مردی در شهر تهران زندگی میکرد. مستاجر بود. خانه نقص های زیادی داشت؛ سوسک، ترک برداشتن دیوار در حد ریزش، کمبود آب شدید، مشکل فیوز و و و... اما صاحبخانه که بود؟ کسی گردنکلفت. آن مرد، زورش به خانواده خود میرسید. چه برسد به صاحبخانه! مخصوصاً حالا که گردنکلفت است. خودش در سیدخندان، که بالاشهر تهران است زندگی میکند، مدیر سازمان قطار های رجا است و پولدار. نگفتم که خانه طبقه آخر است؟. زن و بچه اش دچار مشکل پا شدند! بخاطر طبقهآخر، و بیآسانسوری. خلاصه، به دو خانه آنورتر کوچ کردند. آنجا صاحبخانه فقیر بود و فقط این خانه را داشت. این خانه هم خوب بود و فقط سوسک داشت. مرد، سر این سوسک قوغا به پا کرد: زن گفت؛ هرچی به اون گردن کلفته زورت نمیرسید، سر این بدبختا خالی میکنی؟ ... چرا این را گفت؟ چون آدم های ماهی هستند. خانوادگی. مهربان اند. غذا میدهند.... این یعنی وقتی زورش به شیر نرسید، (شیر از نظر مالی و شاید یکمی جسمانی) سر گنجشک خالی کرد. اینطوری نباشید، حتی سر خانواده (که بدتر است) چه سر غریبه.