
این ولنتاین تماما متعلق به خودم بودم، برای خودم یه دسته گل پر از رزهای زرد خریدم و با خودم رفتم کافه و نوشیدنی مورد علاقم رو خوردم.
من همیشه از تنهایی، ترس که نه، بلکه وحشت داشتم ولی این روزها حس قدرت بهم میده، حسی که از تصمیمم برای نبودن با آدمهای اشتباهی نشات میگیره و صدف خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمه تنهایی رو به آغوش کشیدم، دستش رو گرفتم و دارم باهاش لبریز از آرامش زندگی میکنم و درگیر حواشی روابط عاطفی نیستم.
سرپرست تیممون بهم گفت محدثه الان توی سنی هستی که وقت و انرژیت برای کارهای مهمتری نسبت به رابطه عاطفی ارجحیت داره و راست میگفت.
کوچههای زیادی هست که هنوز با خودم قدم نزدم.
هدیههای زیادی هست که هنوز برای خودم نخریدم.
کتابهای زیادی هست که هنوز برای خودم نخریدم.
سفرهای زیادی هست که هنوز با خودم هست.
و آرزوهای زیادی برای خودم دارم که هنوز نزیستمشون...