ویرگول
ورودثبت نام
رهگذر...
رهگذر...گمشده در افکار و سایه‌ها...
رهگذر...
رهگذر...
خواندن ۷ دقیقه·۶ ماه پیش

یه پادکست جذاب!!!

پنج‌شنبه 5 تیر

طبق معمول صبح ساعت چهار صبح بیدار شدیم و پیش به سوی پیاده‌روی😁 بعد از یه پیاده روی دوازده کیلومتری برگشتیم خونه. یه صبحونه و دوباره خواب😂. نزدیکای ظهر بود که بیدار شدم. نگاهی به اطراف کردم، هیچکس نبود. مامانم زنگ زد.

-‌ امیر راه بیافت بیا پنج‌شنبه بازار حمال لازم داریم.

حالا با این لحن نگفت ولی خب😂.

-‌ فقط این که من قراره عصر برم بیرون. هنوزم ناهار نخوردم.

-‌ باشه زود ناهار بخور ما الان میام دنبالت. خریدای سنگینو اول میکنیم تو ببر بعدش سبکا رو خودمون میتونیم ببریم. وسایل رو که گذاشتی تو ماشین هر جا دلت خواست برو.

میدونستم اینا فقط حرفه و قراره ساعتها معطل شوم😕.ناهارو و پنج‌شنبه بازارو دو ساعت معطلی بعدش تو ماشین.

-‌ کجایین؟! معلوم هست؟ شما گفتین نیم ساعت اول خریدای سنگینو انجام میدیدیم.

- خب خریدامون که تموم شده. تو برو!

- خیلی وقت دادین لباس بپوشم؟! با این لباسا میخوام برم تو شهر؟!

- برو خونه خب! اونجا لباس عوض کن.

- پنج کیلومتر راه؟!

- کلا پنج کیلومتره! این یه ساعتی که تو ماشین نشسته بودی اگه میرفتی عوضش نیم ساعته خونه بودی.

- مامان جان من صب پیاده روی بودم. الانم که یه ده بیست کیلومتری تو بازار منو راه بردین.

- باشه! واستا الان میایم.

الان میایم گفتن همان و اومدن هم همان. این مکالمۀ بالا رو ساعت شیش عصر داشتیم و بالاخره ساعت هفت و نیم اومدن جای ماشین🙄.

-‌ چه عجب!

- ببخشید یکم طول کشید.

- یکم؟!

- حالا اون یه ساعت چیزی ازت کم نشده که. راستی ما الان میخوایم بریم خونۀ خاله!

- به سلامتی! خب منو برسونین و برین😁.

- نه دیگه! دیر شده نمیتونیم برسونیمت.

- یعنی چی آخه؟َ!

- ساعت هفت و نیم شبه. نمیخوایم بریم جاشونو بندازیم که!!!

- پس الان دقیقا من چه غلطی بکنم؟

- بزار ببینم.

با موبایل با کسی تماس گرفت و سپس رو به من کرد.

-‌ جواد (پسرخالۀ بنده) داره میره جای خونۀ آقاجان بهش گفتم تو رو هم سوار کنه ببره.

- الان کجاست؟!

- گفت برین جای پل. اونجا میاد سوارتون میکنه!

- خیلی زحمت کشیدین!!! من اگه میخواستم این همه راه پیاده برم که دیگه تا خونه پیاده میرفتم.

- دیگه همین. میخوای با جواد برو نمیخوای پیاده برو.

- کلید بدین!

کلید را گرفتم و از ماشین پیاده شدم. در همین حین محمدطاها (برادر کوچکتر😕) گفت :«منم حوصله ندارم میخوام برم خونه.» و مادر امر فرمود ایشان را نیز همراه خود ببر. چه غلط ما بود؟ و وقتی محمدطاها اینگونه خواست فاطمه‌زهرا (دخترخالۀ بنده -خواهر جواد) و فاطمه (دخترخالۀ بنده -دخترخالۀ جواد) نیز خواستار رفتن به خانۀ آقاجان شدند. خدایا توبه!😭 خلاصه که با یک گله بچه راهی پل گشتیم. اعصابم به شدت خورد بود چون نه تنها خر بارکش شده بودم بلکه حتی تا خانه هم من را نرساندند (در حالی که قرار بود اگه کمکشون کنم ماشینو بدن دستم. هعی! زمونۀ جافی...) محمد طاها هم که مدام روی مخ اینجانب بود تا جایی که یک توگوشی نثارش شد. یواش زدم ولی اشکش دم مشکشه و حالا خخر بیار و باقالی بار کن. خلاصه که به زور خود را به خانه رساندم و حاضر شدم. بعد به امیر(داداش مهدی) زنگ زدم. بعد که رفتم جلو خانه‌شان که راهی مرکز شهر شویم (هم کوچۀ آقاجان بنده هستن.) یکی از همسایه‌ها (چون در این دو سال اخیر سعی داشتم از حاشیه دوری کنم باهاشون خیلی خوش‌رفتار بودم و این همسایه‌ها خود را زیادی نزدیک به بنده می‌دانند.) پرسید:« چرا محمدطاها جان رو زدی؟! (دِ آخه به تو چه؟! ببخشید بی‌ادبی میکنم ها)» محمدطاها هم آنجا بود. سپس همسایه رو به محمدطاها کرد:«حیف که قدش بلند شده دستم نمیرسه وگرنه منم یکی میزدم توگوشش.» کظم غیظ کردم و از آنجا دور شدم. به قلی‌ هم زنگ زدم و او هم همراهمان شد. کیکی دوکیلویی خریدیم و دادیم عکس جفتشان را رویش چاپ کردند. کل شهر را برای یافتن کادو کیک به دست چرخیدیم و در آخر هم یه روان نویس زیبا نهایت چیزی بود که چشممان را گرفت. برای جفتشان همان را گرفتیم و سپس راهی مغازۀ حسین (شاگرد لوازم‌التحریره) شدیم. البته در بین راه مغازۀ حسین قلی‌ از ما جدا شد. آنجا دادیم برایمان کادوپیچ (کاغذ کادو: دختر کفشدوزکی) کرد. رسیدم خانه و وسایل را جمع کردم. (کیک در یخچال)

شام و صحبت کردن با جانان و خواب:)

جمعه 6 تیر

امروز صبح پیاده‌روی کنسل شد. از قضا یادم آمد که تولد یکی از هم‌کلاسی‌های دختر دانشگاه‌مان (این خط جهت عصبی کردن ماهو نوشته شده است😁) است. آنلاین شدم و درون گروه پیام گذاشتم:

@ آیدی ایشون
تولدت مبارک و خوشا به سعادتت که روز تولدت مصادف با تولد بزرگ رپ فارسیه🫡

بعد از ری‌اکشن قلب تنها جوابی که بهم داد این بود:« من رپ فارسی گوش نمیدم»

-‍‌ اول این ککه نصف عمرت بر باده. دوم این که حتی هر کسی که رپ فارسی هم گوش نمیداده باشه یاسو میشناسه.
- یاسو نمیشناسم.

و من بعد از فرستادن بیست و دو تِرَک از یاس و مطمئن شدن از این که با گوش دادن این موزیک‌‌ها عاشق رپ فارسی خواهد شد، بیخیالش شدم.

تا نزدیکی‌های شب اتفاق خاصی نیوفتاد. فقط هماهنگ کردیم که ساعت ده و نیم شب با هم برویم بیرون و تا صبح بیرون باشیم.

بالاخره ساعت ده شد. پدر و مادرم رفته بودند خانۀ آقاجان. سریع خمیربازی‌ها را در آوردم و دکور کیک را کامل کردم. سپس کیک را درون مشمای مشکی گذاشتم و از قضا حواسم نبود و کیک را عمودی روی زمین گذاشتم😂🤦‍♂️. (میخواستم کتابی بنویسم ولی دیدم مخلص کلوم رو نمیرسونه برا همون همون محاوره‌ای مینوسم😁) موقعی که میخواستم باقی وسایلو توی مشمای مشکی بزارم دیدم کیک عمودیه و گذاشتمش روی اُپن و وقتی یکم بیشتر دقت کردم دیدم که از چپه رو اُپن نهاده شده🫡😂😂😂. ماشالا امیر! یه تنه گند زدی به اون همه تزئین!👌 چون وقت نبود کیک رو همونجوری بدون اینکه گندی که زدم رو ببینم توی صندوق ماشین گذاشتم. ماشین رو استارت زدم و رفتیم در خونۀ مهدی. امیر (داداش مهدی) سوار ماشین شد و گفت:« مهدی نمیاد.»

-‌ دِ آخه یعنی چی؟! نمیاااد؟!
- نمیاد خب!
- اون گفت نمیاد تو که داستانو میدونی چرا راضی شدی؟!
- حوصلۀ منت کشیدن ندارم (مثلا برادرن🙄)

زنگ زدم مهدی و به زور کشوندمش جلوی در.

-‌ فردا صب زود میخوایم بریم روستا بنایی داریم دیشبم که نخوابیدم امشبو میخوام درست و حسابی استراحت کنم

گمشو بیا بریم! تولدته لعنتی آخه چرا ناز میکنی؟! مگه من دیشبو خوابیدم که صب پا شدم رفتم بنایی؟!

-‌ بیا بریم زود میایم.

و پس از اصرار فراوان عروس خانم حاضر شدند تا دوازده شب ما را همراهی کنند و رفتند که حاضر شوند. از اونجایی که عروسه یعنی این که همیشه این آقا عروسه نیم ساعت چهل دیقه فقط حتضر شدنش طول میکشه😭. منم ماشینو استارت زدم و توی این تایم رفتم دنبال قلی.

ساعت یازده بود که بعد از کلی دنگ و فنگ رسیدیم در خونۀ ابول. زنگش زدم.

-‌ بیا پایین در خونه‌ایم!
- نه دیگه میخوای شما برین آخه من باید یازده و نیم خونه باشم بعد این نیم ساعت دیگه نمی‌ارزه بخوایم وسایل و بساطو پهن کنین.
- بیا بریم!

بیا بریم دیگه حوصلۀ تو یکی رو ندارم. بیا پایین وگرنه میزنمت ها!

-‌ نه دیگه. شما برین!
- گمشو بیا پایین اصن نمیریم بشینیم. میریم دور میزنیم.
- باشه!

آخیش! رو مخ.

بالاخره تکمیل شدیم و راه افتادیم. و طبق معمول رفتیم ابوذر! اون موقع که قراره بساط و خواب بود سوپرایز کردن راحت بود. اما حالا که همه با هم بودیم میخواستیم چه کنیم؟! رسیدیم بالای ابوذر و پیاده شدیم در حال طی کردن پله‌های مقبره بودیم که من گفتم میرم هندونه رو بیارم این بالا بخوریم. پیچیدم و سریع رفتم پایین. کیک که توی مشمای مشکی بود رو برداشت و راه افتادم. توی قسمتی از پله‌ها که از بالا دید نداشت کیکو روی زمین گذاشتم و برف شادی‌ا رو از توی وسایل برداشتم. یکی از برف شادیا رو دادم دست قلی و جفتشونو پر کردیم. البته ما رسممون اینه که تولد میگیریم هر کی توی تولده رو پر از برف شادی میکنیم و از قضا خودمون نیز پر از برف شدیم. چون شمعا رو همراه کیک بالا نیاورده بودم برگشتیم پایین کیک رو رو صندوق ماشین درآوردیم و شاهکاری که به بار آورده بودم همه رو سوپرایز کرد😁 خمیر بازیا کلا رفته بود توی کیک! پس بگو چرا کیک خوشمزه بود😂 ولی اصلا نگران نباشین... از این خمیر بازیایی که خوردنش خطر نداره بود👌🫡😂 اگه معده درد بعدشو بذاریم کنار خطری نداشت.

کیک رو همونجا نخوردیم. در واقع قرار بود بریم و ادامه و بساط رو توی پارک جنت (همون پارک پارسال) بگیریم ولی از فرط شلوغی آنجا را ترک کردیم و ابول گفت بریم پارک جنگلی پس رفتیم پارک ساحل. آنجا کیک و چای و هندونه رو زدیم به رگ و یادمون اومد هله هوله رو یادمون رفت😭😂. ساعت دو رسیدیم خونه‌هامون!

گفتم شاید راضی نباشن عکسشون رو پیج من باشه😇
گفتم شاید راضی نباشن عکسشون رو پیج من باشه😇

پ.ن1: چندان جالب نبود نه؟! ببخشید! این روزا دستم به تایپ نمیره. انگار دارم به زور مینویسم.
پ.ن2: پادکستشو سحر جان، نه چیز! ماهو جان زحمتشو کشیده! مرسی ازت. فقط این که چون متن کامل نبود بقیه‌شو ویس گرفت و برام فرستاد. واقعا خسته نباشید نداره؟!

پ.ن3: پادکستش آپلود نمیشد پدرم در اومد!!! مجبور شدم کیفیتشو بیارم پایین🥲

تولد پارسال مهدی : یه سال شد! باورم نمیشه:)

رپ فارسییاستولدتیرسحر
۱۵
۴۸
رهگذر...
رهگذر...
گمشده در افکار و سایه‌ها...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید