
و به راستی زندگی ارزش لبخندی به روی لب را دارد و چه بسا قهقهه ای کش دار را...
و چه شد که اینگونه شد دلهایمان
که شادی را حماقت و غم را واقعیت میپنداریم
آیا زندگی تماما غم است؟
یا ما آن را به سیل بی انتهای اندوهگینی سپرده ایم؟
اگر به راستی زندگی تنها غم است
پس چرا برگ ها هزاران بار میرویند و هزاران بار بر زمین میافتند
و باز میرویند و باز میافتند...
اگرچه زندگی غم دارد و نه اندک بلکه بسیار.اما در کنار این غم ها شادی هایی هم جاخوش کرده اند. و تلفیق این دو است که زندگی را میسازد
نمیتوان تنها غم ها را به دل نگه داشت که اینگونه مرگ روحت را آغاز کرده ای...
مهم نگاه است و بس
و چه ترسناک است نگاه بی حسی
و چه ترسناک است بی تفاوت بودن به برگ ها،باران ها و حتی گربه ای که از کنارت میگذرد...
چشم هایت را بر روی هم بگذار و قلبت را به زیبایی های جهان بسپار
و چه زیبا گفت سهراب سپهری :
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به كسی
ورنه هرخار و خسی
زندگی كرده بسی