اما زندگی شخصی مارکس پر از پیوندهای عینی با همان مناسکی بود که در نظریه ردشان می‌کرد. خانوادهٔ او به‌خاطر فشارهای اجتماعی و قانونی در پروس، از یهودیت به مسیحیت پروتستان کیش کردند. خود مارکس نیز در زندگی خانوادگی‌اش به‌طور کامل از این میراث جدا نشد؛ ازدواج او با جنی فون وستفالن در یک کلیسای پروتستانی انجام شد و فرزندانشان نیز در چارچوب همان آیین‌ها غسل تعمید یافتند.

منتقد سرسخت دین، در عمل نتوانست و شاید هم نخواست از چارچوب دینی و اجتماعی زمانهٔ خود به‌کلی فاصله بگیرد. بدین‌سان، شکافی آشکار میان مارکسِ نظریه‌پرداز الحاد و نقد دین و مارکسِ فردی که در آیین‌های مسیحی زیست شکل گرفت.

بینش رهایی‌بخش اما سبک زندگی نخبه‌گرایانه

مارکسیسم خود را فلسفهٔ انقلاب توده‌ها می‌دانست؛ انقلابی که باید به دست کارگران و زحمتکشان، نه نخبگان دانشگاهی یا سیاستمداران حرفه‌ای، به ثمر برسد. مارکس و انگلس بارها در نوشته‌هایشان اعلام کردند که نجات پرولتاریا تنها به دست خود پرولتاریا ممکن است.

اما واقعیت زندگی مارکس چیز دیگری بود. او بیشتر عمرش را در تبعید و در محافل محدود روشنفکری گذراند؛ حلقه‌ای کوچک از فعالان مهاجر، نویسندگان و نظریه‌پردازان. تماس روزمره و عمیق او با خودِ کارگران بسیار اندک بود و شناختش از شرایط پرولتاریا بیشتر از راه کتابخانه‌ها، گزارش‌های دولتی و آمارهای اقتصادی حاصل می‌شد، نه از حضور مستقیم در کارخانه یا میدان مبارزهٔ کارگری.

بدین‌ترتیب، سخنگوی پرولتاریا در عمل بیشتر در میان نخبگان فکری زیست. او پیامبر رهایی توده‌ها بود، اما زندگی شخصی‌اش را نه با توده‌ها، بلکه با دنیای تئوریک و محافل نخبه‌گرایانه گذراند.

این شکاف میان بینش رهایی‌بخش مارکسیسم و سبک زندگی نخبه‌گرایانه مارکس یکی از بزرگ‌ترین تناقض‌های زندگی اوست؛ تناقضی که پرسش بنیادینی را پیش می‌کشد که آیا می‌توان بدون حضور در میان کارگران، حقیقتاً سخنگوی آنان شد؟. مسلماً خیر.

مارکس، هیچ‌گاه یک مارکسیست نبود

مارکس معتقد بود که برخی پیروانش (به‌ویژه در فرانسه و بعدها آلمان) نوشته‌های او را تبدیل به «کتاب مقدس» کرده‌اند. او از این‌که اندیشه‌هایش به صورت جزمی و بدون توجه به شرایط تاریخی و مادی به کار گرفته شود، متنفر بود.

«من فقط می‌دانم که من مارکسیست نیستم.»
(جمله ای از مارکس، به نقل از انگلس در نامه به ادوارد برنشتاین – ۱۸۸۲)


مارکس بارها تأکید کرد که اندیشهٔ او صرفاً یک «راهنمای عمل» است، نه مجموعه‌ای از شعارهای آماده. او از کسانی که از نام او برای مقاصد حزبی یا ایدئولوژیک استفاده می‌کردند، فاصله گرفت.

مارکس نسبت به «مارکسیست‌ها» بیشتر انتقادی و محتاطانه بود تا مفتخر. او می‌خواست «ماتریالیسم تاریخی» یک ابزار تحلیلی باشد، نه یک عقیده جزمی. به همین دلیل، نقل قول مشهور او («من مارکسیست نیستم») نشان‌دهندهٔ همین بیزاری از تبدیل شدن اندیشه به «مکتب خشک» است.

بنابراین می‌شود گفت:

مارکسیسم به‌عنوان یک مکتب جزمی = ضد فلسفهٔ مارکس.

ولی مارکسیسم به‌عنوان تداوم روش تحلیلی مارکس = در امتداد اندیشهٔ او.

یعنی اگر «مارکسیست بودن» را به‌معنای پیروی کورکورانه و ایدئولوژیک بدانیم، بله، این ضد فلسفهٔ مارکس است.
اما اگر «مارکسیست بودن» را به‌معنای به‌کارگیری انتقادی و علمی روش او بدانیم، آن‌وقت می‌تواند همسو با خودش باشد.
مارکس دشمن «ایسم‌ها» بود، حتی «مارکسیسم» وقتی به فرقه و ایدئولوژی خشک بدل می‌شد.

اما آیا واقعاً این ادعا صحت دارد که مارکس مخالف تبدیل شدن «مارکسیسم» به مکتب و فلسفه بود؟!

مارکس و نگارش «مانیفست کمونیست» (۱۸۴۸)
این متن عملاً بیانیهٔ یک مکتب بود، او همراه با انگلس آن را به‌عنوان برنامهٔ سیاسی حزب کمونیست نوشت. در همان آغاز، جملهٔ معروف آمده است:
«شبحی در اروپا در گشت و گذار است: شبح کمونیسم.»

این نشان می‌دهد مارکس خودش در پروژه‌ای شرکت داشت که هویت سیاسی و مکتبی برای جنبش کارگری می‌ساخت.

مارکس در مقدمهٔ سرمایه (۱۸۶۷)
در آنجا می‌نویسد که کشف قوانین حرکت سرمایه‌داری، بخشی از رسالت اوست. او خودش این کار را «علم» می‌نامد و امیدوار بود که نسل‌های بعدی ادامه‌اش دهند. این لحن، نه بیزاری از مکتب، بلکه پایه‌گذاری یک سنت فکری-علمی است.

انگلس پس از مرگ مارکس (۱۸۸۳)
انگلس در سخنرانی بر مزار مارکس گفت:
«همان‌گونه که داروین قانون تکامل حیات را کشف کرد، مارکس هم قانون تکامل تاریخ بشر را کشف کرد.»

این جمله نشان می‌دهد که نزدیک‌ترین رفیق و هم‌فکر او، کارشان را یک مکتب علمی می‌دانست، نه فقط روش پراکنده. مارکس هرگز این نوع «مکتب‌سازی» را تکذیب نکرده بود.

مارکس با جزمی‌شدن و فرقه‌ای‌شدن مخالف بود،
اما با شکل‌گیری یک سنت فکری و علمی بر پایهٔ کارش مخالفتی نداشت.

تناقض در اینجاست، مارکس با شورش علیه «ایسم‌ها» خواستار آزادی اندیشه بود، اما آثار و سازماندهی سیاسی او دقیقاً بذر یک «ایسم» دیگر را کاشتند. او در سطح نظری از مکتب‌سازی می‌گریخت، اما در عمل مارکسیسم به‌عنوان مکتب علمی و سیاسی شکل گرفت؛ نخست توسط خود او و سپس با تثبیت توسط انگلس.

بنابراین، مارکس را می‌توان پیامبری دانست که از معجزهٔ خویش وحشت داشت: او همزمان که از فرقه‌ای‌شدن هراسید، خود ابزار و متون لازم برای تبدیل شدن به یک مکتب جهانی را در اختیار تاریخ گذاشت.

کارل مارکس در مقام متفکر، همواره با خطر بزرگِ «تبدیل شدن به یک ایسم» دست‌وپنجه نرم کرد. او در نوشته‌هایش یک روش علمی برای تحلیل تاریخ و سرمایه‌داری ارائه داد، اما از همان زمان حیاتش شاهد بود که پیروانش این روش را به صورت فرمول‌های خشک و جزمی بازتولید می‌کنند.

اسناد تاریخی گواه این تنش‌اند. در نامه‌ای که انگلس در ۵ اوت ۱۸۹۰ به کنراد اشمیت نوشت، بازتاب داد که مارکس دربارهٔ مارکسیست‌های فرانسوی گفته بود:
«تمام چیزی که می‌دانم این است که من مارکسیست نیستم.»

این جمله کوتاه اما کوبنده نشان می‌دهد که مارکس خود را در برابر سوءبرداشت‌ها و ساده‌سازی‌های پیروانش قرار می‌داد. او نمی‌خواست نامش بر فرقه‌ای نهاده شود. در نامه به ویلهلم بلوس (۱۸۷۷) نیز تأکید کرد که نظریه‌اش «فرمولی عمومی برای تحلیل» است، نه الگویی که بی‌واسطه بر هر کشور تحمیل شود.

با این حال، واقعیت این است که خود مارکس با نوشتن مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) و طرح نظام‌مند سرمایه، عملاً چارچوبی بنا کرد که بعدها به «مارکسیسم» تبدیل شد. او علیه دگماتیسم هشدار می‌داد، اما ابزار و متون لازم برای مکتب‌سازی را خود فراهم آورد.

این تناقض تاریخی به یک نتیجهٔ روشن می‌رسد:
مارکس نه‌تنها با «مارکسیست‌ها» مشکل داشت، بلکه در عمیق‌ترین لایهٔ اندیشه‌اش، مارکسیسم به‌عنوان یک مکتب را انکار می‌کرد. او دشمن مارکسیسم بود، زیرا می‌دانست هر «ایسم» تازه‌ای که از نام او ساخته شود، به همان سرنوشتی دچار خواهد شد که او برای مسیحیت، لیبرالیسم یا ایدئولوژی‌های بورژوایی نقد می‌کرد: جزمی‌شدن، تحریف شدن و تبدیل به ابزاری برای سلطه.

در نهایت، اگر بخواهیم درک خوبی از مارکس داشته باشیم، باید نتیجه بگیریم:
مارکسیسم، ضد مارکس است.

سیاستتاریخفلسفهکتاب
۷
۰
امیرعباس حیدری
امیرعباس حیدری
من پژوهشگر تاریخ هستم و به بررسی پیوندهای گذشته و حال می‌پردازم؛ می‌نویسم که چگونه رویدادهای تاریخی همچنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی امروز اثر می‌گذارند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید