
داستان «مورچهقالو»
روزی روزگاری در سرزمینی دور که پای هیچکس تا حالا به اونجا نرسیده، در دل یک جنگل بزرگ و سرسبز، درست در وسط جنگل، زیر یک درخت پیر و بزرگ یه لونه مورچه بود.
توی این لونه مورچههای زیادی زندگی میکردن. مورچههای پرکاری که هر روز قبل از طلوع آفتاب از نون بیرون میآمدن و مشغول کار میشدن. یه عده از اونا لونهشونو بزرگتر میکردن. یه عده هم بودن رو تمیز میکردن تا همیشه مرتب باشه. بعضیا هم از بچهها مراقبت میکردن و بهشون غذا میدادن. یه عده هم بیرون میرفتند تا برای زمستون غذا جمع کنن.
بین این همه مورچه پرتلاش یه مورچه چاقالو بود که هیچ کاری انجام نمیداد. صبح دیر از خواب بلند میشد و صبح تا شب توی جنگل راه میرفت و بازی گوشی میکرد و هر غذایی پیدا میکرد میخورد و هیچی برای روزهای بعد ذخیره نمیکرد. برای همین حسابی چاق و چله شده بود و بقیه «مورچهقالو» صداش میزدند یعنی «مورچه چاقالو»
«مورچهقالو» هیچ دوستی نداشت چون هیچکس حاضر نبود با یه مورچه تنبل دوست بشه. همه از اول صبح تا بعد از ظهر کار میکردن و هیچکس وقتشو الکی هدر نمیداد. «مورچهقالو» تنها بود و خیلی غصه میخورد. یه روز تصمیم گرفت از لونه بیرون بره و دوست پیدا کنه. اول از همه زنبورو دید که کلی شهد گل جمع کرده بود و داشت به لونهشون برمیگشت.
«مورچهقالو» زنبور رو صدا زد: «آهای زنبور! یه لحظه میای؟»
زنبور روی یه گل نشست: «سلام «مورچهقالو»! با من کاری داری؟»
- آره. میای با هم دوست بشیم؟ هر روز صبح بریم بیرون بگردیم و تا شب بازی کنیم!
زنبور با تعجب گفت: «تا شب بازی کنیم؟ مگه تو کاری نداری که انجام بدی؟»
«مورچهقالو» گفت: «نه. من حوصله کار ندارم. توی لونهمون من تا ظهر میخوابم بعد از ناهار هم تا شب توی جنگل راه میرم و بازی میکنم.»
زنبور که از حرفهای مورچه ناراحت شده بود از روی گل بلند شد و گفت: «دوستای من همه کار میکنن. ما فقط بعد از ظهر بازی میکنیم بقیه روز از صبح مشغول کار هستیم و وقتمون الکی هدر نمیدیم من با تو دوست نمیشم.»
زنبور اینو گفت و رفت. «مورچهقالو» که حسابی ناراحت شده بود راه خودشو ادامه داد تا رسید به خونه کفشدوزک. کار کفشدوزک این بود که جلوی خونش نشسته بود و کفش میدوخت. بعد هم کفشها رو به بقیه اهالی جنگل میفروخت. کفشهای کفشدوزک اینقدر خوشگل و محکم بود که از اون طرف جنگل برای خرید کفش میآمدند خونه کفشدوزک. اون هر روز قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار میشد و کارش رو شروع میکرد. اون روز کفشدوزک داشت برای موریانهها کفش میدوخت. یکی از مورچههای اون طرف جنگل هم آمده بود تا کفشدوزک کفشش رو تعمیر کنه چون اون مورچه از بس برای جمع کردن غذا راه رفته بود کفشش پاره شده بود.
«مورچهقالو» جلو رفت و به همه سلام داد. کفشدوزک گفت: «سلام «مورچهقالو»! چه خبر؟ چرا ناراحتی؟»
«مورچهقالو» ماجرا رو برای همه تعریف کرد و گفت: «میآیید با من دوست بشید؟»
کفشدوزک همانطور که با ۴ تا دستش داشت کفشهای موریانه رو میدوخت گفت: «من وقت ندارم تا شب بازی کنم. من هر روز قبل از طلوع خورشید کارمو شروع میکنم و کار کردن رو دوست دارم. اصلاً دلم نمیخواد وقتمو هدر بدم من با تو دوست نمیشم.»
بقیه هم همین جواب رو به «مورچهقالو» دادن. «مورچهقالو» که حسابی ناراحت شده بود گریهاش گرفت و بدو بدو به سمت لونهشون رفت. وقتی به لونهشون رسید رفت توی اتاقش و درو بست.
اون روز تا شب ناراحت بود و به حرفهایی که زنبور و کفشدوزک و موریانه بهش گفته بودند فکر میکرد. اون شب فهمید که حق با اونا بوده و نباید وقت خودشو بیخودی بگذرونه. فهمید که باید کار و تلاش کنی و هیچکس با این موجود تنبل دوست نمیشه. برای همین فردا صبح قبل از اینکه بقیه از خواب بیدار بشن از لونه بیرون رفت و تا بعد از ظهر دو برابر بقیه غذا جمع کرد. از اون روز به بعد همه حیوانات جنگل «مورچهقالو» رو دوست داشتن و «مورچهقالو» هم سعی کرد به بقیه کمک کنه و مشکلاتشونو حل کنه.