روزنوشت - دیدار با شادامادها!
نزدیک به یک هفته از برگزاری مراسم ازدواج آسان به سبک خوبان گذشت و خبر برگزاری این جلسه مثل بمب در شهرستان صدا کرد.
این جلسه ضربهای بر پیکر سنتهای غلط و دست و پاگیر ازدواج بود. اولین جلسه از سلسله جلساتی که انشالله ادامه پیدا خواهد کرد.
پنجشنبه، شب نهم اسفند ماه ۱۴۰۳، همراه با حجت الاسلام نجمیپور، امام جمعه شهرستان نهبندان به خانه چهار زوج شرکت کننده در مراسم رفتیم تا هم شروع زندگی مشترکشان را به آنها تبریک بگوییم و هم به خاطر شرکت در این مراسم و ایستادن در برابر سنتهای غلط ازدواج از آنها تشکر کنیم.
به هر زوج یک جعبه شیرینی، یک کیسه برنج و یک لوح تقدیر با طرح عاشقانه به رسم هدیه تقدیم کردیم.
هر چهار زوج انسانهای ویژهای هستند کسانی که در هیاهوی بلند رسومات پرهزینه و غیر عقلانی ازدواج، جرات ایستادن در برابر این فرهنگ غلط را داشتند و از حرفهای مردم نادانی که به آنها تهمت میزنند و توهین میکنند نهراسیدند. کسانی که عقیده داشتند شروع یک زندگی معنوی و شاد و اعدام آن بر پایه دستورات خداوند، پایداری مادی و معنوی آن را تضمین خواهد کرد اما زندگی مشترکی که بر حرف مردم بنا شود، تضمینی برای شیرینی و بقای آن نیست.
خیلی از همین مردمی که به خاطرشان حرف خدا را زیر پا گذاشته و کمر خود را زیر بار هزینههای سرسامآور آن خرد میکنند، در روز مبادا و به هنگام نیاز به کمکشان نخواهند آمد. موقع تنگنای اقتصادی و تنگدستی، حتی یک نفر از همانها سراغشان را نمیگیرد و وقتی مشکل دیگری در زندگیشان پیش بیاید کسی از آنها به کمکشان نخواهد آمد.
یک هفته قبل از برگزاری مراسم، هر چهار زوج را راهی سفر جمکران کردیم تا قبل از شروع پیوند مقدس ابدیشان، با امام خود عهد ببندند.
یکی از تازه دامادها برای حل مشکل خود در همان مکان مقدس به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف متوسل شده و نذر کرده بود اگر مشکلش حل شود، در صورت تمکن مالی هر سال جمکران را زیارت کند. همانجا با او تماس گرفته بودند و گفتند که مشکلش حل شده و دیگر جای نگرانی نیست.
در خانه یکی از زوجها هم دختر بچه ۷، ۸ سالهای بود که خواهرزاده عروس یا داماد میشد (درست نفهمیدم). دختر بچه تا ما را دید با ناراحتی از ما فاصله گرفت و طوری به ما نگاه میکرد انگار میخواستیم به او آسیب بزنیم.
اول فکر کردیم شاید خجالتی است یا از مهمان بدش میآید ولی توضیح دادند که بچه از اورژانس ۱۱۵ میترسد و چون فکر میکرده ما پرسنل آنجا هستیم وحشت کرده و از ما فاصله گرفته.
حاج آقا نجمیپور که مهارت زیادی در کار به کودکان دارند، فضا را با تشویق آن دختر بچه تلطیف کردند. همه ما برای بچه دست زدیم و او را تشویق کردیم. بعد هم حاج آقا به او گفتند که ما ۱۱۵ نیامدیم. دختر بچه با هم لحن کودکانه پرسید: «واقعاً شما از ۱۱۵ نیامدید؟» معلوم بود حرف ما را باور نکرده.
حاج آقا جواب دادند: «نه ما از ۱۱۶ آمدیم!». کل خانه از خنده رفت روی هوا. البته طبیعی بود که بچه متوجه منظور ما نشد و در حالی که بزرگترها میخندیدند، با چهرهای بیحالت و پرسشگرانه ما را نگاه میکرد.
آن شب برای من شبی به یاد ماندنی شد. شبی که در کنار انسانهایی با فکر و اندیشهای فراتر از بسیاری از مردم گذشت و درس توکل بر خدا و توسل به اهل بیت علیه السلام را از آنها آموختم…