ویرگول
ورودثبت نام
رهگذر...
رهگذر...گمشده در افکار و سایه‌ها...
رهگذر...
رهگذر...
خواندن ۱۰ دقیقه·۷ ماه پیش

سفرنامه‌ی آوارگی

اومدم یه داستان عجیب و شاید تا حدودی باور نکردی رو بگم.😂 (حمله‌ی موشکی ندیده بودیم که دیدیم😂)

پنج شنبه (۰۴/۰۳/۲۲)

تو خوابگاه بودم و خسته! حالا چی کنم؟!🙁 تازه امروز امتحان داده بودم. کاش بیشتر خونده بودم😔😔😔 امتحان فیزیک به این آسونی!!! میتونستم فول شم🥲 ولی کلا آدمی ام که میگم فدای سرت! اصلا مهم نیست... همین که پاس شم غنیمته😂 (البته بگم که نمره‌ی حضور در کلاس هیچی نگرفتم! میان ترم هم یک از بیست و هشت شدم🤣 انصافا میان ترمش سخت بود منم یه کلمه نخونده بودم😅.) داشتم فک میکردم عصر چیکار کنم که با خودم گفتم بریم یه حالی به خودمون بدیم! شب قبلش به خاطر امتحان دو تا قهوه و یه انرژی زا زده بودم الانم به دلایلی اصلا خوابم نمیومد😂

اینم قهوه‌ و انرژی زا! مغازه خوابگاهمون انرژی زا خارجی نداره😭
اینم قهوه‌ و انرژی زا! مغازه خوابگاهمون انرژی زا خارجی نداره😭

رفتم ناهارو گرفتم و از قضا چون رفیق یکی از هم ‌اتاقیام به عنوان اومده بود و دمش گرم ما رو یک دلستر به صرف در کنار شام مهمون کرد😅 البته منم براش نوشابه گرفتم😇 بعدش نشستیم بساط کاتان رو پهن کردیم و شروع کردیم به بازی. همون موقع یکی یاز هم‌اتاقیام با اون یکی دیگه شرط بست که از اونجایی که توی شورای حکام قطعنامه تصویب شده آمریکا تا دو هفته‌ی دیگه به ایران حمله میکنه!

بازی مهاجران کاتان احتمالا معرف حضورتون باشه! این اواخر توی ایران و از سال ۱۹۹۰ در آلمان محبوب بود
بازی مهاجران کاتان احتمالا معرف حضورتون باشه! این اواخر توی ایران و از سال ۱۹۹۰ در آلمان محبوب بود

این بازی ما تا عصر طول کشید و بعدش تصمیم گرفتم ادامه‌ی سریال یاغی (تماشا برای بار دوم) رو نگاه کنم! تا این که شب شد و ماهو پیام داد حرف زدیم و بعد رفت که بخوابه!

جمعه (۰۴/۰۳/۲۳)

حدودا ساعتای سه بود که صدای اذون بلند شد! پا شدم وضو گرفتم و نماز خوندم که یهو صدای خیلی بلندی توی خوابگاه پیچید که موجش شیشه ها رو لرزوند! واویلا! گفتم نکنه از این رعد و برق خفشناکاست بعد دیدم دوتای دیگه هم اومد. یاعلی!!! رفتم توی بالکن ببینم چه خبره! هیچی دیده نمیشد! آنلاین شدم و اخبار خوندم. بعلهههه! اسرائیل زد! نامرد ناغافل زد!

بقیه‌ی بچه های خوابگاه و اتاق هم بیدار شده بودن و رفته بودیم توی حیاط! صدای جنگنده‌ها میومد اما خبری ازشون نبود. حتی صدای بمب‌افکن هم شنیدیم! تا صبح لرزشای خفیفی حس کردیم ولی قویاش همون اولیا بودن که به نظر بعدا مشخص شد که فرودگاه مهرآبادو زدن. بابام همون حول و حوش سحر زنگ زد و حالمو پرسید. کلا وضعیت اینترنت هم خراب بود و به سختی پیگیر اخبار بودیم. ساعت هفت و نیم، هشت از فرط خستگی خوابم برد. ظهر بیدار شدم! ای دل غافل! ده بار مامانم! و یه عالمه آدم دیگه زنگ زدن. اول به مامانم زنگ زدم.

-‌ بیشعور تو چرا جواب نمیدی؟ مردم از نگرانی!

حالا منم دلم نمیومد بگم نزدیک پنجاه ساعت نخوابیدم و مث مرده‌ افتادم روی تخت! گفتم خواب بودم از همون موقع تا الان! مامانم گفت باز خوبه خیالم راحت شد. قطع کرد. خیلی از این شماره ها دوستام بودن. ناهارو که گرفتم دیدم داداشم زنگ میزنه

-‌ هنوز زنده‌ای؟!

-‌ آره متاسفانه😂

-‌ ای بابا! میخواستم برم از سهمیه‌ی کنکورت استفاده کنم.

-‌ حیف شد!

-‌ اشکال نداره! هنوزم دیر نشده! امشبم میخواد بزنه😂

بخشی از گفتگوی خیلی معمولی بین من و داداشم...

خلاصه عصر شد و نگران شدم چرا ماهو زنگ نزده؟! نکنه اتفاقی براش افتاده؟ همون حوالی بود که یه شماره‌ی ناشناس زنگ زد!

-‌ سلام!

-‌ سلام! شما؟

-‌ وحیدم!

-‌ وحید؟! وحید مرتضوی؟! (فامیل رو الکی نوشتم😂 کلا یه وحید میشناختم! اونم بابای دوستم بود😂😂😂)

-‌ نه! وحید رضوانی! (بازم فامیلو الکی نوشتم😂 وحید رضوانی! بخدا اگه تو عمرم شنیده باشم!!!)

-‌ نمیشناسم والا😂 (یک پروسه‌ی خیلی عادیه😂 انقد شماره‌ی رندوم بهم زنگ میزنه که نمیدونم کی ان که برام عادی شده😂🤕)

-‌ کلاس دهم! دختره‌ی اسلام آبادی! مو مشکیه!

-‌ وای یادم اومد! (پسرا خیلی خوب زبون همو میفهمن😂) چخبر وحیدجان؟! خوبی؟ رابطه‌تون به کجا رسید؟

-‌ رابطه‌ رو که ولش بابا! بابای دختره آدمم کرد😂 تو خوبی؟ شنیدم شریف قبول شدی!!! گفتن تهرانو بمب بارون کردن نگران شدم😔

-‌ نه خدا رو شکر خوبم😂 دم شما گرم! شرمنده من انقد امروز گیجم اصن نمیفهمم خودم کی ام!

-‌ نه بابا دشمنت شرمنده!

و بعد از ساعت ها تعارف و اداهای ایرانی قطع کرد😂 اینجا بود که یه ذره از ماهو ناراحت شدم! بابا وحید سه سال پیش که فقط براش یه دیت گذاشتم بهم زنگ زد و احوال پرسید! تو دیگه چرا؟! فک میکردم اولین نفر تو باشی!

تا این که بالاخره زنگ زد و توضیح داد چرا نمیتونسته زنگ بزنه و خودشم از استرس داشته سکته میکرده (به هر حال خواستن یه پسر خفن خطر سکته‌ی قلبی مغزی رو هم داره🙂‍↔️) ولی وقتی دیده توی ویرگول برای کانی و خودش کامنت گذاشتم دیگه زیاد نگران نشده! و با یه سکته‌ی تاقص سر و تهش هم اومده!🥲 از بس محبوبم دیگه🙂‍↔️🙂‍↔️🙂‍↔️

یه عالمه باهاش حرف زدم و شام میخواستم بخورم و همونجوری باهاش حرف میزدم.

شنبه (۰۴/۰۳/۲۴)

آقا شب شد و دوباره شروع شد ولی این بار صدای پدافندا بود! به نظر شب قبلش سامانه‌ی پدافندی هک شده بود که هر چی پیزدن میخورد. حالا تو آسمون میدیدیم که چقد رنگا رنگ شده😂

بالکنمون در همین حد دید داره😂
بالکنمون در همین حد دید داره😂

اینا رو هم از روی فیلم گرفتم برا همون انقد بی کیفیته!

شب جالبی بود و اجتماع دوستان در حیاط رو میبینید😂 تا این که ساعتای دو و نیم خیلی شدید شد و کل خوابگاه لرزید! بدتر از دیشب!!! به نظر استاد معین و نزدیک میدون آزادی رو زده بودن! یکی از هم‌اتاقیام همون شب رفت راه‌آهن بزور خودشو تو قطار جا کرد رفت مشهد! بچه ها گفتن بریم پناه‌گاه! خوابگاه که پناه‌گاه نداشت! بریم پناه‌گاه دانشگاه😂 بعد از کلی هماهنگی راه افتادیم. منم فقط برای مسخره بازیش رفتم😂😂😂

عده‌ای شریفی آواره‌ی خیابان ها🤣
عده‌ای شریفی آواره‌ی خیابان ها🤣

رسیدیم دانشگاه به زور راهمون دادن😂 بعد از آخرم کلید پناه‌گاه رو بهمون ندادن😭😂

اینا رفتن توی حیاط دانشگاه نشستن! من که خوابم میومد با یکی از بچه ها که هم اتاقی‌م هم بود راه افتادیم سمت خوابگاه!

نه نه اشتباه نکنید😂 برانداز نیستم😂😂😂 خراب شده بود داشتم درستش میکردم.
نه نه اشتباه نکنید😂 برانداز نیستم😂😂😂 خراب شده بود داشتم درستش میکردم.

و این دوستمم اصلا عکاسی بلد نیست و گفتم با گوشی من بگیر نگرفت🙄

رسیدیم خوابگاه بعد از یه قسمت یاغی و نماز گرفتم تخت خوابیدم! باز دوباره بیدار شدم و ناهار! عصرش جشن غدیر بود! مسیر ده کیلومتری از میدون آزادی تا میدون انقلاب و حتی بعد از میدون انقلاب!

غوغایی بود! این میدون انقلابه
غوغایی بود! این میدون انقلابه

کل مسیرو پیاده رفتم و به دلیل عجله‌ای که داشتم و میخواستم برسم خونه‌ی عموم نتونستم از موکب خیلی چیزی بگیرم. اگه عموم از اولش میگفت با مترو بیا همون مترو طرشتو سوار میشدم میرفتم خونه‌ی عموم😂 اولش گفت مصطفی‌مون (پسرعموم) یه موکب دارن بعد از میدون انقلاب! تو بیا اونجا میام دنبالتون بریم خونه! و بعد گفت نه من ماشین دارم نه مصطفی اومده موکب😂 یعنی از ایستگاه طرشت تا ایستگاه تئاتر شهرو من پیاده طی کردم😂! پدرم در اومد! یه کیف ده کیلویی هم پشتم! جورابمم سوراخ شده بود و چون زشت بود برم خونه‌ی عموم توی راه یه جوارب فروشی دیدم دو جفت جوراب خریدم صد تومن توی جمعیت ازم دزدیدنشون😭😂 همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی! خلاصه رفتم ایستگاه مترو شهید محلاتی و اونجا جوراب خریدم! پوشیدمش عموم زنگ زد ماشین ندارم برات اسنپ میگیرم! اسنپ اومد دنبالم و رفتیم سر پروژه‌ی عموم😂 گلزار شهدای شهرک محلاتی بود! عموم گفت برنامه‌ی محفل و معلا قراره اینجا برگزار شه و ما داریم دکوراسیونشو طراحی میکنیم!

بالاخره بعد از کلی دردسر و از ساعت دو ظهر راه رفتن ساعت نه و نیم شب رسیدم خونه‌ی عموم! زنعموم تلوزیون رو روشن کرده بود و منتظر بود که ایران بزنه. بالاخره زد و کلی بحث سیاسی کردیم (اینجا جاش نیست🤠☹️)

یکشنبه (۰۴/۰۳/۲۵)

شب اونا زدن و کل خونه لرزید! پریشب شیشه‌ی خونه‌ی عموم شکسته بود (محلاتی رو زده بودن)؛ امشب دوباره شکست😂😭 خیلی وحشتناک تر از خوابگاه بود! کاش نمیومدم اینجا😂😂😂

بعدش خبرا اومد که سه تا موشک توی محلاتی زدن!

رفتیم بام تهران پدافندا رو ببینیم میزنن ولی اصلا خبری نبود!

خلاصه ساعتای سه شب خوابیدیم. و صب ساعتای نه که بیدار شدم زنعموم سرکار بود. دختر عموم خونه‌ی داییش! فقط عموم بود و پسر عموم! مصطفی هم ساعت ده و نیم امتحان داشت و باید میرفت. صبحانه خوردیم و با خودم گفتم امروز هر جور شده میرم قاین😂 همه جا رو گشتم و به کلی راننده زنگ زدم ولی هیچ جای خالی ای نبود😭 بابام میگفت خودم با ماشین میام دنبالت! گفتم بابا جان لازم نکرده توی این شلوغی🙄 از آخر و به سختی یه راه چاره پیدا کردم. بلیط اتوبوس گرفتم از تهران به سمنان و بلیط قطار از سمنان به مشهد! از اونجام قراره با داییم که مشهده بریم قاین! واویلا!!! پدرم در اومده‌ست! الان که دارم اینو مینویسم توی اتوبوسم ولی از اونجایی که شارژر گوشیمو توی خوابگاه جا گذاشتم و پاوربانک هم کاملا بی‌شارژه😂 گوشیم بی‌شارژ شده و انشالله در اسرع وقت که گوشی رو شارژ کنم این پست رو هم منتشر میکنم.😂😂😂 بلیط اتوبوس ساعت دوازده و ربع بود و من ساعت یازده از خونه‌ی عموم راه افتادم. حالا بدو بدو میرفتم که بخ مترو برسم و از اتوبوس جا نمونم🫡😂 راس ساعت دوازده و هیفده دقیقه سوار اتوبوس شدم و امیدوارم تا ساعت پنج که بلیط قطارمه به سمنان برسه😕


پ.ن.1: خلاصه وضعیت خیلی عجیب غریبه! اینم به زور گیر آوردم😭😂. همه دارن از تهران فرار میکنن!

پ.ن.2: حداقل کانی یه ذره نگرانم شد شماها که انگار نه انگار🙄🙄🙄. شوخی میکنم! موفق باشید. راستی چخبرا؟! سمت شما اوضاع آرومه؟

پ.ن.3: الان و بالاخره تو قطار مشهدم! (الان که پست رو منتشر میکنم) شاید بپرسین چجوری بدون شارژر گوشیمو روشن کردم که پاورو زدم به برق و گوشیمو وصل کردم به پاور! میگن اینجوری پاور خراب میشه🙄 (خب بشه! من بدون نت میمیرم!!!) دلم نیومد ادامۀ این سفرنامه رو ننویسم پس همینجا ادامه‌ش میدم! اگر بعد از این هم اتفاقی افتاد یه پارت دیگه بقیۀ اتفاقات رو میگم. بریم که داشته باشیم:

ادامۀ یکشنبه (۰۴/۰۳/۲۵)

از اتوبوس پیاده شدم. داشت میریخت!!! فقط خودم را به دستشویی رساندم. در حال انجام فعالیت بودم که ای دل غافل! چشمم به برگۀ آچار رو به رو افتاد: بهای استفاده از دستشویی ده هزار تومان! نه تو رو خدااااا! دِ آخه یعنی چی؟! ده هزار تومن!!! با نگرانی بیرون آمدم و کارت را دادم! هعی زندگی!!! البته بنده تجربه‌های دردناکی از نرفتن به دستشویی در جاده دارم که حتی حاضرم بیست هزار تومان هم بدهم و بروم به دستشویی😖 ولی باز این هم به این معنی نیست که نگم این پول کوفتشون بشه😕 سالی یه بار دستشویی شونو تمیز نمیکنن بعد براش پول هم میگیرن. وقت کل کل نداشتم!!! یادمه یه بار سر پنج هزار تومن دستشویی بین راهی نزدیک بود از اتوبوس جا بمانم😂. کی گفته تجربه به درد نمیخوره؟! خلاصه بدون کل کل (هنوزم دلم میسوزه برای اون بیست تومن!!!😭) از آنجا بیرون آمدم و سوار اتوبوس شدم.

به دلیل ترافیک نزدیک های چهار اتوبوس به سمنان رسید. هوا آتش باران بود!!! داااااااغ! تصمیمم این بود که به سمنان رسیدم برم ناهار بخورم و بعد به سوی مشهد رهسپار شوم!!! اما توی این گرما و این که یه ساعت دیگه بلیط داشت سبب شد مستقیما برم سمت راه‌آهن و ناهار نخورم😕. اسنپ گرفتم به راه آهن و آنجا هم منو گرفتن! چی؟! هیچی دیگه😂 مامورین شریف اطلاعات گرفتن منو!😂 آخه جلوی در لپتاپو در آورده بودم و داشتم برنامه نویسی میکردم😂. بعدشم دوستم زنگ زد و چون با لهجۀ قاینی حرف میزنه منم قاینی جوابشو میدم فک کردن افغونی‌ام گرفتن منو😂😭 خلاصه منم که مدارک رو خوابگاه جا گذاشتم😭🫡 حالا بیا ثابت کن افغونی نیستی! کارت دانشجویی‌ام که حتی آرم شریف رو زده روش دیدن ولی باور نکردن😂😂😂😭. گفتن تو اگه شریفی هستی سمنان چیکار میکنی؟! و اگه قاینی هستی چرا میخوای بری مشهد؟😂😂😂 حالا که فک میکنم حق داشت بنده خدا😂🫡. آخر زنگ زدن حراست دانشگاه استعلامم رو گرفتن و حراست دانشگاه هم کم نذاشت گفت اتفاقا سابقۀ کمیته انضباطی داره! کارش به پرونده سازی نرسیده ولی احضار شده بوده!!! شرایط قاراش‌میش بود تا کد ملی رو پرسیدن و استعلام گرفتن! بعدشم با یه تعهدنامه که من از همینجا تا داخل قطار لپتاپو از کیف در نمیارم و این که کار فیصله یافت😂.

شیر قهوه کیک زدیم بر بدن! (چرا زدیم؟! از اتوبوس که پیاده شدم دوستم زنگ زد (دندون پزشکی سمنان *یکم پزشو بدیم*): سمنانی پسر؟! آره پسر! میخوای بری مشهد پسر؟! آره پسر! منم میخوام برم مشهد پسر! ساعت پنج و ربع پسر؟! ساعت پنج و ربع پسر! عشق است پسر! دم راه‌آهم میبینمت پسر! عالیه پسر!) چون قبلا ایشون از من طلب (شرط‌بندی نکنید😕) داشت من حساب کردم ولی برای این که دلش بسوزه برای خودم دو تا شیر قهوه گرفتم😁 و مجبور شدم برای اونم دو تا شیر قهوه بگیرم🙄. بالاخره راه افتادیم. و اکنون در راه هستیم! یه دختر خانومی توی واگن ما بود که بخاطر این که راحت نبود واگنشو عوض کرد🧐(شاید از من ترسید!). و الان من و این آقای دکتر تنها هستیم😁 و موضوع قراره به جاهای باریک و دارک برسه😶‍🌫️😂.

پ.ن.4: الان این رو خوند و داره از خنده روده‌بر میشه!😂😂😂 پدرم در اومد به والله😂

خوابگاهشبحملهموشکسفرنامه
۳۰
۱۰۴
رهگذر...
رهگذر...
گمشده در افکار و سایه‌ها...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید