ویرگول
ورودثبت نام
پسرک کهنه لبخند
پسرک کهنه لبخندیک شهروند دغدغه‌مند
پسرک کهنه لبخند
پسرک کهنه لبخند
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

موجودِ ناشناخته

هر کسی در بی کسی خود با رنج هایی آکنده از بی صبری و ملالت دست و پنجه نرم میکند. اوضاع برایش زمانی غیرقابل تحمل میشود که راه حل رنجش را می‌داند؛ اما... نمی‌تواند یا نمی‌خواهد نزدیکش شود. انگار که چیزی مانعش میشود. یک سیاهی؛ یا یک تاریکی با ظاهری فریبنده ولی بی نهایت زیبا.

در کنارش می‌نشینم. لمسش می‌کنم. مزه مزه اش می‌کنم. چه شیرین! چه گوارا! چقدر به آن نیاز دارم! نرم است؛ گرم است. در آغوشش می‌گیرم و در هم تنیده می‌شویم. در بدنم رخنه می‌کند و بند بند وجودم را در بر می‌گیرد. من جزئی از او، و او جزئی از من.

پاهایم

شکمم

دستانم

قفسه سینه ام

سرم را بر سینه اش می‌گذارد و گلویم را می‌فشارد. انگشتان لطیفش را روی شریان هایم حس می‌کنم. بیشتر می‌فشارد لذتی‌ست به شیرینی قند و به سوزناکی کشش لبه تیغ بر روی وجودم. فقدان جریان خون به ملاجم را حس میکنم. دیگر چیزی نمی‌شنوم. کورسوی نور کدر و کدر تر می‌شود.

در آن تاریکی، در آن فضای مه آلود و سرد موجودی مرموز به سختی دیده می‌شود. به نظر آشنا می‌آید. انگار از نوزادی او را می‌شناسم. نزدیک که می‌شود بوی تند و غریبش را استشمام می‌کنم. چقدر عظیم و قاطع و در عین حال مظلوم است. چه کنم؟ گیج و منگم. عاجز و ناتوانم. حس می‌کنم فلج شده ام. نزدیک تر می‌شود و دستش را به سویم دراز می‌کند. سرمای دستانش از نیم متری حس می‌شد. ترس و لرز همه وجودم را گرفته بود اما می‌دانستم که او بی آزار است. می‌دانستم که دوستم دارد و وجودش انکار ناپذیر است.

داشتم به او عادت می‌کردم. خودم را با ترس و وحشت به سمتش هل میدادم. در یک قدمی اش بودم که ناگهان همه تاریکی ها محو و همه جا پراز نور شد. خودم را پخش روی تخت خوابم می‌دیدم. به چشم دیدم که دوباره خودم را تسلیم سیاهی کرده بودم.

آن تاریکی شیرین ملال آور؛ آن رنج دیرینه...


- پی نوشت: هر برداشتی از این متن ممکنه و واقعا معلوم نیست کدوم‌یکی درسته...


برداشت شما چیه؟
برداشت شما چیه؟

بی صبریتنشاستیصالگذشتهخوشحالی
۴
۲
پسرک کهنه لبخند
پسرک کهنه لبخند
یک شهروند دغدغه‌مند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید