ویرگول
ورودثبت نام
Arezo
Arezoجز من و خدا نداند راز دلم
Arezo
Arezo
خواندن ۳ دقیقه·۲ ساعت پیش

آن سوی من

از نفرت تا عشق، از عشق تا رهایی، از رهایی تا پیروزی

نمیدانم از کجا شروع کنم.

شاید از همان روزهایی که از جنس مذکر متنفر بودم. از همان روزهایی که حالم ازشان به هم می‌خورد. از همان روزهایی که فکر عشق و عاشقی، برایم یک شوخیِ بی‌معنی بود.

اما تو آمدی.

با همان نگاهِ ساده‌ات، با همان حرف‌های بی‌آلایشت، با همان وعده‌هایی که کمکم، دیوارهایِ نفرت را یکی‌یکی فرو ریخت.

من که حتی فکر بچه را هم توی سرم نمی‌پروندم، با تو عاشقِ ازدواج شدم. با تو عاشقِ بچه‌دار شدن شدم. با تو، همه‌چیز رنگِ دیگری گرفت.

گذشت.

تا یکی از همان روزهایِ خوش، گفت: «مامان من، نوه‌خالم را برای من یک جایی نشان کرده، ولی من که دوستش ندارم.»

باور کردم.

چون دلم می‌خواست باور کنم.

چون عشق، همیشه چشم‌ها را می‌بندد.

گذشت.

تا یک شب، آنقدر بی‌احترامی کرد که خودم رابطه را تمام کردم. تا صبح گریه کردم. حالم خوب نبود. داشتم می‌مردم.

اما خودم را سر پا کردم.

چون من، آن دخترِ ضعیفی نبودم که فکر می‌کردم. من، آن کسی بودم که قرار بود از دلِ خاکسترها، ققنوس شود.

گذشت.

تا یک یروز، از خواهرش شنیدم که رفته با یکی در رابطه.

مردم و زنده شدم.

نقابِ سنگدلی زدم.

و برایش آرزویِ خوشبختی کردم.

گذشت.

تا رابطشان تمام شد.

تا دوباره حرف شد.

تا فهمیدم که قرار است با نوه‌خالش ازدواج کند.

گذشت.

تا ازدواج کرد.

تا رفت.

و من؟

من، آن دخترِ بی‌پناهِ سال‌های پیش نبودم.

من، درس‌هایم را خواندم.

من، ادامه دادم.

من، با همسرِ خوبی ازدواج کردم.

من، بچه‌دار شدم.

من، بچه‌هایم را بزرگ کردم.

من، بچه‌هایم رفتند سر کار.

من، وکیلِ سرشناسی شدم که همه‌جا من را می‌شناسند.

و من، امروز، در آستانه‌ی نوه‌دار شدن هستم.

و خیلی خوشحالم.

حالا، این را به تو می‌گویم. به همه‌ی کسانی که هنوز زیرِ خاطره‌ها دفن شده‌اند:

هیچ آدمی ارزش ندارد که بخواهی خودت را به خاطرش اذیت کنی.

هیچ آدمی ارزش ندارد که برایش عزادار باشی.

هیچ آدمی ارزش ندارد که به خاطرش، خودت را فراموش کنی.

هر که آمد، آمد. هر که رفت، رفت.

در را ببند پشتِ سرش. و دیگر به پشتِ سرت نگاه نکن.

چون آن کسی که رفت، لیاقتِ تو را نداشت.

خدا می‌داند که لیاقتِ تو را نداشت.

و فرصتِ ماندن را از دست داد.

پس قدرِ آن کسی را که مانده است، بدان.

نه آن کسی را که رفته است.

حسرتِ گذشته را مخور.

کاری که امروز با زندگی‌ات می‌کنی، مهم است.

همان کاری که امروز با خودت می‌کنی، مهم است.

به خودت تکون بده.

نذار کسی فکر کند که برده‌ای.

نذار کسی فکر کند که هنوز برای کسی که رفته، عزاداری.

به خاطر خودت زندگی کن.

نه برای اثباتِ چیزی به کسی،

نه برای اینکه به کسی نشان بدهی که «من هیچی نشدم»،

که برای اینکه بدانی: تو قهرمانِ زندگیِ خودت هستی.

من، برای خودم زندگی کردم.

و به خاطر همین، حالم خوب است.

نه به خاطر اینکه کسی برگشت،

نه به خاطر اینکه کسی ماند،

به خاطر اینکه خودم را پیدا کردم.

و امروز، در آستانه‌ی نوه‌دار شدن، با همسری خوب، با بچه‌هایی که افتخارِ من هستند، با شغلی که عاشقِ آن هستم، با نامی که همه جا می‌درخشد،

می‌دانم که برنده‌ام.

نه برنده‌یِ عشق،

که برنده‌یِ زندگی.

پس تو هم...

اگر هنوز زیرِ مشکی‌ها دفن شده‌ای، برخیز.

اگر هنوز برای کسی که رفته عزاداری، دست بردار.

اگر هنوز فکر می‌کنی بدونِ او هیچی هستی، بدان که اشتباه می‌کنی.

تو، بدونِ او، همه‌چیز هستی.

تو، قبل از او، بودی.

تو، در کنار او، بودی.

تو، بعد از او، هستی.

و این، بزرگ‌ترین پیروزی‌ست:

اینکه بدانی تو، خودت، خانه‌ی خودت هستی.

آخرین حرف

حسرتِ گذشته را مخور.

کارِ امروزت را درست کن.

به خودت تکون بده.

برای خودت زندگی کن.

و یادت باشد:

هر که آمد، آمد.

هر که رفت، رفت.

در را ببند پشتِ سرش.

و دیگر به پشتِ سرت نگاه نکن.

چون آینده، برای کسی است که از گذشته عبور کرده است.

و تو، از گذشته عبور کرده‌ای.

#کمی_از_احوالتم

قهرمان زندگیآیندهگذشتهموفقیت
۱
۰
Arezo
Arezo
جز من و خدا نداند راز دلم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید