
این چالش رو آیرینِ عزیزم استارت زد و شیفتگی که نسبت به این حرکت خلاقانه پیدا کردم باعث شد خودم هم به این موضوع فکر کنم که طی سال هایی که مهمون این کره خاکی بودم چه کتاب های نظرم رو جلب کردن ، روی من تاثیر گذار بودن و...
چینش بر اساس طول آشنایی با کتاب:)

_سال اول دبیرستان بودم که از شدت علاقم به کتاب ها به طور داوطلبانه مسئول کتابخونه مدرسه شدم ؛ یه روز که داشتم قفسه هارو مرتب میکردم چشمم بهش خورد و گفتم چه عنوان جالبی داره ! "داستانِ یک انسانِ واقعی" و برای من نوجوون که به خودشناسی و الگو برداری از آدم های تاثیر گذار توی دنیا علاقه داشتم و دارم خیلی جذاب بود .
تعداد صفحات زیادی داره و در اصل ۲ جلد هستش اما من یه تند خوانم و توی ۲ روز تمامش کردم . هنوز هم وقتی از زیستن ناامید میشم بدون توجه به حجمش با علاقه و حوصله خوندنش رو شروع میکنم!
_داستان واقعی زندگی یه خلبان جوان شورویه که باوجود از دست دادن هر ۲ پاش توی جنگ با نازی ها باز هم میتونه با تمرینات طاقت فرسا ، استمرار و پشتکار آزمون خلبانی رو قبول شه و به ضرب المثل روسی : "از آدم بدون پا رقاص درنمیاد" غلبه کنه و یه رقاص ماهر هم بشه .

_اول دبیرستان بودم و اگه درست خاطرم باشه توی یه چنل تلگرامی یا پست اینستا(یه زمانی اینستا هم داشتم:/) راجبش خوندم و همون لحظه تهیش کردم .
انقدر روی من تاثیر گذاشت که خیلی سریع یه چنل تلگرامی با عنوان "Afret Girls" به معنی دختران آفریننده(کرد ها به دختران و زن هاشون میگن آفرت ،به معنی آفریننده ؛ قشنگ ترین تفسیر برای فرشته های زمینی) با محتوای انگیزه دادن به دختر ها تاسیس کردم .
مشکلاتی که نویسنده به عنوان یه فرد مونث باهاشون روبرو بوده اتفاقاتی که برای اکثر ماها ممکنه رخ بده و نویسنده تونسته بهشون غلبه کنه :
خانواده از هم پاشیده ، چالش های رابطه با پارتنرش ، زندگی به عنوان یک مادر ، چیز هایی که بهش تحمیل میشده و... همه و همه چیزهایی هستن که از نظر نویسنده راجبشون دروغ هایی به ما گفته شده که نباید باورشون کنیم و در مسیر اصلاحشون کوشش کنیم .

_شازده کوچولو کادوی تولد ۱۳ سالگیم بود وخالم از یه شهر دیگه برام فرستاده بودش:)
اما چون اون زمان من محو خوندن رمان های زرد ایرانی بودم از خوندنش غافل بودم تا اینکه بعد چند سال یه شب که خوابم نمیبرد به خلوت خودم دعوتش کردم و پا به پای نویسنده به حرف هاش گوش دادم و غرق لذت شدم !
_یه داستان خیالی از زمانی هستش که هواپیمای نویسنده توی یه بیابون برهوت و خالی از سکنه و آب و غذا خراب میشه و خودش مجبوره تعمیرش کنه و برخلاف تصورش یه پسر بچه رو میبینه که ازش میخواد براش یه بره بکشه!
شازده کوچولو طی مسیرش با آدم بزرگ هایی آشنا میشه که آرزو میکنه هیچ وقت شبیهشون نشه و...

_حدود ۳ سال پیش به طور اتفاقی وقتی تلویزیون رو روشن کردم دیدم شبکه نمایش یه سینمایی جدید گذاشته ، با اینکه اولش میخواستم شبکه رو عوض کنم نه تنها این کارو و نکردم بلکه شروع کردم به خوندن خود کتاب
_ بخشی از زندگینامه واقعی یه استاد دانشگاه که با وجود اینکه به طور ناگهانی به بیماری خیلی بدی دچار میشه و شاهد تحلیل رفتن خودشه اما هیچ وقت از زیستن و شاد بودن نا امید نمیشه ، بر خلاف خیلی از ما .
جذاب ترین بخش کتاب دیالوگ ها و مونولوگ هایی بود که بین موری و شاگردش ردو بدل میشد ؛
مثل این :شاید مرگ بزرگترین متعادل کننده و برزگترین همسان کننده باشد، همان پدیده ای که در نهایت افراد غریبه و بیگانه از هم را وادار میکند قطره اشکی برای همدیگر بریزند

_از همون دوران راهنمایی همه فیلم هاش رو دیده بودم تا اینکه کم کم شروع کردم به خوندن کتاب ها و متوجه شدم تفاوت های زیادی بین متن کتاب و نسخه سینماییش وجود داره ، اما درکل جزو کتاب هاییه که با این که بار ها خوندم هیچ وقت برام تکراری نمیشه:)
_داستان فانتزی تخیلی زندگی یه پسربچه متفاوت توی دنیای جذاب و بکر جادوگری از ۱۱ سالگی به بعد ، پسری که تنها امید مقابله با شرورترین جادوگرِ ، همون جادوگری که پدرو مادر هری رو کشته و هری تنها کسیه که از حمله ولدمورت جون سالم به در برده!

_اواسط سال گذشته بود که حس کردم خیلی از تصمیماتی که توی زندگیم گرفتم غلط بوده و کلا توی جاده خاکی سیر میکنم اما بعد از خوندن این کتاب نظرم عوض شد .
_راجب دختریه که بخاطر تنها بودن ، از دست دادن معنای زندگی و یکنواختی روزهاش تصمیم به خودکشی میگیره و ناگهان خودشو توی کتابخونه دوران مدرسش همراه مسئول مهربونی که اونجا کار میکرده میبینه ، کتاب های اونجا همه حسرت های نورا بودن که بعد زیستن هر کدوم از اون حسرت متوجه میشه اگه اونجوری که اون میخواسته اتفاق میافتادن خیلی جاها به به نفعش نبوده که هیچ ، خالی از ضرر هم نبوده براش .

_ مشاور کنکورم به خاطر علایق اگزیستنیالیسمم بهم معرفیش کرد ، من عاشق این رباعیشم:
قومی متفکرند اندر ره دین ، قومی به گمان فتاده در راه یقین ...... ترسم از آنکه بانگ آید روزی کی بیخبران راه نه آن است و نه این
_مجموعه رباعیات شاعر و فیلسوف دوست داشتنی عمر خیام

_دوران افسردگیم خلا معنا رو بیشتر از همیشه توی زندگیم حس میکردم و انسان در جست و جوی معنا یکی از کتاب هایی بود که در این دوران خوندم
_خاطرات دکتر فرانکل از اردوگاه کار اجباری و کوره های آدم سوزی نازی ها و حیرت دکتر از اینکه چطور بیشتر اون افراد من جمله خودش تونستن اون شرایط دهشتناک رو پشت سر بزارن .

_دوران افسردگیم به خاطر تعریفاتی که ازش شنیده بودم و ترسی که از مردن داشتم از کتابخونه امانت گرفتمش .
_داستان های واقعی یالوم از تجربیات مختلف ترس از مرگ ، از دست دادن عزیز و... بیمارانش و داستان های ساختگی مواجهه درمانگر با بیمار

_ روزی که یه سری فعالیت سخت رو باید انجام میدادم و نیاز داشتم که از گذر زمان و محیط اطراف فارغ باشم به نسخه صوتیش حین انجام کار گوش سپردم .
_ دختر ۳۰ ساله ای که بخاطر نداشتن خواستگار توسط اطرافیانش تحقیر میشه و در مقابل اونها راهی جز سکوت و تحمل کردن نداره و مجبوره با قوانین سخت خانوادش زندگی کنه ، تا اینکه یه روز متوجه میشه فقط یکسال از عمرش باقی مونده و دوست نداره اون زمان رو با شرایط سابق بسوزونه برای همین ورق زندگیش رو برمیگردونه...

_یه شب که قصد خوابیدن نداشتم به خلوت خودم راه دادمش و متوجه شدم جزو بهترین عاشقانه هایی هستش که تا به حال خوندم .
_ماجرای واقعی عشق پر فراز و نشیب نویسنده که با وجود هزار و یک مانع هیچ وقت ازش کاسته نشد .

_پادکست خوانشش رو توی اپ کست باکس توسط یه خوانشگر ماهر دیدم و خیلی زود همه فایل هاش رو دانلود کردم و شنیدم .
_چالش های سخت نوجوونی پسری که بخاطر فعالیت ناقص بخش های بادامی شکل مغزش هیچ حسی رو درک نمیکنه و حتی اگه جلوی چشمش کسی بمیره هیچ درک و شناختی از این واقعه نداره .
به پایان آمد این پست و ویرگول همچنان باقیست...
خوشحال میشم از کتاب های مورد علاقتون برام بگید:)