
نشستم گوشهی مترو و به آدمی که دوستم داره و آدمایی که دوستشون ندارم فکر میکنم.
پاییز رو پشت سرم جا میزارم و پوستم رو برای زمستون کلفت میکنم که دوام بیارم زمستانی که پاییز پوچی داشته رو.
میگم پوچ چون ۸۰ درصد اهدافی که براش چیدم با مشکلی که برای خانوادم، برای خودم و افسردگیم پیش اومد، عملی نشدن.
چمیدونم، شاید یه روز به روزای اغلب زهرمار پاییز بگم: یادش بخیر...
گریه میکنم و نمیخوام پاییزم رو توی فصل جدیدم وارد کنم.
نمیخوام اون حجم تلخی رو بازم بچشم، میخوام محدثهتر بشم.
دخترکی که علی رغم همه چیز، امیدواره به بهبود و دست من امانته تا دستش رو بزارم توی دست خانمی که به اهدافش رسیده...
دلم مامانمو میخواد، دلم پیش تیمی که باهاشون پروژه میزنیم گیره، دلم پیش یکی داره گیر میکنه، دلم از پاییز دلگیره، دلم هوس یه زمستون دلپذیر داره.
نوشتنم نمیاد، فقط میخوام پشت سرم جا بمونن...