میخوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم.
من یه دوست صمیمی دارم اسمش بارانه
از سال 97 که وارد حوزه مهاجرت شدم، باهمدیگه مثل یه دوست صمیمی و خانواده شدیم.
کلی خاطره رو رقم زدیم ، هرروز دوست داشتیم با افکت های توی اسنپ چت از همدیگه عکس بگیریم
و کلی بخندیم.
یه تفریحی که توی محل کار داشتیم این بود که هرچند وقت یکبار ، شیرکاکائو و چی پف بخریم مخلوط کنیم باهم و بخوریم جیگرمون حال بیاد.
توی محل کارمون برامون چای میاوردن اما همه باران رو میشناختن که همیشه باید قهوه بخوره، اونم تلخه تلخ یعنی نمیتونستی بهش لب بزنی. هییی یادش بخیر خند هامون، گریه هامون ، غدبازی درآوردنامون برای هم و حتی برای بقیه( صدای خنده)
چقدر خوش میگذشت وقتی از سرکار تعطیل میشدیم اسنپ میگرفتیم باهم میرفتیم خونه ، یعنی راننده اسنپه از دست ما کلافه میشد چون خودمون آهنگ میزاشتیم توی گوشمون و بلند بلند میخوندیم ( صدای خنده).
باران خیلی فیلم و سریال توی گوشیش دنبال میکرد، یه بار بهش پیشنهاد دادم یه برنامه هست توی یوتیوپ بشین ببین به اسم عشق و نفرت.
درمورد چنتا پسر و دختر بود که باهم یه زمانی دوست بودن و الان کات کرده بودن و مجری برنامه میخواست اینها با حرف زدن بتونن به یه نقطه مثبتی برسن
حالا این نقطه مثبت میتونست به نفع جداییشون باشه یا حتی به نفع دوباره رسیدن بهم دیگه.
یه درسی که این برنامه بهم داد، این بود که دیدم چقدر از موضوعات برای همه مردم یکسانه
مثلا عشق ، دوست داشتن، چقدر توی بعضیا شبیه همه
یا حتی وقتی یکی از اون یکی نفرتی به دل میگیره، چقدر دلایل این نفرته شبیه همه.
الان یک سال و خورده ایه که این داستان شیرینی که براتون تعریف کردم دیگه تکرار نشده.( ایموجی ناراحت)
من و باران فیلد کاریمون رو تغییر دادیم و هرکودوم رفتیم یه سمتی
اما یاد و خاطره همه ی اون روزها برای هردومون تازگی داره و هیچ وقت فراموش نمیشه.
به امید دوباره تکرار خاطرات
ممنون از دوست خوبم که مجبورم کرد امروز در اینجا (،) براتون بنویسم و اشکم رو درآورد.
اما از نوع دوست داشتنیش.( خنده )