
روزی میرسد که جوانها مینشینند و گوش میدهند به روایت بازماندههای این روزگار تلخ. و احساس میکنند که داستان ما تکرار همهی داستانهایی است که شبهای بلند خواندهاند و با ناباوری کلماتش را زیر لب تکرار کردهاند.
روزی میرسد که هیچ کس داستان ما و روزگار ما را باور نمیکند. و ما نیز چند ورقی میشویم از تاریخی که پشت در میگذارند تا باد آن را باز نکند.
هیچ کس باور نخواهد کرد که چگونه از بین همین مردم، کسانی بودند که بر لبهی تیغهی حماقت قدم بر میداشتند و از بزرگترین دشمنمان، انتظار کمک داشتند.
سختی، آدمها را محک میزند و تازه میفهمیم که هر که بیگانه نیست؛ شاید که دوست هم نباشد. میشناسیم و این گونه شناساییها، بیشتر از مرگ انسان را زیر خاک میکند.
و ذلت، هدیهی رایگان پناه جستن از بیگانگان است. باید باور کرد که هیچ کس جز خودمان، ما را مدد نخواهد کرد.
فصل حکومت اخبار است. اخبار تلخی که سایهی سنگینش را بر پیکر بیروح ما انداخته و چنگالهای تیز خونآلودش را در کالبد نیمهجان ما فرو میبرد.
اخبار مرگ کودکانی که هرگز دوام محدود شادیهایشان را باور نمیکردند و مرگ برای آنها سوغاتیای بود که تنها به پدربزرگها و مادربزرگها میرسید.
زنی زیر لب لالایی میخواند و مردی برای گریستن به خانه میرود.
ما از مجرمین روزگارمان نبودیم؛ اما به قصاص گناهی که مرتکب نشدیم، بارها و بارها سوزانده شدیم...
۱۴۰۴/۱۲/۹