مآدام ایکس·۲ روز پیشاسمش را نبر.نوشتههای قبلیام منتشر نشدند. انگار نوشتن از امید هم دیگر سیاسی شده است؛ درماندگی، خشم، استیصال و تلاش برای چنگ زدن به آخرین ریسمان نیز سی…
حسام بصیرزاد·۲ ماه پیشتوقعم از یک روز خوب پایین است(؟)2 و 17 دقیقه شب است که دارم مینویسم و تو، رفیق، باید بدانی که روز خوبی را پشت سر گذاشتم.
الهام·۲ ماه پیشمیخواستم شکرگزاری کنم...امروز میخواهم شکرگزاری کنمهمانطور که مدت ها عادت داشتم هر شب در خلوت خودم این کار را انجام بدهم و ساعت ها با تو صحبت کنم از زندگی ام و تمام…
الهام·۲ ماه پیشاحتمالا بهتر بود بزرگ نمیشدمامروز را خانه بودم ، به لطف کسالت و مریضی سرکار نرفتم ، شنیدید که میگویند عدو سبب خیر شود . صبح که چشمانم را باز کردم میتوانستم احساسش کنم…
حسام بصیرزاد·۲ ماه پیششد نهصد و نود و چهار روزهزاران بار در تصوراتم با تو دعوا کردم؛ وقتی ترافیک بود و کار بهتری برای انجام دادن نداشتم.
حسام بصیرزاد·۲ ماه پیشپیر شدن <واقعا> ترسناکه؟بچهتر که بودم فکر میکردم بزرگ که بشم دنیا قشنگتر میشه. راستش الان هم منتظرم پیر بشم.
حسام بصیرزاد·۲ ماه پیشهنوز بهار نیست، زمین دروغ میگویدفکر نکن لاله میدهی و همهچیز درست میشود؛ من تبی که به جانت افتاده را میبینم و دروغت را باور نمیکنم.
الهام·۲ ماه پیشمحبوبم اگر بودی ...حوالی ظهر روز گذشته بود که شروع کردم نوشته یکی از شما ویرگولی ها را بخوانم . دلنوشته ای بود از طرف دختری نمیدانم چند ساله اما خوش ذوق ، نام…
روایتهای رضا | روزمرگیهای بدون سانسور·۲ ماه پیشاولین نوشتهپیش، در روزگاری که هنوز شبکههای اجتماعی اینطور آدمها را در ویترینهای دروغین و براقِ خوشبختی حبس نکرده بودند، وبلاگی داشتم،آن روزها، نوش…
الهام·۲ ماه پیشکلاف سردرگمی جدیدتا به حال به این موضوع فکر کرده اید که آدم های دور و برتان به چه علت با شما در ارتباط هستند ؟نه ؟خب من هم تا همین چند وقت پیش هرگز چنین فکر…