
راستش را بخواهید، اکثر ما در شلوغیِ پروژهها و جلسات، آنقدر غرق در منطق میشویم که یادمان میرود «انگیزهها» و «روابطمان» مثل یک بلور ظریف نیاز به مراقبت دارند.
دیشب بعد از مدتها دوباره رفتم سراغ کتاب «یک عاشقانهی آرام» نادر ابراهیمی. همیشه فکر میکردم این کتاب فقط یک رمان عاشقانه است، اما این بار نگاهی حرفهایتر به آن داشتم. فهمیدم ابراهیمی در دل این جملات شاعرانه، یک نقشهراه برای «ماندگاری» به ما داده است؛ فرقی نمیکند این ماندگاری در یک رابطه عاطفی باشد یا در مسیر شغلی.
چند نکته که بدجور به فضای کاری این روزهایمان میخورد:
ابراهیمی میگوید زمان نمیتواند بلور اصل را کدر کند، مگر اینکه ما برق انداختنش را یادمان برود. این دقیقاً حکایت برند شخصی و کیفیت کار ماست. درخشان بودن در یک پروژه هنر نیست، هنر این است که بعد از ده سال، هنوز با همان اشتیاق روز اول به کارمان «برق» بیندازیم.
نگذاریم کارهای باارزش برایمان «عادی» شوند. وقتی به روتینها عادت میکنیم، خلاقیت میمیرد. باید یاد بگیریم حتی در جدیترین لحظات کاری هم، آن شور و حال انسانی را حفظ کنیم. به قول کتاب: «عاشق جدی است، اما عبوس نیست.»
جملهای در کتاب هست که میگوید: «فاصله معیاری است برای انتخاب ارتفاع صدا!» چقدر این جمله در مدیریت ارتباطات و جلسات کاری ما مصداق دارد؟ درک درست از فاصله و موقعیت، نیمی از راهِ تأثیرگذاری است.
این کتاب به من یادآوری کرد که اشتیاق اگر ریشه داشته باشد، با گذشت زمان فرسوده نمیشود، بلکه پختهتر میشود. نگذاریم روزمرگی و "دویدنهای بیپایان"، کیفیتِ "بودنِ" ما را از بین ببرد.
شما چطور با روزمرگی میجنگید؟
در هیاهوی این روزها، چطور اجازه نمیدهید عادت بر کیفیتِ روابط و انگیزههایتان غلبه کند؟ اگر کتابی خواندهاید که نگاهتان را به زندگی یا کار تغییر داده، خوشحال میشوم در کامنتها معرفی کنید.