ویرگول
ورودثبت نام
Anahid
Anahidیک دانشجوی بدبخت.
Anahid
Anahid
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

سیستم ایمنی ضعیف

وقتی خردسال بودم فکر میکردم هیچوقت قرار نیست از دیدن طبیعت متاثر بشوم، فکر میکردم اگر کسی از تجربه‌ی این تاثیرات روی خودش صحبتی کند به قطع دروغ میگوید.

کمی پیش درحالی که مانند روزهای گذشته به ناچار از مریضی به تخت پناه آورده بودم، از پنجره، دسته‌های متوالی از پرنده های مهاجر را دیدم که به گمانم سفر خود را آغاز کرده بودند.

چه کسی فکرش را میکرد که دیدن این واقعه مرا یاد خیابان‌ها و ساختمان‌هایی بیاندازد که تاحال از نزدیک ندیده‌ام، خانه‌ای که تا به حال مالک‌اش نبوده‌ام و مردمانی که معاشرتی با آنان نداشته‌ام؟

از زمانی که این شرایط درکشور به وجود آمده زیر چشم چپم میزند؛ مداوم و بدون وقفه. ضعیف‌تر از همیشه‌ام. دراین میان عفونت روده نیز گرفته‌ام که حقیقتا عذاب خالص است اما حتی این هم دیگر برایم اهمیتی ندارد.

نمیدانم تروماتایز شده‌ام یا چی اما فکر نمیکنم دیگر بتوانم دراین کشور زندگی کنم و درعین حال برخلاف گذشته، فکر مهاجرت - به کشوری که از ۱۵ سالگی نقشه مهاجرت به آن را داشتم - دیگر برایم پناه نیست. ایرانی بودن یک نفرین است که نمیدانم چه کسی، کجا شروعش کرد اما میدانم با من تمام نمیشود. اگر بمانم نمیتوانم راه بروم، در این خیابان‌هایی که خون مردمانم زیر و روی آن را پوشیده. نمیتوانم دست او را بگیرم و از میان دستفروشان بگذرم و خیالم راحت باشد که الان دقیقا جایی هستم که میخواهم باشم، چون دیگر هیچوقت خیال راحت نخواهم داشت. اگر هم بروم دیگر نمیتوانم خودم را جزئی از آن مردم جدید و مودب و خوش‌رو بدانم که با گذشتن از کنار غریبه‌ها به آنان سلام و صبح‌بخیر میگویند، چرا که اگر اشتباه نکنم روح من هم در آن بازار به قتل رسید.

نه میتوانم روی این آسفالت‌های خیس از خون راه بروم نه میتوانم به چیز دیگری جز آن فکر کنم.

درها بسته‌اند، چراغ‌ها خاموش‌اند و راهی نیست.

خونمهاجرتتروما
۲
۰
Anahid
Anahid
یک دانشجوی بدبخت.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید