ویرگول
ورودثبت نام
Arezo
Arezoجز من و خدا نداند راز دلم
Arezo
Arezo
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

یک حرف تا مرگ

نشسته‌ام. چایِ سرد شده‌ام را نگاه می‌کنم. همان فنجانی که هر روز، سرِ همین میز، پر می‌کنم و نصفه می‌گذارم. مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی‌ام.

می‌خواهی بدانی چه شد؟

قصه‌ام را برایت می‌گویم. نه برای اینکه دلت بسوزد، نه برای اینکه گریه کنی، فقط برای اینکه یک نفر، یک جایی، بداند که من، سال‌ها پیش، در یک مکالمه‌ی به‌ظاهر ساده، از دنیا رفتم. و هیچ‌کس، حتی خودم، تا سال‌ها نفهمید که چه بر سرِ من آمده.

داشتم با رفیقم حرف می‌زدم. همانی که فکر می‌کردم تا تهِ خط با من می‌آید. بحثمان این بود که «بزرگ شدیم، سن قانونی‌مان رد شد، برویم خونه‌ی مجردی من و تو.»

با لبخندی که پشتِ آن، تمامِ هستی‌ام می‌لرزید، گفتم:

«آره، خوبه... اما داداشت را چه کار کنیم؟»

خندید. راحت. مثل کسی که قرار نیست فردا را با تو تقسیم کند.

گفت: «ولش کن بابا، مهم نیست.»

ولش کن؟

چطور کسی که تمامِ نقشه‌های فردای مرا کشیده، حالا می‌گوید «ولش کن»؟

چند بار گیر دادم. با خواهشی که پشتِ خنده قایمش کرده بودم. با التماسی که پشتِ شوخی پنهانش کرده بودم. تا اینکه بالاخره، همان کلمه‌ی لعنتی را انداخت وسطِ وجودم:

«اون که خودشو تا اون موقع ازدواج کرده و رفته دیگه، براش مهم نیست.»

همان ثانیه، قلبم ایستاد.

نه یک ایستادنِ ساده. یک فروپاشیِ کامل.

یک جوری موندم چه بگویم. نه، موندم. مُردم. همانجا، پشت همان میز، با همان لبخندِ بی‌جان، مردم.

نفسم گرفت. نه از کم‌هوایی، از سنگینیِ این حقیقت که من برایش یک «اتفاق» بودم، نه یک «سرنوشت».

با صدایی که نمی‌دانستم مالِ یک زنده است یا یک مرده، پرسید:

«چی شد؟ مُردی؟»

و بعد، با همان بی‌تفاوتیِ لعنتی:

«با کی ازدواج می‌کنه؟»

گفت: «حالا نمی‌دونم.»

اما من می‌دانستم.

از همان ثانیه‌ای که اسمش را نبرد، می‌دانستم.

چون سال‌ها پیش، وقتی هنوز موهایم را برایش می‌بستم، گفته بود:

«بزرگ شه امیرحسین، ستایش رو برای امیرحسین می‌گیریم.»

نوه‌خاله‌اش.

می‌خواستم بگویم: «نوه‌خاله‌ات؟»

اما کلمات، همان جا، پشتِ گلویِ خیسِ من غرق شدند.

فقط سکوت کردم. سکوتی که نه آرامش بود، نه واکنش؛ سکوتی که یک فریادِ بی‌صدا بود.

سال‌ها گذشت.

من پیرتر شدم. موهایم را بلندتر کردم. کمتر حرف می‌زنم. بیشتر نگاه می‌کنم.

همکارانم می‌گویند: «چرا همیشه مشکی می‌پوشی؟» با خنده می‌گویم: «مدِ من است.»

مادرم می‌گوید: «دخترم، چرا هیچ وقت رنگ نمی‌پوشی؟» می‌گویم: «رنگ‌ها به چشمم می‌زنند.»

دوستانی که مانده‌اند، می‌گویند: «هنوز ازدواج نکردی؟» می‌گویم: «نصیب نشد.»

هیچ‌کس نمی‌داند که من، تمامِ این سال‌ها، عزادارِ کسی هستم که هنوز نفس می‌کشد.

نه، عزادارِ او نیستم.

عزادارِ خودم هستم.

عزادارِ آن دختری که روزی با چشمانی پر از امید، به یک پسر گفت: «برویم خونه‌ی من و تو.»

عزادارِ آن دختری که روزی برای یک پسر شعر نوشت که «فرقی ندارد کی بیاید، هر زمان بیاید، جانم را فدایش خواهم کرد.»

عزادارِ آن دختری که روزی فکر می‌کرد، قرار است تا تهِ دنیا با همان پسر باشد.

اما آن دختر، سال‌ها پیش، در همان چند ثانیه‌ای که قلبش ایستاد، مرد.

نه با سکته، نه با تصادف، نه با بیماری.

با یک جمله مُرد.

و من، تمامِ این سال‌ها، نه برای آن پسر، که برای خودِ آن دختر، مشکی پوشیده‌ام.

برای خودِ آن دخترِ بی‌گناهی که بیش از حد دوست داشت.

برای خودِ آن دخترِ ساده‌ای که فکر می‌کرد عشق، کافی است برای ماندن.

هر روز صبح، وقتی آیینه را نگاه می‌کنم، به آن دختر نگاه می‌کنم.

به همان دخترِ سال‌ها پیش.

به همان دخترِ لبخندزنی که دیگر نمی‌خندد.

به همان دخترِ پرامیدی که دیگر امید ندارد.

به همان دخترِ عاشقی که دیگر عاشق نمی‌شود.

و هر روز، توی آیینه، به او می‌گویم:

«ببخشید که نتوانستم تو را نجات دهم.»

«ببخشید که گذاشتم آنقدر دوست بداری که دیگر هیچ چیز برای دوست‌داشتن باقی نماند.»

«ببخشید که آن روز، همان جا، پشت آن میز، با همان سکوتِ لعنتی، گذاشتم که بمیری.»

و هیچ‌کس، هیچ‌کس، هیچ‌کس نمی‌داند که چرا من همیشه مشکی می‌پوشم.

همکارانم فکر می‌کنند مدِ من است.

مادرم فکر می‌کند به چشمم می‌زند.

دوستانی که مانده‌اند، فکر می‌کنند نصیب نشده.

اما من، هر روز صبح، توی آیینه، به خودم نگاه می‌کنم و می‌دانم:

این مشکی، کفنِ همان دختری است که سال‌ها پیش، در یک مکالمه‌ی به‌ظاهر ساده، برای همیشه از دنیا رفت.

و امروز؟

امروز، خبرِ ازدواجِ او را شنیدم. با همان نوه‌خاله‌اش. همانی که سال‌ها پیش، اسمش را آن شب، روی زبان نیاورد، اما من می‌دانستم.

خبرش را که شنیدم، نه گریه کردم، نه فریاد زدم، نه حتی دلگیر شدم.

فقط همانجور نشستم. همانجور که الان نشسته‌ام. با همان فنجانِ چایِ سرد. با همان کتِ مشکی. با همان چشم‌هایِ بی‌رویا.

چون دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده بود.

همان سال‌ها پیش، همه‌چیز را از دست داده بودم.

حالا، وقتی می‌گویم برای خودم عزادارم، یعنی همین.

یعنی آن دخترِ سال‌ها پیش، آن دخترِ پرامید، آن دخترِ عاشق، دیگر نیست.

و من، هر روز صبح، برای او، برای خودم، مشکی می‌پوشم.

نه برای آن پسر،

که برای خودم.

برای آن دخترِ بی‌گناهی که بیش از حد دوست داشت و دنیا، به او یاد داد که عشق، کافی نیست.

می‌دانی غم‌گیرترین جای زمین کجا بود؟

غمگین ترین جای زمین، آن نقطه‌ای بود که من، سال‌ها پیش، در یک مکالمه‌ی به‌ظاهر ساده،

با یک جمله،

با یک اسمِ ناگفته،

با یک سکوت،

از خودم جدا شدم.

و حالا، سال‌هاست که دارم برای خودم عزاداری می‌کنم.

برای دختری که دیگر نیست.

برای قلبی که دیگر نمی‌تپد.

برای امیدی که دیگر نمی‌درخشد.

برای عشقی که دیگر نمی‌سوزد.

و هیچ‌کس، حتی خودِ آن پسر، حتی خودِ آن نوه‌خاله، نمی‌دانند که در این سال‌ها، چه کسی، برای چه کسی، هر روز صبح، مشکی می‌پوشد.

من برای خودم عزادارم.

برای دختری که دیگر نیست.

و تا وقتی که یادِ آن دختر زنده است، من مشکی خواهم پوشید.

نه برای آن پسر،

که برای خودم.

«فرقی ندارد کی بیاید، هر زمان بیاید، جانم را فدایش خواهم کرد.»

و هیچ‌کس نمی‌داند...

که زیرِ این کتِ مشکی،

یک تابوت است،

نه یک قلب.

همانجا، پشت همان میز، با همان چند ثانیه‌ی سکوت.

دوست دخترمرگ
۶
۰
Arezo
Arezo
جز من و خدا نداند راز دلم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید