ویرگول
ورودثبت نام
امیرحسین سلیمانیان
امیرحسین سلیمانیان"می‌اندیشم، پس گم می‌شوم؛ در بی‌کرانگیِ بودن و نبودن"
امیرحسین سلیمانیان
امیرحسین سلیمانیان
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

در آستانِ اندیشه، میان بودن و نبودن


من از تبارِ کسانی‌ام که جهان را نه با چشم، که با تردیدِ نور می‌بینند.
هر گامم بر خاک،
بر مرزی‌ست که بودن را به نبودن پیوند می‌زند.
نه به‌تمامی زنده‌ام،
نه در هیچ تعریفی مرده؛
من، ادامه‌ی سؤالی‌ام که هنوز خدا هم پاسخش را با مکث می‌گوید.

می‌اندیشم...
نه از سرِ کنجکاوی، که از روی ضرورت.
اندیشیدن برای من زیستن نیست، تسلیم شدن به آتش است؛
آتشی که نه می‌سوزاند،
بلکه لایه‌های یقین را دود می‌کند تا حقیقت پدیدار شود.

درونم، هزار کتابِ نانوشته باز است؛
در هر صفحه‌اش،
گامی‌ست که از "من" فراتر می‌رود،
تا شاید، در یک لحظه‌ی نادر،
نفسِ هستی را بی‌واسطه لمس کنم.

من در بی‌کرانگی گم می‌شوم،
اما این گم شدن، سقوط نیست،
نوعی پرواز معکوس است، به درونِ خویشتن.

می‌دانم، مرا در خیابان‌های جهان، رهگذری ساکت می‌بینند،
با چشم‌هایی که بیشتر می‌بلعند تا نگاه کنند.
ولی درون این سکوت، صدایی هست
که هر شب، هستی را زیر سؤال می‌برد
و هر صبح، باز از نو برمی‌خیزد تا
به تماشای یک حقیقت تازه برود...

"می‌اندیشم، گم می‌شوم؛ در بی‌کرانگیِ بودن و نبودن"


صاد سین


اندیشههستیفلسفهجهان
۳
۰
امیرحسین سلیمانیان
امیرحسین سلیمانیان
"می‌اندیشم، پس گم می‌شوم؛ در بی‌کرانگیِ بودن و نبودن"
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید