ویرگول
ورودثبت نام
آسمان
آسماناینجا می‌نویسم تا غریبه های بیشتری نوشته‌هایم را بخوانند.
آسمان
آسمان
خواندن ۸ دقیقه·۲۰ روز پیش

آقا یه کتاب ما رو نجات داد

شاید اسم ناداستان همان اندازه که برای من جالب بوده، برای شما هم بوده باشد و شاید هم، یکی از دلایلی که این پست را برای خواندن انتخاب کرده‌اید. البته اگر اهل کتاب‌خوانی بوده باشید، خیلی قبل‌تر از این نامش را و شرح و تفصیلش را و احتمالاً، مثال و نمونه‌هایی از آن را هم خوانده‌اید. اگر هم مثل من، به بهانه‌هایی درست و غلط مثل کمبود وقت، به شکل موقت و غیر موقت، از دنیای جذاب کتاب و سبک‌هایش فاصله گرفته – یا فاصلهٔ قبلی را حفظ کرده – باشید، به حتم به اندازهٔ من برایتان جالب خواهد بود – در غیر این‌صورت که این مطلب را باز نمی‌کردید؛ مگر نه؟!

می‌دانم این مقدمه‌چینی‌ها برای معرفی یک کتاب ضروری نیست و شاید در ظرف حوصلهٔ شما هم نگنجد، اما هدف اینجا فقط معرفی یک کتاب، مشابه وظیفه یا رویکردی که یک وب‌سایت و یا اپلیکیشن مختص به این موضوع دنبال می‌کند، نیست. من هم نمی‌خواهم یک مقالهٔ خشک و سرسری با سرفصل‌های کلیشه‌ای و نقدهای خط‌کشی شده که از اصول و موازین خاصی پیروی می‌کنند، تحویل بدهم. اینجا ویرگول است و من می‌خواهم تا حد ممکن، قصهٔ رویارویی خود با کتاب‌ها، فیلم‌ها و فرمت‌های دیگر آثار هنری را هم بگویم؛ اینکه چطور شد که به آن‌ها رسیده‌ام، چطور جذب‌شان شدم، چرا آن‌ها را انتخاب کرده و به آن‌ها ادامه داده‌ام، چه احساس، درس یا الهامی را از آن‌ها گرفته‌ام، چرا پیشنهادشان می‌کنم، و پاسخ به سؤال‌هایی دیگر از همین گروه.

پس این یک قصه است، نه یک معرفی کوتاه.

یکی دو روزی بود که در کلافگی شدیدی به سر می‌بردم. برای نجات از این درماندگی و رفته‌رفته از عمق رسیدن به سطح آزاد آب‌های زندگی‌ام، یک راه چاره بیشتر نمی‌دانستم و نمی‌خواستم؛ دو مفهومی که من در یک معنا خلاصه‌شان می‌کنم: ”خواندن“ و ”نوشتن“.

اما حالا نه توان و حوصله‌ای برای خواندن داشتم – به علاوه آن که مطلب دندان‌گیری هم برای خواندن پیدا نمی‌شد – نه ایده و انگیزه‌ای برای نوشتن. کلمات، پشت دروازه‌های بستهٔ ذهنم هجوم می‌آوردند و وقتی می‌دیدند هیچ راهی برای به بیرون طراویدن‌شان نیست، شروع می‌کردند به غلغله و دست‌وپا زدن و به پا کردن آشوب در حیاطِ خلوتِ زندانِ ذهنم.

درست مثل بیماری که می‌داند برای معالجه باید استفراغ کند و نمی‌تواند، شده بودم. خونم از غلظتِ کلمه داشت سیاه و سیاه‌تر می‌شد و آرام آرام، نیروی کم‌ترین کنش و حرکت‌ را هم از من می‌گرفت.

با آن‌که کارهای بسیاری از جنس ”وظیفه“ بود که انجامشان بدهم – به قول نویسندهٔ مشهور مجموعهٔ آنی‌شرلی در کتاب امیلی در نیومون‌اش، هیچ‌کس چیزی را که وظیفه‌اش باشد دوست ندارد – اما پیش از آن، نیاز بود کسی یا چیزی خونِ به رنگ جوهر درآمده‌ام را تصفیه کند و چرخ‌دنده‌های خستهٔ مغزم را روغن بزند و مثل مربی‌های کشتی، در حاشیهٔ تُشَکی که سرنوشت مسابقه و نتیجهٔ نهایی رقابت در آن رقم می‌خورد، با حوله منِ کشتی‌گیر و در حال نفس نفس زدن را باد بزند، با جملات مثبت و واقعی‌اش آماده‌ام کند و در آخر، چند مشت بالای کمر و شانه‌ام بکوبد و با ایمان بگوید: «برو قهرمان، برو! برو که تمامش کنی!»

همچنان در جست‌وجوی چیزی بودم که بشود خواند؛ که ارزش وقت را داشته باشد، هم روان و شیوا باشد هم نقش آب انار – تصفیه‌کنندهٔ خون – هم روغن جلا و هم مربی دلسوز و مهربان را برایم بازی که نه، اجرا کند.

روزنهٔ نور، آغاز راه

در این میان، به وب‌سایت اپلیکیشنی سر زدم که آخرین حضور و تجربه‌ام را در آن یادم نیست، اما یکی از آخرین امیدهای فعلی‌ام به شمار می‌رفت. طاقچه. آدرس اصلی را – با یک a بیشتر و دامنهٔ دات کام – پیدا کردم و وارد حساب سابقم شدم و طبق معمول، رفتم سراغ بخش کتاب‌های صوتی و الکترونیکی رایگانش.

راستی، اپلیکیشنی به این بزرگی، با این سطح دسترسی و با هزاران کتاب، چرا بخش ”کتاب‌های رایگانش“ برای چون منی که فعلاً وقت مطالعهٔ بیشتر و به منظور آن خریدن اشتراک را ندارد و یا کسی که می‌خواهد راحتی و انطباقش با مطالعهٔ آفلاین و مجازی را بسنجد و یا کسی که اصلاً توان پرداخت هزینه را به هر دلیلی ندارد و نمی‌خواهد به نسخه‌های موبایلی یا رایانه‌ای غیر قانونی از کتاب‌ها پناه ببرد، باید این‌قدر محدود باشد؟!

بخش محتواهای رایگان طاقچه بیشترین شباهت را به آخرین باری که به آن سر زده بودم – دو یا سه سال پیش – داشت و خیلی از آن کتاب‌ها را هم نیمه یا کامل در همان زمان خوانده بودم؛ با این حال گشتم و گشتم تا کتاب‌هایی را بیابم که نخوانده بودم یا چیزی از محتوایشان به یاد نمی‌آوردم و یا ارزش خواندن دوباره را داشتند.

کتاب غذای روح است و نحوهٔ استعمال و بهره بردن از آن نیز همانند غذاست؛ تو نخواهی توانست عین به عین هر آنچه را خوانده‌ای یا بخش‌هایی را که با مداد یا نشانگر برجسته کرده‌ای، حتی تمام قصه و شخصیت‌ها و اتفاقات و آغاز و پایان ماجراها از تمام کتاب‌هایی را که می‌خوانی به یاد بسپری؛ اما آن‌ها در هنگام مطالعه یا مصرف، اثر خود را بر روح، تفکر و نگرش تو خواهند گذاشت و این اثر با مطالعات بعدی ممکن است پررنگ‌تر شده و بر جرمش افزوده شود، یا کم‌رنگ و کدر گشته و فکر یا دیدگاه تازه‌ای جایش را بگیرد. اگر مانند رژیم غذایی، یک رژیم مطالعاتی با جهت، هدف و سمت و سویی خاص اختیار کنی، به تدریج اثر روشن و تعیین‌کنندهٔ آن را در زندگی‌ات خواهی دید.

از میان انتخاب‌های محدودی که داشتم، چند کتاب را برگزیدم و کمی ورق زدم و بالأخره، رسیدم به انتخابی که باید. این یک هدیه، یا قسمت، یا تقدیر خوبی بود که در این لحظه نصیبم شده بود؛ اینکه ناداستانِ ”همسایگان“ از جناب ابوذر هدایتی را بخوانم.

همسایگان ، ابوذر هدایتی ؛ نرم‌افزار طاقچه
همسایگان ، ابوذر هدایتی ؛ نرم‌افزار طاقچه

من عاشق قصه‌ام و هیچ قصه‌ای، شنیدنی‌تر از روایتِ مستندِ آدم‌های زنده و واقعی نیست. این همان تعریفِ ساده از ناداستان است، و شاید بَخت یا شانس با من همراه بوده که ناداستان خواندن را، با ”همسایگان“ شروع کنم.

ابتدای روایت مثل نحوهٔ به پایان رساندنش، گیراست. این نظم با یک الگوی عددی ساده میان سن افرادی که اتفاقی، در همسایگی آقای هدایتی در خانهٔ جدیدش زندگی می‌کنند، شروع می‌شود و در سراسر کتاب ادامه دارد. در شیوهٔ خطاب قرار دادنِ راوی توسط آن‌ها و شبیه کردن‌شان به چهار فصل سال، چهار فصلی که یک انسان در عمر طبیعی پشت سر می‌گذارد.

می‌شود که آدمی تمام عمر در یک فصل زندگی کند و خوب و بد و تلخ و شیرین زندگی‌اش، تنها در یک موسم خلاصه شود؟ از خودم می‌پرسم و جواب این است: به گمانم... حتماً می‌شود.

شاید حتی اگر این مجموعه یک ناداستان نبود و قصه‌ای بود که شخصیت‌هایش در تخیّلِ نویسنده زاده شده و جان گرفته و مدتی را هم در همان‌جا گذران عمر کرده بودند، این‌قدر قطعه‌های داستان و تکه‌های پازلِ سرگذشت‌شان دقیق و حساب‌شده کنار هم نمی‌نشست و تصویری چنین کامل و قابل تصوّر خلق نمی‌کرد. این در حالی است که تمام واقعیت هیچ‌گاه مورد پذیرش و رضایت صددرصدی ما نبوده و جهانِ خیال، از آن‌جا که محدودیت کمتر – یا هیچ – در زایش و پردازش اشیاء و موجودات و حوادث دارد، بیشتر مورد پسند ماست و بر این باوریم که در محدودهٔ تصوّر، هیچ‌چیز غیرممکن، خارق‌العاده و ناشدنی نخواهد بود.

آقای هدایتی یا «ابوذر خان» به قول خانم شاهی، با قلمی هنرمندانه و لطیف که هم ظرایف خود را دارد و هم سادگی و پیچیدگی منحصر به خود را، این قطعه‌ها را کنار هم می‌گذارد و ما را به جهان هر کدام از آشنایانِ تازه‌اش می‌برد و مرز میان این جهان‌های تازه را هم به خوبی رسم می‌کند، طوری که شما هم سرزندگیِ خانم ملکی را درک کنید هم اشتیاق نویسندگیِ خانم نیازی را هم نخوتِ خانم شاهی و هم ناامیدیِ آقای جهانی را؛ قلمی آن‌قدر روان و قصه‌ای آن‌قدر قابل اعتماد که بی‌صدا به دنبال راوی قدم بردارید و او پشت در هر خانه بایستد، درش را بگشاید، شما را به آن دعوت کند و شما مثل یک تماشاچی با جزئیاتی که نویسنده برایتان به تصویر می‌کشد، از جهان درونِ آن خانه و ساکنانش سر در بیاورید و بعد، در بسته می‌شود تا سفر را با رفتن به خانه‌ای دیگر و نشستن پای قصهٔ همسایه‌ای دیگر، ادامه دهید.

آقای هدایتی در این بین که قصه‌ها را بدون دخل و تصرف و با حریم مشخصی میان آن‌چه شنیده و آن‌چه که فهمیده و درک کرده و می‌خواهد با شما به اشتراک بگذارد، تعریف می‌کند، مثل یک پدر دانا یا معلم صمیمی درس زندگی می‌گوید؛ چه آن‌جا که نقش استادِ نویسندگی را علاوه بر خانم نیازی برای شما ایفا می‌کند و از نوشته‌های ترسو و خجالتی می‌گوید؛ چه آن‌جا که از تجربهٔ انسانی و الزام انسان‌دوستانه‌اش به رفتن و ماندن در خانهٔ خانم شاهی می‌گوید؛ چه آن‌جا که از لزوم سکوتِ بیشتر و فرو رفتنِ تمام در کالبد یک تماشاگر و مخاطبِ بی‌کنش در خانهٔ آقای جهانی حرف می‌زند و چه آن‌جا که شما را در شنیدن قصه‌های ساده و تأمل برانگیز آلبوم خانم ملکی و اندیشیدن به سرانجامِ قصه‌ها و سرنوشتِ آدم‌ها سهیم می‌کند. و شما تمام این‌ها را نمی‌خوانید، بل اگر تمام هوش و حواس قابل‌تان را به کتاب و روایت سلیس و بی‌پیرایهٔ هدایتی بدهید، تک تکِ آن‌ها را زندگی می‌کنید.

از ”همسایگان“ یادداشت‌های بسیاری برداشته‌ام و گلبرگ سرخی را میان بیشتر برگه‌هایش گذاشته‌ام که یک روز، دوباره به آن‌ها برگردم. برخی از بُریده‌هایم از این کتاب را می‌توانید در طاقچه ببینید. به علاوه همین حالا، می‌توانید نسخهٔ رایگان آن را بخوانید و به شب‌های سرد زمستان، فانوس گرمابخشی هدیه کنید.

منتظر می‌مانم تا نظر شما را دربارهٔ ”همسایگان“ یا ناداستان‌های جذاب دیگری که می‌شناسید، بخوانم.

کتابمعرفی کتابناداستان
۲۰
۶
آسمان
آسمان
اینجا می‌نویسم تا غریبه های بیشتری نوشته‌هایم را بخوانند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید